تبليغاتX
روزانه
شنبه 23 آبان1388

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است*

 خیلی دلم میخواست هشت.هشت.هشتادوهشت روزعروسیمون باشه.از 8ماه پیش که رسما نامزدکرده بودیم توفکرش بودیم و همه چیزو واسه این روز رزو و برنامه ریزی کرده بودیم .فقط من تالاری رو که برای خانمها رزو کرده بودن رو تا روزهای آخر ندیده بودم!سرعین فقط 2تا تالار برای برگزاری مراسم داره و دکوراسیون، رنگ، روشنایی و مدل تالاری که رزو کرده بودن رو وقتی دیدم اصلا نپسندیدم!یه سالن خیلی دراز با یه عالمه درخت و صخره و سنگ مصنوعی و زمخت یعنی مثلا به نظر صاحب اونجا یه جنگل خیلی دلپذیر و رویایی ولی دقیقا تونل وحشت رو یاد آدم می انداخت و اینکه خانواده محترم همسرگرامی رو چه حسابی پیش خودشون فکر کرده بودند که دوتا سالن زیاد باهم فرقی ندارند هم چیزیه که فقط الله و اعلم؟! خلاصه واسه گرفتن اون یکی سالن که خیلی بهتر و قشنگ تر و روشن تربود تو همچین روزی خیلی  دیر شده بود.مجبور شدیم چند روز مونده به مراسم همه چیزو به شنبه یعنی 9ام منتقل کنیم و مراسم حنابندون رو روز 8ام توی خونه بگیریم.روی کارت دعوتمون هم تاریخ 1+8/8/88 نوشتیم تا زیاد دلمون نسوزه!

پ.ن: اگر کسی از آن 400 خانواده ای که کارت دعوت مارادریافت کرده اند و  اینجا رامی خوانند و می خواهند کارت را دوربیاندازند لطفا به خودمان پسش بدهند چون ما از بابت یادبود واسه خودمان هیچی نگه نداشته ایم و سخت نادم و پشیمانیم!:دی

  1. روزای آخر نزدیک مراسم آدم از بس خسته است و استرس داره و کار ریز و درشت ریخته سرش که با خودش میگه کاش فقط مراسم برگزار بشه دیگه هیچی واسم مهم نیست.ولی بعدش با یادآوری تک تک چیزا که توی ذهنش به خوبی وروشنی ثبت شده از بابت اینکه حساسیت به خرج داده و برای انتخاب هر چیزی خواسته دلشو درنظرداشته و تقریبا صدای همه رو واسه حساسیتش درآورده خیلی راضی و خوشحال خواهد بود!
  2. روز عروسی واقعا واسه آدم روز قشنگ و باشکوهیه وآدمی این باشکوهیت رو هر چه از این روز دورتر می شه بیشتر و بهتر درک می کنه.چقدر همه چیز برای آدم دوست داشتنی و عالی و شیرین بوده.روزی که همه کسایی که دوستشون دارین و دوستتون دارندیا پیشتون هستند یا به یادتون،براتون شادی کردن و باهاشون رقصیدین درحالی که اون روز واقعا خوشگل شدین با کسی که از همه دنیا بیشتر دوستش دارین اولین روز باهم زندگی کردنتون رو جشن می گیرین.دیروز که خونمونو جارو برقی می کشیدم هنوز چندتا پولک و ریزه های کاغذ رنگی هایی که اون روز روسرمون ریخته بودن و لای لباس من مونده بود رو از لای پرز قالی پیدا کردم و واقعا ازاینکه آخرین تکه های این جشن خوبو جمع می کردم دلم گرفت.کاش می شد دکمه پاز زندگی رو تو این روز زد!
  3. از تبریک .حضور و توجه همه تون ممنون.ایشالا که زندگی همه تون پراز روزها و تجربه ها ی خوب و شیرین و قشنگ باشه.

*از متن کارت دعوتمون

++
     سارا  | 

جمعه 17 مهر1388

 ساقي به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما*

 پ.ن:

خداوند متعال را شاکرم که دوام ما به خوبی و آن طور که می خواستیم بر جریده عالم درچنین روزی ثبت شد.ممنون از تبریک و لطف فراوان همه دوستان عزیز و جای همه آنهایی که نبودند سبز و تشکرفراوان از مریم ونازنین ونرگس عزیزم که زحمت آمدن کشیدند و خوشی احوالمان را چندین برابر کردند.

این روزها هم مشغول تدارک جشن عروسی و مرتب کردن خانه جدیدمان هستم وازنوشتن معذور.انشاالله به زودی برمیگردم;)

*ازمتن کارت دعوتمون

++
     سارا  | 

جمعه 3 مهر1388

این روزهایم پرازفعالیت، جنب و جوش، تجربه ،خرج، خستگی ، خاطره و خوشحالی است.آماده شدن برای برگزاری دومراسم درکمتراز یک ماه دردوشهر متفاوت و دور و مقدمات شروع یک زندگی جدید رافراهم آوردن دقیقا به اندازه یک پایان نامه فوق لیسانس نیازبه دوندگی، تحقیق و بررسی، صرف هزینه و زمان، همه خانواده یاری کنند تا من بالاخره کاری کنم، انجام کارمداوم و شبانه روزی و سرانجام بهره برداری و گرفتن نتیجه و دفاعیه درمقابل خودم ، خودش و اطرافیانمان دارد و تقریباباید همه رو نسبت به نتایجش راضی نگه داشت تا نمره قابل قبولی گرفت!شیرینی ماجرا به اینست که می دانم زندگیم به قبل و بعد این روزها تقسیم می شوند و تک تک کارهایی که این روزهایم دارم به بخش خاطره ساز زندگی ام می روند.مثل خاطره اولین باری که یک ژپون را پوشیدم!ژپون یک تورِکش دارِفنردارِدامن شکل است که زیر دامن لباسهای عروسی و سایرمراسم می پوشند و دامن آدم را پف دار نشان می دهد(من تا مدتها فکر میکردم این جورلباسها خودشان بالقوه پف دارند تا نگو قضیه چیزدیگرست!)آداب خاصی هم در پوشیدن دارند به این صورت که معمولا در مزونها به یک اتاق پرو با4 الی 6عدد آینه تمام قد رفته روی یک سکو ایستاده و آن ژپون و لباس مذکور رویش را با احترام خاصی به تن کرده و خودرا از همه جهات در آینه دیده و اولین بار که انسان در چنین موقعیتی قرار می گیرد احساس نوستالژیک دخترانه ی رویاهای سیندرلایی و پسرپادشاهی کارتونهای والت دیسنی شدیدی به وی دست داده و دقیقا آن لحظه است که زندگیش یک جورهایی به قبل و بعد پوشیدن ژپون تقسیم می شود!و تجربه حسها و چیزهای بسیاری از این قبیل که برایم دوست داشتنی و جذابند.

++
     سارا  | 

شنبه 14 شهریور1388

در راستای اینکه چند روز پیش روز جهانی وبلاگ بود و چند روز پیش تر ششمین سال تولد وبلاگ نویسیم می خوام بگم برای من وبلاگ نوشتن با اینکه خیلی معمولی و شخصی بوده ولی اتفاق مهم و بزرگی در زندگیم بوده.علاوه بر اینکه مث یک تقویم زنده خلاصه ای از دیده ها، شنیده ها، افکار و احساساتمو تو 6 سال گذشته ثبت کرده، خیلی وقتها از غم و اندوهم کاسته خیلی وقتها به شادیم افزوده، از همه مهمترعشقمو واسم پیدا کرده، مسیر زندگیمو تحت تاثیرقرار داده و یه عالمه دوست و چیزای تازه بهم هدیه داده.دوستش دارم و ازش خیلی ممنونم. هنوز که کوچیکه و تازه وقت مدرسه رفتنشه، ایشالا زنده باشم و دانشگاه رفتن و عروسیشو هم ببینم!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 12 شهریور1388

اگه منو خیلی دوست دارین

توکیفتون هم خیلی پول دارین

تهرانی هستین و وقت دارین

برین هممممه چیزای این نمایشگاه رو بخرین و زود واسم بیارین

چشم؟

++
     سارا  | 

یکشنبه 8 شهریور1388

این یک پست شماره ای نق زنانه است و هیچ ارزش وبلاگی دیگری ندارد:

 یک.هرچقدر هم که از تلویزیون دوری کنی و اخبار گوش نکنی و اعتراف نگاه نکنی بازم لای زندگیت یه زجر روحی مداوم در حال نشت کردنه.

 دو. دوس ندارم حرفهای نخ نما بزنم که ماه رمضونه و حال آدم وقت افطاراین طوریه و وقت سحر اون طور و فلان و بیسار ولی خب ماه رمضونه دیگه چکارکنم ؟یه جوریه آدم!محزونه،دلش حزن داره نه شادیه نه غم.یه جورایی بیشتر با خودش و خدای خودشه، یه جورایی بیشتر دلش واسه خودش و خدای خودش تنگ میشه و میسوزه انگار.دلم هم وقت افطار خیلی ربنای استادو میخواد ولی حیف ...

 سه.دچار یه حساسیت مزخرف مزمن سرفه ای خفن شده ام و شب و روز سرفه امونمو بریده.نه خواب دارم نه خوراک.دکترم میگه زود خوب میشم ولی خودم خیلی ناامیدم!فک و فامیلمون هم یه مدتی بعد از اون دوره آلودگی هوای زیاد همینجوری شدن و آخرش کارشون به برونشیت و بیمارستان کشید! من می دونم... (با صدای اون یارو بدبینه تو گالیور بخونید)

 چهار. یه ردیف لثه هام لطف کرده ان و متورم شدن،با درد و عفونت شدید،بی خود و بی جهت!تا اون لحظه هایی که سرفه نمی کنم بیکار نباشم درد دندون بکشم!

 پنج. نمی دونم از استرس قبل از ازدواج و خرید جهیزیه و برگزاری مراسمها و دنگ فنگشون و کلا فکر کردن به فلسفه کل زندگی ام و نقطه حساسی که الان در آن ایستاده ام و ارتباط اونها با هم و راهی که تو نقطه استارتش دارم خودمو گرم می کنم و می دونم با عشق و آگاهی انتخابش کردم و با عشق و آگاهی باید با قدرت و شاد دراون قدم بزارمه یا این مریضیهای بی موقع مزمن مزخرف که احساس می کنم این روزا خیلی ضعیف شدم، گیجم، تمرکز ندارم،نمی تونم زیاد حرف بزنم(از وبلاگ نوشتنم معلومه!)،سایلنت شده ام ، همش جوش می زنم، فشارم همش پایینه، دلتنگم، دلگیرم،دلم همش نومزمو میخواد کلا!

 شش. بعضی آدمها رو که می بینی و چندساعتی رو که مجبوری کنارشون بشینی به اندازه چندهزارکلیو ژول(واحدشمارش انرژی چی بود؟)انرژی از آدم می مکند!اونقدرخسته و افسرده ات می کنند آنقدر حرفهای بی خود می زنند و درباره همه چیز زندگیت و همه تصمیمهای خصوصی زندگیت ازت سوال می کنند و باید برایشان توضیح بدهی و قانعشان کنی که قصد ازبین بردن خودت و آینده ات را نداری که رسما وقتی می روند بیمارستان لازم می شوی و احساس افت فشار و غش و ضعف بهت دست می دهد. آقا جان زندگی خودتان را بکنید.مگر کسی نظرشمارا درباره تصمیمهای زندگیش پرسیده که اظهار فضل می کنید برایش؟اصلا چرا نمی خواهید این مساله واضح و مبرهن را بپذیرید که بعضی آدمهای دور و برتان کمی متفاوت تر از شما هم می تونندفکر کنند تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟دنبال هدفهای متفاوت تری باشند و این متفاوتی معنایش کمتری یا برتری نباشد و فقط معنایش متفاوتی باشد و اونها در این تفاوت زندگی شاد و خوشبختی هم می تونند داشته باشندو دنبال پروانه هایشان هم با شادی بدوند!والا!

++
     سارا  | 

شنبه 10 مرداد1388

یک.بالاخره یک اینترنت آب باریکه وایرلس به خونمون اضافه کردیم و ازون وضعیت اسف بار و دردناک و شکنجه آور ِخماری بی اینترنتی بدر شدیم گویی ازین جهان به جهان دگر شدیم!

 دو. یاد مهدی آذر یزدی ِکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانِ بلوار رحمت شرقی نزدیک خونمان و امانت گرفتن ِ اون چندین جلد کتاب رنگی قصه های خوب برای بچه های خوب با اون طرح روی جلد آروم و دوست داشتنی و مهربون باصورتهای گرد و مهربون بخیر.

 سه.یاد اسماعیل فصیح ِ طشت خون که اولین کتابی بود که ازش در پانزده سالگی خوندم با اون قلم فوق العاده تو تصویر و فضاسازی داستانش که تا مدتها کابوس سر بریدن ِ توی یه طشت پرخون شده بود کابوس هر شبم نه بخیر(یاد کابوسه ها) ولی یاد آقاهه چرا.

 چهار.یاد سیف اله دادِ فیلم بازمانده که واقعا اون زمان دوسش داشتم و از دیدنش لذت بردم هم.

 پنج.قبلا وقتی یه باد و گرد و غبارخفنی مشابه اونچه الان مدام توی خوزستان و گاهی طرفهای ما اتفاق می افته اتفاق می افتاد فوری اعلام می کردن نماز آیات واجبه بخونید (مثل خرداد سال 82 وقتی یزد بودم) حالا اما دیدن ضایع است هر روز واسه گرد و باد و غبار بگن نماز آیات بخونین صداشو درنمیارن!شده حکایت همون حرام کردن شطرنج و آلات موسیقی و....

شش.یکی از آرامش بخش ترین موسیقی های دنیا برای من آهنگ این جعبه های جواهر موزیکال است که دخترکی با لباس صورتی روی آن باله می کند و آخرش صدای کلیدش خرچ می آید!یعنی من گشته ی این خرچش هستم بخصوص از بس که حس تخلیه انرژی منفی به آدم دست می دهد.در آلبوم املی یان تیرسن هم یکی مشابه اش را دارد.جدا معجزه و جادو دارند این جور آهنگها.

هفت.وای وای! ازلحاظ ادامه تیتر پست و صنعت قرینه معنوی و استفهام

++
     سارا  | 

سه شنبه 9 تیر1388

داخلی/روز/پشت درب آسانسور

 (من در حال تعریف کردن چیزی مهیج برای خواهرم )دکمه آسانسور رو می زنم تا بیاد پایین.

خواهرم درحالیکه عجله از سر و روش می باره خیلی جدی و با هیجان :

زود بگو آخرش چی میشه الان می ریم تو آسانسور اونجا دیگه آنتن نمیده!

++
     سارا  | 

چهارشنبه 3 تیر1388

Mother always said my sister Satsu was like wood.

As rooted to the earth like a Sakura tree.

But she told me,I was like water.water can carve its way even through stone.

And when trapped,water maks a new path.

Memories of a Geisha-

 

++
     سارا  | 

سه شنبه 2 تیر1388

روزهای خوبی نبود.

این خرداد ظالم88.این یک ماه و یک هفته و چندساعتی که دور بودم از اینجا. گذشت اون زمان که کافی نت درست درمون فت و فراوون همه جا پیدا میشد.حالا همشون شدن گیم نت– کافی نت که عملا به تصرف یه مشت بچه مچه ی زیر 15 سال برای بازی با سروصدای دیوانه کننده دراومده و نمیشه دو دقیقه آسوده نشست و چارتا وبلاگ روخوند .اونقدر این در و اون در زدم تا تونستم یه جای آروم با کاربری فقط کافی نت زیر یک خوابگاه دانشجویی پیدا کنم. بسی رنج بردم خلاصه. مشکلم هنوز حل نشده ولی دیگه دلم بیشتر از این طاقت دوری نداره.دلم تنگه برای اون همه نق روزانه ای که اینجا نزده ام .ازون همه حرفی که واسه ثبت تو تاریخ مجازیم نگفتم.واسه وبلاگ دوستامو که نخوندم.از چی بگم؟ازون سفر تهرانم و دیدن دوباره ی بهمندخت عزیزو دردلهایی زنانه با زنی نازنین و غمگین که کلی منو متعجب کرد ازینکه آدم گاهی تاچه حد می تونه غمگین و تنها باشه؟یا اون سفر اهوازم واون هوای افتضاحش و غبار سرخ و سیاهی که با یه بارون شل و گل شدرو سر اون شهر گرم و کثیف و عبوس و اون خوابگاه طویله واری که چند ساعتی مجبور بودم تحملش کنم؟ یا اون انتخابات کوفتی؟از پایکوبیش تا رای گیریش یا درگیریش؟ از وارفتنم که مثه بسکویت ساقه طلایی بودم که زده باشنش تو چایی وقتی نتیجه هاش معلوم شدیا دل خونم و تا حلقوم ترسیدنم که کماکان ادامه داره؟تو هفته اخیرهمش حال کسی رو داشتم که بیماری زیر عمل با حال وخیم داره،ممکنه بمیره ممکنه به کما بره ...ازترس و اضطرابش که برام جدید بود و تاحالا تجربه اش نکرده بودم یا غم و اندوهش که شبیه زلزله بم بود؟یا ناخن جویدنام و شب بیداریا و دنبال کردن خبرا و تصویر کشته شدن آدمابه همین راحتی مثل ندا آقا سلطان(اگر اشتباه نکنم) با آن حالت فجیع که کابوس همه ی این روز و شبام بودن؟ و یا تاثری که برای همه چیز،مدام سرازیر می شه توی تنم ؟از همه خردادعجیب و غریب و باورنکردنی 88 یه نوار سبز مونده برام که مایوسانه به کلید کمدم بستمش. دلم عجیب گرفته.

روزهای خوبی نیست.

++
     سارا  | 

چهارشنبه 23 اردیبهشت1388

بالاخره حكايت زندگي لك لك ها بر بام ما هم در طبقه 14 به پايان رسيد و به خانه اي جديد در حال اثاث كشون مي باشيم وتا مدت نامعلومي دسترسي به تلفن و اينترنت نخواهيم داشت و نيستيم بنابراين از خوانندگان هميشه در صحنه از لحاظ ادب وبلاگي پوزش طلبيده و خانواده اي رو از نگراني در مي آوريم و تا ما بر گرديم پيشنهاد مي كنيم برويد بنيامين 88 و ساعت 9 سيروان خسروي و زانيار خسروي و هفت سياوش شمس و ضربان شهاب تيام و فصل تازه احسان خواجه اميري ورضا صادقي 88 و ...شونصدتا چيز جينگول تازه به بازار رسيده ي به قول آقاي سي دي فروش محله را بگيريد و گوش بدهيد تا حوصله تان سرنرود.ما خودمان آلبوم ارجينال سيروان و بنيامين را از لحاظ قاچاق غير مجاز سي دي و فيلم و سيا ساكتي اينا به جاي همه اينها در يك سي دي ام پي تري شده را گرفته ايم مثلا! چندان چنگي به دل نمي زنند اما راضي هستيم از لحاظ رفع كوتي و در حين كارتون پيچيدن كه تمركز و دقت و لذت چنداني براي گوشيدن نمي خواهد جواب داده.تا يك پست جديد در يك خونه جديد با يك قالب جديد(به مخاطب خاص:آقا جان من بيا و آقايي كن و اين قالب جديدو تموم كن تابزارم دم كوزه م!خيلي چاكريم) خدافس

++
     سارا  | 

دوشنبه 21 اردیبهشت1388

سنگ مزار آدمها ايستگاهي بين زندگي و فراموشي است. كاري به سردي و گرمي خاك ندارم كه ياد زنده بودن آدمها هميشه گرم است و خلا نبودنشان هميشه سرد. يكسالي از رفتن مادربزرگ گذشته فايلهاي عكس و فيلمي كه ازش داريم را بالا و پايين مي روم و هي بيشتر لجم مي گيرد از اين فلسفه زندگي و مرگ كه انگارتازگيها برايم درك و فهمش سخت تر شده است. از آدمي كه از بچگي دور و برت بوده و هزار خاطره و حس و رنگ و صدا داشته اي همان يك تكه سنگ باقي بماند!سنگي كه همه چيز آدم را مثل جاروبرقي پرسرو صدايي درون خودش كشيده و يكباره براي هميشه ي زندگي تو خاموش شده! كاش تصوير بيشتري ازش داشتيم. شايد به جادوي عكسها و فيلمهايي كه از هم مي گيريم چندان توجه نكنيم اما اينها براي آنها كه مي مانند و دستشان جز به همان مرز سنگي سخت و آن ايستگاه سرد به جايي بند نيست تسلي دهنده موقت خوبي است.چند دقيقه اي ياد آدم مي رود كه نيستند. انگار چيزي از فراموشي را كم مي كند...

++
     سارا  | 

دوشنبه 14 اردیبهشت1388

آدم از دندانپزشكي رفتنش بيشتر لجش مي گيرد در اين روزهاي چاغاله بادومي ِگوجه سبزدار ِسيب ترش خور.چرا كه تا چندين روز بعدش محروميت خرچ خرچ خوردن ِ هر چيز خرچ خرچي خوشمزه را دارد. ناله هم كه مي كند به وضعيتش به يارو دندانپزشكش، مي گويد اينها محروميت نيست مصونيت است!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 10 اردیبهشت1388

ای شهر شاعر پَروَرو، شیراز از گل بهترو / کو شاعرو، کو دلبرو، کو ساقیو، کو ساغرو؟

کو پَرگلو، کو بلبلو، کو دشتِ یاسم و سمبلو / کو نهرِ آبو، کو پُلو، کو زمزمۀ شاخۀ تَرو

جُمعوی تابسون داغ ِ داغ، شیرازیای گُل، هم ایاغ / دلخوش زیرِ بُنگاه تو باغ، یار ئی بَرو، تار او بَرو

باغ ارم باغ صفا باغ خلیلی دلگشا / پربودباغوی شهرمااز عطرعاشق پروَرو

ای شهر ازعالم سَرو، شیرازِ چون گل پَرپَرو / کو عاشقت، عاشق تَرو، کو بیژن سمندرو؟

بهار 1375/بخشي از شعر "شيراز از گل بهترو" از كتاب ياد شيراز/ دكتر بيژن سمندر

پيشترها در روزنامه اعتماد خوانده بودم كه دکتر بیژن سمندر متولد 1316 و فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی برخلاف اغلب شاعران بومی سرا که افرادی عامی و اغلب فاقد سواد و دانش آکادامیک هستند و شعرهاي‌شان را بیش‌تر به قصد ترویج واژگان و لهجه‌ی محلی خود می‌سرایند، شعرهای شیرازی خود را با جدیت و تسلطی که بر شعر و قوانین و قواعد کلاسیک آن دارد سروده است .او ترانه سراست و ترانه‌ی مشهور "گل سنگ" نيزاز سروده های اوست. او در دانشگاه‌های شیراز و واشینگتن تحصیل کرده، سال‌ها در رادیو در شورای شعر و ترانه بوده، سردبیر کمیته‌های نمایش و جوانان رادیو ایران بوده و در دهه‌ی 50 نیز مجله‌ی "فرهنگ و مردم" را سردبیری کرده است. او تار نیز می‌نوازد و دو آلبوم با ساز و شعر خوانی‌اش منتشر شده. کتاب‌هایش پرندوش، شعر شهر، شعر شیراز، شیراز از گل بهترو و به یاد شیراز نام دارند. به اضافه‌ی فرهنگ کوچکی از لغات و اصطلاحات شیرازی. سمندر که از سال‌های پیش از انقلاب در آمریکا زندگی می‌کند و اکنون به سبب بیماری پارکینسون در بيمارستاني در لس انجلس بستري است.

پارسال هم در چنين روزهاي بهاري اي يكي ديگر از شعرهاي زيبايش به نام "از شهر چه خبر؟ " را در وبلاگم گذاشته بودم.

پ.ن:

به قول فريدون مشيري:

هرکه بیند همچو من شیراز را فصل بهار / می‌زند بی‌شک از این‌جا پشت پا بر هر دیار

آن بهشت جاودان شیراز می‌باشد که باد / مشک تر می‌آورد با خود ز هرسو بار بار

در لطافت، در طراوت، در صفا، در تازگی / بر سر گیتی بود شیراز تاج افتخار

راحت جانست الحق این هوای روح بخش / سرو شیراز است بی‌شک قامت دلجوی یار...

خلاصه كه اين روزها شيراز و بهار و قامت دلجوي يار فرصتي براي وبلاگ نوشتنم نگذاشته اند!

++
     سارا  | 

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388

++
     سارا  | 

سه شنبه 1 اردیبهشت1388

به قول يك يارويي در يك فيلمي (الان يادم نيست كدام يارو در كدام فيلم بود!) هر آدمي از سوراخ كليد خودش به دنيا نگاه  مي كند و زندگي مي كند و اگر هنري داشته باشد در هنرش اين سوراخ كليد را نشان مي دهد.حالا تصور كن كسي مثل سهراب سپهري چه سوراخ كليد روشن و بزرگ و سبزي داشته است.هميشه دور و بر همه ي آدما در هر جاي دنيا پر از زشتي و زيبايي بوده و هست و خواهد بود و برايم خيلي زنده و دوست داشتني اند كساني كه چند سال محدود عمرشان را ترجيحا پشت سوراخ كليدي مي گذرانند كه بيشتر زيبايي را نشان مي دهد و دائم چشمشان دنبال ستايش چيزهاي ستودني دور و برشان است.اصلا به نظرم آدم ها عادت مي كنند به سوراخ كليدشان!مثلا اگه در نوجواني دفترچه خاطرات داشته باشيم و بعداز10 سال بخوانيمش مي بينيم با اينكه يك عالمه از نظر خودمان بزرگتر و چيزيادگرفته تر و چه و چه تر شده ايم دغدغه و ديدمان به دور و بر و حس كلييمان به زندگي يا همان سوراخ كليدمان در كمال تعجب و بهت و ناباوري تغيير چنداني نكرده است!!!و اين خيلي مهم است كه آدم سوراخ كليدش را كشف كند و خيلي خوب است سوراخ كليد كسي به درك راه نبرديم به اكسيژن آب، برق از پولک ما رفت که رفت، ولی آن نور بزرگ،که اگر باد میامد پشت چین های تغافل میزد،چشم ما بود، روزنی بود به اقرار بهشت، باشد! خوش به حالت سهراب كه سوراخ كليدت رو به عمق زيباي مفهوم هر كلمه و واژه بود و دستت را هميشه در گردن حست انداخته بودي و به مهماني دنيا رفته بودي.

پ.ن:

مي خواستم يك چيز نرم و آهسته ي مرگ پايان كبوتر داري براي امروز بنويسم كه ماجراي سوراخ كليد يادم افتاد و نشد.انشالا اول ارديبهشت سال بعد.

++
     سارا  | 

شنبه 22 فروردین1388

مرگ لعنتی، مرگ بی همه چیز، مرگ نفرت انگیز وقتی برای کسی که می شناسمش می آید باورش نمی کنم.حتی اگر در مراسمش شرکت کرده باشم و مزارش را دیده باشم، خیلی باید زمان بگذرد و آن آدم را نبینم تا کمی باورم شود که دیگرنیست.اصلا واقعا کمی خودم باید بمیرم تا باور کنم.دیگر چه برسد به تو سعید!انتظار که نداری مرگت را به این زودی هاباور کنم؟هان؟! راستش تا بحال اینقدر از مرگ کسی لجم نگرفته بود.چطور توانستی سودابه ات را که کمتر از 4ماه بودشریک زندگیت شده بود رو تنها بذاری؟هنوز کسی جرات نکرده به او بگوید که رفته ای.هنوز صدایت توی گوشم است وقتی مقاله اثرات آلودگی نفتی ات را سرکلاس دکتر فاضل ارائه می دادی.چقدر سربه سرت گذاشتیم که مقاله ات تکراری است!هنوز خاطرات اردوی کارخانه صابون سازی خرمشهر و پالایشگاه آبادان که تو برای ما و استاد جورش کردی جلو چشمم هست. هنوز در عکسهای آن روزت می خندی.هنوز خوب یادم هست که وقتی شنیدیم با این جوانیت رئیس اداره محیط زیست شده ای چقدر همه برایت خوشحال شدیم و چقدر دلمان خواست به موفقی تو باشیم. همه خوب می دانستیم تو لیاقتش را داری .تو لیاقت بهترین ها را داشتی. تو به معنای کلمه به ترین همکلاسی ام.حیف از تو. حیف از آن همه خوبی و بزرگواری و جوانی ات.حیف از آن  شخصیت خوب خوب خوب دوست داشتنی ات.حیف. اشکهایم روی سی دی عکسهای کلاسمان لکه انداخته اند.روی خاطراتمان روی جوانیمان لکه انداخته ای.تو حق نداشتی این طور مچاله مان کنی سعید.تو حق نداشتی سودابه ات را به این زودی ترک کنی.تو حق نداشتی بمیری.باور نمی کنم.سالها باید بگذرد تا باورش کنم.مرگ لعنتی.مرگ بی همه چیز.مرگ نفرت انگیز...

پ. ن:پست مرتبط از شقایق

++
     سارا  | 

چهارشنبه 19 فروردین1388

 

امروز ۲۷ ساله ام

دیگر نه شادیهای کوچک ۲۲ سالگی را دارم

 نه خستگی از دنیا و آدمهای ۲۳ سالگی

نه ناامیدی و تنهایی های  ۲۴سالگی  

نه گیجی و سردرگمی های ۲۵ سالگی

و نه اضطراب پنهان پشت روزهای خوب ۲۶ سالگی

امروز دنیا برایم‌ ۲۷ ساله‌ است و اگراین رسانه ها بگذارند جوانم و خوشحال و خدارا برایش ممنونم

پ.ن:

پست مرتبط و تشکر مخصوص از یه آدم خیلی مخصوص

++
     سارا  | 

جمعه 14 فروردین1388

عید 88 هم به خوبی گذشت.با اینکه هفت سین و دید و بازدید و حتی همین بهار تکرار مکرری است که هر سال با قدکشیدنمان هیجان و شوروحالش آب می رود و آرامتر و یکنواخت تر می شود اما خداوکیلی خوب است.اصلا تکرار تازگی و طراوت و مخمل دوباره ی سبز برگها و نسیم نازک و خنک و تور توری بهار خوب است.روزهای اول عید برای من در تافت و سشوار و لباس مهمانی برای رفتن به عروسی فامیل گذشت و روزهای بعدترش به دیدار دوستان عزیز ندیده و دیده ی قدیم .بهمندخت نازنینم دوست وبلاگی هرگزندیده ام را در باغ عفیف آباد، سوده ی دوران دبیرستان ِ سه سال ندیده ام را در باغ ارم و نازنین ِ دوران راهنمایی در فیس بوک پیدا کرده ام را بعد از دوازده سال ندیدگی به خاطر هوای بارانی روزهای آخر در خانه ملاقات کردم و بسیییارخوشحال و شاد و یاد ایام قدیم و خوش گذشتنی شدم .در تبریک گویی ها ی عید امسال یک خانواده جدید مهربان هم داشتم که در هر دور هم جمع شدنی جای من را خالی کردند و دلم از راه دور پیششان بود و بشدت دلم دلتنگ یکیشان بود که گرچه حضور مادی نداشت اما معنویت مدامی داشت .یک کمی فیلم، یک کمی کتاب و یک کمی کلاه قرمزی و... خلاصه عید خوبی بود.

اما امروز که 13 را بدر کرده ایم و سبزه را به صحرا و ماهی گلی را به حوضچه پشتی باغ ارم انداخته ایم در حالی که هنوز مزه ی دانه های آخر شیرینی نخودچی زیر دندانمان است دیگر عید نیست! موهایمان را بالا بسته ایم و زندگی عادی بدون هیجان تکراریمان را از سر گرفته ایم.

  * عنوان بخشی از ترانه زیبای عیدانه ی مولانا با صدای عصار

++
     سارا  | 

جمعه 30 اسفند1387

 

اگر الان یعنی شب جمعه که ظهرش سال تحویل شده یک سوال کنکوری تنظیم بکنند که چه زمانیست چه می گویید؟!

الف: 30 اسفند87 / ب: 1فروردین 88 / ج: هیچ کدام / د: گزینه الف و ب

 خلاصه اینکه زمان جالبیست.در واقع الان توی تقویم نیستیم! آمده ایم بیرون تقویم و برای خودمان داریم آجیل و شیرینیمان را می خوریم.هرکاری هم بکنیم نمی توانیم بعدا برای کسی تعریف کنیم که چه زمانی این کار راکردیم و چون سال نو است و الی احسن الحالیم می توانیم کارهای خیر و نیکوی گمنام انجام دهیم و کسی نتواند بعدا ثابت کند که این کار انجام شده چرا که زمان نداشته!!

ازپشت صحنه به من اشاره می کنند که اول سالی زیادی بانمک شده ام!پس بهتر است بروم باقی ساعات بی تقویمی ام را خوش بگذرانم.سال نو همگی خیلی مبارک

*عکس از مریم زندی

++
     سارا  | 

پنجشنبه 29 اسفند1387

و اول اینکه بهار فصل من است.همه جایش بوی عید و عود، تازگی و تولد، شادی و شیرینی، سبزی و سمنو و بوس و بغل می دهد.درفروردینش تقویم به دنیا می آید و نوزده روزبعدش در جشن فروردینگانش خودم!

و دوم اینکه در این چند ساعت باقی مانده از سالِ موشی 87 و مانده به سالِ گاوی 88 دلتنگم برای هفت سین خانه پدری ام که اولین سالیست که بی بی نبات- مادربزرگ خوب و دوست داشتنی ام- در کنارش نیست و برای خودم که احتمالا آخرین سالیست که کنارش می نشینم و سال را تحویل می کنم و خوشحالم برای یک عالمه امید و آرزوی مضاعف که امسال پای سفره ی نوروز دارم که از خدای مهربان ِ آب و آیینه و بهار بخواهم.آرزو داشتن چیز کمیاب خوبی است که هر سال شاید نصیب آدمی نشود.

و سوم اینکه یک نفر پارسال همین موقعها قول داد شعر عید که آمد ِحافظ موسوی را تا عید امسال حفظ کند و برایم کامل بخواند! نمی دانم یادش مانده یا نه ولی من برایش اینجا می نویسم – آخه کتاب خودش پیش من است- تا عید سال بعد حفظش کند:

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

 پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

«دوستت دارم» را

می‌خواسته‌ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد

و آخر اینکه از بین همه چیزهایی! که برای تبریک عید می گویند غزل: نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی  ِخواجه را دوست تر می دارم و با آرزوی نوبهاری خوشدل آن را به همه دوستان دیده و ندیده ام تقدیم می کنم .

++
     سارا  | 

سه شنبه 27 اسفند1387

پرده اول

 سیرک ملی کشور ایتالیا خوب است.

دیدن حیوانهای منقرض شده برای ما مثل شیر و ببر آنهم وقتی از روی حلقه ها و ستونها می پرند، از نزدیک دیدن دسته ی گورخرها، شترمرغها،شترها و اسبهایی که می رقصند و تعظیم می کنند برای مایی که از کل طبیعت درخت را می شناسیم و گنجشک جذاب و دیدنی و ستودنی است.بندبازیها، در ارتفاع تاب خوردن دختر چینی، درون حلقه گردان چرخیدن پسراسپانیایی، حرکات بدن نرم و عجیب مرد برزیلی،بازی و خنده ی دلقکها، چرخش موتورسوارها درون یک گوی فلزی و رقص و آواز زیبای آفریقایی و ایتالیایی برای مایی که تفریح و هیجان دسته جمعی نداشته ایم دو ساعت فوق العاده ای فراهم می کند.

 پرده دوم

 شکنجه و آزار حیوانات برای رام شدنشان در سیرک بد است.

حتی بچه ها که بیشترین سهم شادی را از سیرک می برند را به اعتراض وا می دارد.دوستداران حیوانات بر علیه آن وبلاگ می نویسند.آنطور که شنیده ام در اکثر کشورهای اروپایی برنامه حیوانات را از سیرکها حذف کرده اند و فقط نمایش و هنر بی درد آدمها را مجاز گذاشته اند.ما هم که همیشه به همه چیز دیر می رسیم!اینها را که می خوانم خوشی آن دوساعت در گلویم تلخ می شود.

++
     سارا  | 

پنجشنبه 22 اسفند1387

در آن عصرآبی تابستان

فکرش راهم نمی کردم

در این شب سفید زمستان

دستت را در دست من بکارند!

سبز خواهیم شد

می دانم...

++
     سارا  | 

دوشنبه 19 اسفند1387

اهالی دین می گویند شما فرشته اید بی هیچ گناه و خطا و وقتی فرشته ای پرمی کشد جایش، جای روحش بی شک در بهشت یا همان بهترین جای موجود است.نمی دانم فلسفه ی حقیقی این دردی که در بستر بیماری کشیدید چه بود؟ برای پاک شدن کدام گناه یا حکمت و رحمت کدام فرستاده؟!

گرفتاران دنیا می گویند زندگی در این دنیای سراسر سختی و گاهی شادی هرچه کمتر بهترو خوشبخت تر...!

نمی دانم !واقعا نمی دانم

خداحافظی با کودک 8ساله زیادی سخت است، پایان قصه ات زیادی غم انگیز بود و اشک برایش زیادی کم است.اما تنها تسکین درد روح آنها که مانده اند اینست که تو دیگر درد نداری، آرامی،تنت سبز است و زیر درخت انار نشسته ای و درخت انار گل داده است.شاید هم خدا هر روز نوازشت می کند.

شاید هم هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!*

یادت مثل چراغ است.چراغی که بالاست و روشن و هرگز خاموش نمی شود.

 *منبع

++
     سارا  | 

یکشنبه 18 اسفند1387

امروز صبح اولین جمله ای که از کتاب بار هستی کوندرا خوندم پاراگراف چهارم از ص 115 بود:

"سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد.او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی پیش گرفت.به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، به اندازه افتخار به زن بودن ابلهانه است"

++
     سارا  | 

چهارشنبه 14 اسفند1387

+ راوی وبلاگ فعالی در زمینه تهیه کتاب صوتی برای نابینایان، کم بینایان و البته وقتهای مرده(تاکسی، اتوبوس...) یا قبل از خواب بینایانی است که می توانند از کتابهای صوتی لذت ببرند.حدود یکسال است که اعضای این وبلاگ دوست داشتنی بی هیچ چشمداشت مادی صادقانه فعالیت می کنند.من شخصاچون کتاب خواندنم خیلی آرام است اصلا به راوی کتاب صوتی نمی رسم و مدام ذهنم ازش جا می ماند و گوش دادنش برایم سخت است اما خودم دوست نابینایی داشتم که مدام کتاب صوتی گوش می کرد و می دانم برای آنها چقدر مفید و لذت بخش است و این روزها مشغول ضبط یک کتاب برای این وبلاگ هستم.پیشترها به واسطه دوست خوبم خاطره و صدای قشنگش با کتابخانه گویا و شهر قصه آشنا بودم و همیشه از گوش دادن به شعرهایی که خوانده شده بود لذت می بردم.شما هم اگر صدای خوبی دارید یا به خواندن کتاب علاقه دارید (من خودم فقط مورد دوم رو داشتم!)می توانید دست بچه های این وبلاگ را بفشارید.

 + دیرتش باد نام وبلاگ سربازمعلم کوچک ترین مدرسه دنیا یعنی مدرسه جمال آبادکالو (روستایی در شهرستان دیر استان بوشهر)است که احتمالا تا حالا اسمشان در خبرها و مسابقه های وبلاگی به گوشتان خورده است.برای ایام عید نمایشگاه عکسی برای بازدیدکنندگانشان درنظرگرفته اند.اگر تعطیلات عید رامهمان جنوب کشور هستید دیدنشان را از دست ندهید.

 + از این به بعد وبلاگ اخترچرخ ادب پروین (خواهرم) است که به تازگی شروع به نوشتن کرده و قول داده هرازگاهی هم شعرهای قشنگش را در وبلاگش بگذارد.

++
     سارا  | 

دوشنبه 12 اسفند1387

چندسالیست در اغلب سریالهای تلویزیونی خودمان و در اغلب نماهای داخلی خودشان می بینم که چراغها همه خاموشند!یک آباژور فسقلی یا یکی دوتا هالوژن رو سر اپن فقط روشنه و بازیگرادر تاریکی مطلق مشغول بازی کردن هستند و گاهی واقعا شورش را در می آورند دیگر از بس تاریکند.مثل این سریال ماه رمضان چی بود؟همون که افسانه بایگان می رفت توی بازیهای کامپیوتری و برمی گشت می گفت برزخ بودم و اینا...بعضی سکانسهاش اونقدر تاریک بود که آدم دلشوره می گرفت برای بازیگرا که الان جلو پاشون رو نمی بینند و می خورند زمین وسط دیالوگا!حالا کاش ماجرا به همین سریالها که نمی دونم از ضعف فیلمبرداری و نورپردازی است یا برای تبلیغ خاموشی و گسترش فرهنگ کم مصرفی برق یا شیکی ماجرا و یا مثلا باکلاسی آدم یا چی واقعا؟!ختم می شد!خانه یکی دوتا از فک و فامیل هم که اغلب تهران زندگی می کنند وقتی می روم همین جور ظلمات و بی چراغ و فقط با نورپردازی خانه شان زندگی می کنند.عین خانه خانوم هاویشام ایناست اصلا!آدم احساس خفگی و دق کردگی می کند.هرچی هم کلید برق را می زنی پشت سرتان راه می افتند و خاموشش می کنند.نور مناسب رو به چلچراغ حتی باعث آرامش و نشاط است بخصوص وقتی همه اعضای خانواده در نشمین خانه ای جمعند.بگذارید صورت هم را ببینیم حداقل!نکنید آقا جان!چراغها را خاموش نکنید

++
     سارا  | 

پنجشنبه 8 اسفند1387

++
     سارا  | 

چهارشنبه 7 اسفند1387

داخلی/روز/نشسته پشت پنجره اتاق

 - یه صدایی میاد.بارونه؟

+ بذار ببینم...( روی صندلی چرخونش می چرخه سمت مانیتور،با یه دست رو کیبورد می ره تو سایت Yahoo! Weather،شیراز رو میاره) نه!نوشته هوا ابریه.صدای بارون نیست!

- (خنده) دیوونه چرا از پنجره نگا نمی کنی خب ؟!!

+ ای بابا!کی می ره این همه راهو؟!!

++
     سارا  | 

سه شنبه 29 بهمن1387

به نام خدا

ولنتاین خوب است، اسپندارمذگان از آن خوب تر و عشق از همه ی اینها خوب ترین است!

آدمها از روزی که احساس نوجوانی در رگهایشان قل قل می کند عاشقیتشان شروع می شود.از بقال/خیاط سر کوچه و دختر/پسر همسایه شروع می کنند و از پسرعمو/دختر خاله شان هم حتی نمی گذرند.از دسترس ترین موجودات غیر همنجس در واقع.همه چیز در دلشان وروی لپهای سرخ شده شان مدفون می گردد واگر خیلی جسور باشند می روند برای دخترعمویشان شعر دلتو به هیشکی نسپار لیلا فروهر را می خوانند!آدمها کم کم بزرگ می شوندو به ابراز و افشای عاشقیتشان می پردازند.حتی برایش گل و شکلات می خرند.آدمها بزرگ می شوند اما نمی دانم چرا عشقهایشان به سرعت خودشان رشد نمی کند.خل خلانه اش زیاد است.بچگانه اش بیشتر و یک طرفه اش بیشترتر.به تعداد آدمهاتعریف و تفسیر برای عشق وجود دارد ولی آنچه بر همگان واضح و مبرهن است (است واقعا؟!) هر آدمی اول باید خودش را و دنیای خودش را خوب خوب بشناسد تا بفهمد واقعا چه عشقی را از آدمهای دنیایش می خواهد.مثلا به نظر من عشق فهمیدن است و فهمیده شدن.این به معنای آن نیست که آن آدم پروفسور یا فیلسوف یا به معنای کلمه فهمیده باشد بلکه به این معناست که من نوعی را بلد باشد.من را بتواند خوب یاد بگیرد به عبارتی آدمی که اندازه ام باشد زیاد و کم نباشد.وقتی من می گویم الف او تا ی برود و برگردد و برعکس.این مهمترین نکته اش باید باشد و بعدش اینکه در آن مسیری که همراهش طی می کنی در اول راه و بعدترها هم مطمئنا طعم ذهنت از آن آدم و از آن عشق احتمالی شادی باشد و احترام که اگر غیر از این بود بی شک آن آدم اشتباهی است و الی آخر.با همه اینها همه آدمها در بزرگسالی به روزی می رسند که می گویند آه!همه دردهای من از عشق است و کلا اوضاع که آسان نمود اول پیش می آید.آدمهای اشتباهی یا عشقهای اشتباهی زیاد به سراغ آدمها می آید چراکه اغلب در زمانهای نامناسب عاشق می شوند و خودشان را به کوچه علی چپ می زنند.و باز هم بر همگان ممکن است واضح و البته نه چندان مبرهن باشد که بر روی بسترِ یک عشق درست(عاقلانه/عاشقانه) است که می توان خانه ی آرامش بنا کرد و رشد کرد و ثمر داد و زندگی کرد. سخت است.درد دارد.ترس دارد.اما نباید ترسید.باید شجاع بود و مثل یک سامورایی به دنبال تعریف درست و مناسب خود برای عشق بود و صداقت و ایمان را درین راه از دست نداد و پنجره های دل را به روی شادی ها و آدمها نبست چرا که نتیجه می دهد و روزی در سکوت گران آدم کسی می رسد، کسی که جان به جان خسته اش می دمد.

باشد که همه ی ما به گرمای یک سیب مانوس و محشور شویم و اگر شدیم یادمان باشد قدر آن را بدانیم و نه فقط در ولنتاین و اسپندارمذگان و روزهای مشابه در این کتگوری بلکه در تمام لحظه ها و روزهای زندگی آن را به رخ هم بکشیم و پاس بداریم.

پایان

* منبع عکس

++
     سارا  | 

پنجشنبه 24 بهمن1387

در دنیای اینترنت و لابلای وبلاگها، نوشته ها جای آدمها می نشینند و تو در ذهنت نوشته ها را نمونه هایی از آدمهای بیرون و چه بسا درون ِ آدمهای بیرون می بینی.وقتی نوشته آدمی را می خوانی و دنبال می کنی که می دانی از تو بیشتر کتاب می خواند و فیلم می بیند و...و احتمالا بیشتر فکر می کند و به دنیای اطرافش با جزئیات بیشتر و احتمالا بهتری نگاه می کند و خوب می نویسد و در نوشته هایش حرفهای خوبی می زند در ذهنت برایش  احترام قائلی.ولی گاهی که بخشی از زندگی خصوصی و افکار و عقاید و اعمالش را درباره رابطه با آدمها و بخصوص جنس مخالفش می خوانی همه ذهنت را از خودش تاریک و کدر می کند.با اینکه عقاید و زندگی شخصی هر کسی به خودش مربوط است و مجموعه ای از نظرات مربوط به حوزه ای خاص را نبایستی به کل یک آدم تعمیم داد و اصولا هر کسی را در گور خودش می خوابانند ولی خواندن چنین چیزهایی عمیقا آزارت می دهد وچیزی درونت می شکندو احساس تاریک و کثیفی نسبت به آن آدم بهت دست می دهد.اصلا از دنیای آدمها ناامید می شوی!با خودت فکر می کنی وقتی آدمی که برای اغلب حرفهایش احترام قائلی و حسابش را جزء آدمهای خاص می دانستی این قدر راحت و قشنگ! با دلایل به اصطلاح روشنفکرانه ی بی دلیلی مثل یک چهارپا دارد زندگی می کند وای به حال باقی آدمهای این روزگار که از بابت فهمیدگی شان هیچ انتظاری از آنها نداری...به شدت حالم از روشنفکران تاریک بهم می خورد.

پ.ن یه کم مرتبط:

پیچ را که زیادی بپیچانی هرز می شود،آدم را، هرزه.(از اینجا)

++
     سارا  | 

دوشنبه 14 بهمن1387

دیشب بعد از سه چهارسال خواب حمیرا رو دیدم! اهلش نبودم هیچ وقت آخه اعتقادی هم نداشتم.فال رو می گم ;فال قهوه .سه چهار سال پیش یه عصر پنج شنبه ی بیکار و بی حوصله تو خوابگاه یکی از بچه ها یه عالمه تعریف کرد از زنی به اسم حمیرا که خیلی تو اهواز معروفه و مشتریاش بیشتر زنهای مسن اند از بس که از قدیم بهش معتقد بودن و گاه گداری هم واسه جوونا فال می گیره و من آشنا دارم و بیا بریم و ...خلاصه اغفال بود یا کنجکاوی یا جاست فور فان باهاش رفتم!

خونش تو یکی از فرعیهای کیانپارس بود، یه در دودهنه سفید و بزرگ با یه حیاط پردار و درخت و تاریک ، تو خونه غلغله بود از شلوغی.همه مشتریا توی وسایل شخصی زندگیش وول می خوردن.بچه هاش دنبال هم می کردن. یادمه یکیشون هم داشت وسط جمعیت مشق می نوشت!از پیرزن هفتاد ساله و عصا به دست  اونجا بود تا دختر 14 ساله.یه خانم جوونی با بلوز سفید و دامن کوتاه خاکستری اومد جلو راهنماییمون کرد بشینیم رومبلهای حال.تو اتاق خواب هم حتی آدم نشسته بود!اول اسم معرف رو پرسید بعد گفت:ورق، تاروت یا قهوه.من گفتم قهوه.یه استکان کوچیک داد دستم، یه قهوه ترک تلخ بود، خوردم برگردوندم انگشت زدم...نشستم تا نوبتم شد.حمیرا 40 سال رو داشت.تپل بود .موهای بافته ی زیتونی و چشمای عسلی.یه بلوز دامن سبز تیره پوشیده بود.یه گلدون خالی کنارش بود که پولها رو می انداخت توش یادمه یه بچه 5-6 ساله داشت اومد تو بغلش نشست وقتی می خواست با من حرف بزنه .از شکلایی که می دید گفت، خیلی حرف زد یادم نیست چه شکلایی بود.اوضاع زندگی اون موقعم رو دقیق و درست گفت، اینکه غمگینم و تنها، کسی دور و برمه که من فک می کنم دوسم داره ولی اون گیج و آشفته است، آدم مهمیه از نظر اجتماعی و شغلی، سه ماه ازم بزرگتره و ...و فقط دو جمله از آینده گفت که یادمه: تا اردیبهشت آینده ازدواج می کنی چون یه حلقه واضح می بینم اینجا (زمستون بود اون موقع گمونم) اینی که الان دور و برته هم مثل یه طاووسه از دستش نده....سه چهار تا اردیبهشت گذشته و اون آدم آشفته مرغ هم نبود واسه من و گذاشتم بره...بگذریم.نمی دونم چرا خواب حمیرا رادیدم.همون موهای زیتونی و چشمهای عسلی همون بلوزدامن سبز تیره.بازم از شکلای ته فنجون می گفت ولی فنجونی دستش نبود.شاید این خواب بخاطر جلد کتاب ماه منیر کهباسی باشه که این روزها می خونمش و قبل خواب بالای سرم می ذارمش عجیب دستهاش شبیه دستهای حمیراست...!

++
     سارا  | 

یکشنبه 13 بهمن1387

روز سنگینیه.بیرون هوا بارونیه، شیشه پنجره ها کثیفه، گلهای نرگس توی لیوان خشک شده و پژمرده، یه دختری فستیوال بو راه انداخته، اول یه شیشه بزرگ آویشن شکسته بعد سیب زمینی ها رو سوزونده بعد عود افیون هندی روشن کرده که بوی آویشن سوخته بره، بوی اندوه همه جا پیچیده ،اندوهی شبیه بیقراری های عصرهای جمعه، یه دختری از صبح با نامجو شعر شاملو خونده:

بیابان را

سراسر

مه گرفته‌ست

آآآآه آآآه آآآآه آآآه

*منبع عکس

++
     سارا  | 

چهارشنبه 9 بهمن1387

وقتی ساعت از 2 نیمه شب گذشته باشه و تلاش واسه خوابیدن بی فایده و بی خوابیه با گرزش افتاده باشه دنبالت، مجبوری پتو پیچ ، مودرهوا، لباس خواب به تن، مانیتورگوشی روشن به دست توی تاریکی خونه سرگردون بشی .اونوقته که نه زیر و رو کردن یخچال دردتو دوا می کنه نه رفتن توی تراس و هوای یخ توی گلوکردن نه واسه ابرا دست تکون دادن.اگه ییهو در این حین چشمت به یه جفت سی دی بیافته که مدتهاست کنار پلیر خاک می خوره و معلوم نیست صاحبش کیه تو خونه!با دوتا دکمه سبز و نارنجی ریموت، پلیر رو آتیش می کنی و هدفون به گوش می شینی به نگاه کردنِ انیمیشن "والاس وگرومیت:نفرین موجود خرگوش نما"و دقایقی مث یه بچه ریز ریزمی خندی و بعدش مث یه بچه آسوده توی گلوله ی پتوت خوابت می بره...!

مرتبط:

+ سایت رسمی والاس و گرومیت

+ مجسمه والاس و گرومیت در بریستون نصب می شود!

++
     سارا  | 

سه شنبه 1 بهمن1387

* منبع عکس

++
     سارا  | 

دوشنبه 30 دی1387

++
     سارا 

جمعه 27 دی1387

به نظرت می تونم یه روزی حقمو ازین عصرهای جمعه بگیرم و اون روز هی یاد این عصرهای سرد بیفتم که هیچ چیز جای خالی دستای گرمتو پر نمی کرد و هیچ چیز از دلتنگی و این همه ثانیه های بی حوصلگی من کم؟حتی وقتی جلوی معبد هدایا و رسیده هات زانو می زدم و نامه هاتو مثل ورد زمزمه می کردم...

به نظرت می تونم حقم رو از این همه عصر جمعه کسل که بی رحمانه بی تو می گذرند بگیرم؟واقعا؟!

 

* از ترانه خیلی ی ی ناز دختر بهار  و اینجا واسه دانلودش 

 

++
     سارا  | 

یکشنبه 22 دی1387

با شمام! شمایی که یه دسته چهل تایی اومدین نشستین زیر میز نونوایی محل، همون میزی که نونها رو روش سرد می کنن (ببینم اسم هم دارن این میزا؟) با اون تن تپل مپل و پرای پف کردتون تو این سرمای وانفسا، با اون منحنی های خوشگلتون، با اون نوکای کوچولو و نازتون و چشایی که انگار اضطراب ازش می باره، چنان تند تند دارین نوک می زنین و همه حواستون به خوردن نون ریزه هاست که این همه رفت و آمد و آدمای اطرافتون رو اصلا  آدم حساب نمی کنین! اونوقتها که خونمون حیاط داشت و یه درخت بزرگ پرتقال که شاخه هاش یه سایبون درست کرده بود روی یه تیکه از بهار خواب و مادربزرگ خدابیامرز زنده بود، توی روزای بارونی و برفی با خرده های نون و برنج اون تیکه از بهار خواب رو می کرد کانون حمایت از پرندگان ساکن درخت پرتقال و حومه!شمام دسته دسته می اومدین و تا دونه آخر جم نمی خوردین از جاتون بعدهم که تموم می شد همه با هم خیلی هماهنگ و ریتمیک پرواز می کردین لای درخت پرتقال، منم از پنجره اتاق نگاهتون می کردم و حالم خوب می شد از دیدن این صحنه.

با شمام!حالا که دیگه نه حیاط داریم نه درخت پرتقال و نه مادربزرگ دلم چقدر نوک زدنتون رو خواست، اگه بیام نزدیکتون قول می دین همه با هم نپرین؟آخه دلم می خواد بیام نوک تک تک تون رو ماچ کنم!

 پ.ن:

1. عنوان تیتر از نام شعری از کتاب "تولدی دیگر" فروغ فرخزاد

2.منبع عکس: سایت یک طراح متخصص در اشکال رسی و سایر موادی که می شه باهاشون در واحد حجم کار کرد و طرحهای جذاب و قشنگی داره

3.پیام اخلاقی این پست: اگه واستون امکانش هست نون خشک و دونه های اضافی برنج رو بذارین دم نوک! پرنده های محله تون.

 

++
     سارا  | 

جمعه 13 دی1387

یه چیز بامزه کشف کردم!

اگه اغلب اوقات پای کامپیوترید و اغلب چیزهای نوشتاری رو در زندگیتون تایپ می کنید و دلتون یه ذره شده واسه دیدن و نوشتن دستخط کج و کوله آدمیزادی، فونت خودکاری!که محبوب ترین قلم فارسی در این سایت شناخته شده رو از اینجا دانلود کنید، تایپ کنید و حالشو ببرید.باشد که رستگار شوید.                               

++
     سارا  | 

پنجشنبه 12 دی1387

از هوای دلگیر و ابری و بادهای زوزه کشان این روزهای ریخته در پشت پنجره اتاقم و صدای نوحه و روضه غمناک محرمی کوچه و خیابان و اندوه لاعلاج این روزهای جنگ و جنایت و ملال خبرهای ملال آلود و فیلمی که دارد یک کانال فیلم پخش می کند و فجیع و دردناک و درباره جنگ ویتنام است که بگذریم حال خودمان دلگیر و غمناک و اندوه لاعلاج دار و ملال آور و دردناک است.

* از ترانه تصور کن .شاعر یغما گلرویی، خواننده سیاوش قمیشی 

++
     سارا  | 

سه شنبه 10 دی1387

دیدید بعضی مامان ها را انگار گلوله بوده اند بعد ازدرون لوله تفنگ شلیکشان کرده اند و هیچ وقت در جایی متوقف نشده اند و هر روز صبح به زندگی گلوله ای و شلیکی شان ادامه می دهند؟! حضرت تعجیلند اصلا!سی ثانیه ای همه کار می کنند!سی ثانیه ای بیدار می شوند، سی ثانیه ای می خوابند، سی ثانیه ای نماز می خوانند، سی ثانیه ای بابای آدم را صبحانه می دهند و روانه سرکار می کنند، سی ثانیه ای آش سبزی و نان داغ برای صبحانه می گیرند، سی ثانیه ای با شعله زیاد اجاق گاز ناهار می پزند، سی ثانیه ای 14 طبقه را بالا و پایین می کنند و شیر و دونات برای عصرانه می خرند، سی ثانیه ای حمام می روند، سی ثانیه ای روزنامه می خوانند و آدم می ماند کجایش را می خوانند در این سی ثانیه که بعداز بستنش این همه مطلب برای تعریف کردنش را دارند؟! سی ثانیه ای که نه سی دقیقه ای پای تلفن با همه جدو آباءشان صله رحم می کنند، سی ثانیه ای کارت تلفن می خرند تا با خواهرهای بلادکفررفته شان سه ساعت حرف بزنند و سال میلادی تبریک بگویند،گاهی که خیلی کارشان زیاد است در همان سی ثانیه چندتا سی ثانیه همزمان دیگه رو هم انجام می دن!مثلا وقتی کسی در خانه بیمار خاص است سی ثانیه ای برایش آب کرفس و جعفری می گیرند و آناناس را در مخلوط کن می ریزند و عرق کاسنی تهیه می کنند و کمپرس گرم برایش می ذارند ، سی ثانیه ای میوه ها را می شویند، به جان بچه هاشان غر می زنند وبا شوهرشان حرفهای عشقی می زنند، سی ثانیه ای می روند پیاده روی تا لاغر بشوند، سی ثانیه ای استخر می روند تا کمرشان بهتر بشود ، سی ثانیه ای خودشان می شوند مامانی که خودش دختر مامان دیگری است و سی ثانیه ای بهانه ای دست و پا می کنندتا شال و کلاه کنند و ماشین را بردارند بروندآن سر شهر به دیدن مامانشان، سی ثانیه ای مامانشان را فیزیوتراپی و دکتر اعصاب و روان و ارتوپد و گوش و حلق و بینی می برند، سی ثانیه ای وقتی حوصله دارند کیک شکلاتی می پزند و در همان سی ثانیه رویش پودر نارگیل می پاشند، سی ثانیه ای وقتی حوصله غذاپختن ندارند خانواده را با یه اجی مجی در سر میز یک زستوران ظاهر می کنند، سی ثانیه ای توی کانالهای موسیقی دنبال ستار وشادمهر عقیلی و شب شکار شهره می گردند تا باهاش برقصند، سی ثانیه ای می روند آرایشگاه موهایشان رنگ می کنند و آدم می ماند چطور موی آدم در سی ثانیه رنگ می گیرد واقعا؟! سی ثانیه ای ماسک ماست و جوانه گندم می زنند و جینگل مستان می کنند،  سی ثانیه ای به بچه شان گیر می دهند و کل فلسفه حیاتی و عشقی اش را زیر سوال می برند و ایراد بنی اسرائیلی می گیرند و دلیل منطقی می خواهند، سی ثانیه ای گوشزدهای مهم بشری و شوهری می کنند بهمان،سی ثانیه ای وسط اینترنت گردی آدم پلاس می شوند و کلی آدرس سایت کابینت سازی و سینک ظرفشویی و نورپردازی می دهند تا از تویش اینفورمیشن برایشان در بیاوریم، سی ثانیه ای آنقدر اشتباه لپی می کنند آنقدر ضرب المثلها را قاطی پاتی می گویند که منفجر می شویم از خنده، سی ثانیه ای با همه دوست و رفیق می شوند و در همان سی ثانیه با کسی که یک دقیقه است می شناسندشان آنقدر گرم می گیرند و صمیمیت می کنند که انگار کن دوستهای سی ساله اند و تا ریزترین چیزهای آن روزشان را برای هم تعریف می کنند، سی ثانیه ای قانع می شوند که دوره زمانه عوض شده و نسل ما چقدر با نسل خودشان فرق کرده، سی ثانیه ای با ما قهر می کنند و اصلا محلمان نمی گذارند از بس دوستمان ندارند و ما هی می رویم نازکشان و کم کم از پس قهرشان بر می آئیم، سی ثانیه ای پایه فیلم دیدنمان می شوند، سی ثانیه ای برای مشکلات هر دوعالم مادر و خواهرهایشان نسخه می پیچند و راه حل ارائه می دهد، سی ثانیه ای پای کلید اسرار می نشیند و درس های عبرت آمیز می گیرند، سی ثانیه ای خداوند شوخی و جوک و بانمکی می شوند و آدم می فهمد که بالاخره این حس طنازیش را از که به ارث برده است....

سی ثانیه ای ... سی ثانیه ای ...سی ثانیه ای همه کار می کنند و ما در این دنیای سی ثانیه ای گلوله ای مامانمان از استرس دل پیچه می گیریم از بس خودمان ریلکس و بیخیالیم!

 پ.ن: آمدم اینجا که بنویسم این روزها آدم دلش می خواهد تک تک انگشتان دست مامانش را ببوسد،همانها که هر سی ثانیه توانایی انجام کاری را دارند که نمی دانم چرا این ها را نوشتم!(سلام لاله)

++
     سارا  | 

شنبه 7 دی1387

...

وقتی به من فکر می کنی

حس می کنم از راه دور

...

++
     سارا  | 

سه شنبه 3 دی1387

می گویند برای غلبه بر استرس در انجام کاری استرس زا با قضیه مانند یک اتفاق روتین و غیر مهم در زندگیتان برخورد کنید.

من فردا صبح یک کار روتین و غیر مهم در زندگی ام دارم

خواهشمندم برایم ویژه دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید

که قضیه به خیر و خوشی تمام شود

پ.ن: لطفا نخواهید که بگویم چه کاری که نم پس نمی دهم!

---------------------------------------------------------

پس نوشت:

از لطف و دعا و انرژی مثبتتان یه دنیا ممنون

قضیه ختم به خیر شد البته خوشی اش معلوم نیست هنوز

++
     سارا  | 

شنبه 30 آذر1387

+ آدم گاهی با یک تکه از ترانه ای خیلی احساس تخیلانه و دوست داشتنیت می کند حتی اگر با کل اون ترانه هم چندان احساس نزدیکی و همذات پنداریتی نکند کلا!مثلا اگر ترانه زیبای برگرد به من (با اجرای سعید مدرس وعطابا ترانه سرایی مونا برزویی) را دیده یا شنیده باشید یک جایش می گوید:

برگرد به من

                     مث پرنده ای که درختشو پیدا کنه....

واین جایش خیلی ی ی ناز است .دلت را می برد اصلا!فک کن به اینکه پرنده ای درخت مخصوص خودش را داشته باشد و آن را از بین صدها درخت که در دنیا روئیده اند پیدا کند و هر جای دنیا که برود بتواند برگردد به درختش و روی شاخه های آن احساس مالکیت و عاشقیت بکند.من اگر پرنده بودم احتمالا گنجشک بودم و درختم هم بید مجنون بود بی شک! به نظرم گنجشک پرنده ای خیلی معمولی ولی شاد و خوشبختی است یا حداقل سعی می کند باشد! و با هر آب و هوایی می تواند خودش را وفق بدهد.سازگار است کلا! و همیشه تخیلات خل خلانه دارد و عاشقیتش نرم و نازک و نیلی است و بید مجنون بی شک درخت خیال انگیز همچین گنجشکی باید باشد!

+ خاطره ی آن دوسالی که شب یلدایش در اهواز و در جوار بچه های پاساژ* بودم را خیلی دوست دارم و باعث شده اند هر وقت اسم شب یلدا می آید ذهنم مصادف شود با یاد رفقای آن دوسال: مریم، سعیده، سهیلا، همتا، مائده، مرسده، راحیل، طیبه، الهه، زهرا،افسانه و مریم و...

چقدر آن شبها جینگل مستان می کردیم خودمان را، رژهای جیغ به لبهامان می زدیم، آهنگهای دامبولی می گذاشتیم، هل هله به پا می کردیم،دایره ای می رقصیدیم و می رقصیدیم و می رقصیدیم،با حداقل امکانات میزی آنچنانی و درخور مجلس! می چیدیم، خروارها خوراکی دنگی می خریدیم، ساندویچ می پیچیدیم، هندوانه را قاچهای گنده و شتری می زدیم و خرچ خرچ می خوردیم، بجز مریم که همیشه نیت درسی داشت!همه مان برای عاشقیتمان نیت می کردیم و فال حافظ می گرفتیم و حافظ حرفهای دلخوش کنکی و یا ضایع کنکی تحویلمان می داد و آخرش هم عکس یادگاری می انداختیم...هرچقدر هم روحمان بی پناه بود و دلمان خسته و دلتنگ خانواده هامان آن شب را جدا فارغ از هر غمی خوش بودیم.می دانم امشب همه مان که نه ولی بعضی هامان به هم به رسم ایام قدیم میس کالی می زنیم و می دانیم ذهن همه مان مصادف با آن دوسال است و دلمان هوای قاچ شتری هندوانه و فال حافظ و رقصیدنهای دایره ای و بچه های پاساژ را کرده است!

 این بود انشای من...یلدایتان اناری

پ.ن:

 * یک بار این اصطلاح را از زبان یک پسر مو فرفروی جنوبی از اینهایی که تنها رسالت بشریشان ایستادن بر سر پاساژهای پر رفت آمد و مراکز خرید در جهت پلاسیت محض به همراه سایر رفقای نابابشان است، شنیدم که دوستان خود را با این اصطلاح مورد خطاب قرار می داد و من در دم شیفته این عبارت مزخرف خنده دار فرفرو شدم!و به پیشنهاد من و استقبال رفقا این اصطلاح در بین ما متداول گشت!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 14 آذر1387

اگه یه روزی پنجشنبه بود و خیلی دلتنگ و دلگیر و خالی بود

اگه یه کم سرماخورده بودین

اگه هوا یه کم ابری بود و یه کم آفتابی (که تو اخبار بش می گن نیمه ابری،چرا نمی گن نیمه آفتابی راستی؟چرا نیمه خالی قضیه رو می بینن؟کی گفته ابری خالیه حالا تو هم! خیلی هم پر و توپوله...به من چه اصلا!)

اگه مامانتون لباسهای نیمه خشک مخلوط شده تو یه مایع نرم کننده ی خوشبو رو از توی خشک کن در آورده بود و توی تراس روی طناب پهن کرده بود

اگه یکی از اون لباسا مال شما بود و اتفاقا رنگش قرمز ِخیلی قرمز(قرمز گرم!) بود

اگه اون لباس نیمه خشک تر شده بود

اگه شما در آن پنجشنبه خیلی دلگیر و خالی یه یقه اسکی گرم پوشیده بودین و حالتون گرفته بود و یه کم هم گرمتون بود و تو شک و تردید بودین که بالاخره دلتون تنگه یا گرفته یا سرما خوردین یا همه یا هیچ

طی یه اقدام انتحاری اون لباس قرمز نیمه خشک تر طنابیه رو بردارین و به جای اون یقه اسکیه بپوشین!

احساس خنکی ملس یه لباس گرم...انگار یه لیوان آب هویج بستنی تگری که بستنیش آب شده رو 15 مرداد سر خیابون زیتون کارمندی اهواز (همونجا که یه عالمه باید وایسی تا یه تاکسی بالاخره ببردت داخل زیتون) بدن دستت بگن سربکش!

تاثیرش وحشتناک کیف آور و خوش به حال کن و قلقلکانه خواهد بود و کمی از پنجشنبه دلتنگ و دلگیر و خالی و سرماخوردتان خواهد کاست...Red Hair

++
     سارا  | 

شنبه 9 آذر1387

همیشه دلم می خواسته بنویسم:زیاد، برخاسته از درون و هر روز! از همان اول راهنمایی که وبلاگ نویس نبودم و دفتر خاطرات بنویس بودم تا همین الان که دیگر از دفتر خاطرات نویسی به آن سبک و تین ایجربازی دست برداشته ام و گاهی وبلاگ می نویسم!

اما وقتی قصد می کنی دفتر خاطراتت را در جایی عمومی بگذاری و مخصوصا وقتی آدم درونگرایی باشی بیشتر سعی می کنی کمتر از خودت بنویسی و درمورد من تقریبا همین اتفاق افتاده است!!

از همان شهریور 82 که با یه قالب ساده بنفش تو پرشین بلاگ با دغدغه نوشتن زیاد، برخاسته از درون و هر روز! شروع کردم تا الانی که 5 سال و اندی است گذشته و هیچ وقت آنطور که می خواستم ننوشته ام! و توی پرانتزاین مشت نمونه خروار زندگی منست که چه کارهای به ظاهر ساده ای که سالها در ذهنم نگه داشتمش  و هیچ وقت جدی بهش نپرداخته ام و این خیلی بد است و آدم ناراحت می شود!

گاهی فکر می کنم وقتی افسرده و غمگینم بهتر می نویسم و کارم برعکس باقی آدمیزادهای دنیا است! هرچند همیشه خودسانسوری و ساکتی ذاتیم همراه نوشته ام آمده است همه جا!

همیشه با خودم می گفتم یک روز ِخوبِ دور اگر درسم را تمام کنم، دغدغه شغلی نداشته باشم، زندگی عاطفی- عشقی روبراهی داشته باشم با دلی آرام و قلبی مطمئن می نشینم و هر روز برای خودم و دل خودم وبلاگ می نویسم.و آن روز ِ خوب ِ دور دو سه ماهی است رسیده است!

همه چیز زندگیم سرجایش است و خدا را شاکرم و اگر هم اندوهی هست از آن مدلیهاست که می گویند نمک زندگیند ،از همانها که می دانی عین امیدواریند، ولی باز هم نمی نویسم و همچنان خودم رو غرق سکوت نگه داشته ام!هدف دومم از داشتن وبلاگ هم شناخت و بیرون ریختن خود واقعیم بوده، جایی برای بلند بلند فکر کردنهای روزانه، روزنوشت لحظه های دلتنگی و روزمرگی هایم بدور از سنگینی و تشویش آدمهای دنیای اطراف! ولی خب از اونجایی که دنیا جای کوچکیست و اصولا کوهها به هم نمی رسند ولی آدمها چرا، نمی شود آنطورکه باید! خیلی آدمهای دنیای اطراف می آیند و وارد دنیای مجازیت می شوند و برعکس مجازی هایی که اطرافی می شوند و تو را دچار همان سنگینی و تشویش می کنند...

ولی این وسط چیزی یا کسی باید تغییر کند و پنیری باید جا به جا شود! و به گمانم آن چیز اعتماد به نفس همه جا خود بودن و راحت بودن و خود را در هر حالتی و فکری دوس داشتن است که باید تغییر کند، تمرین شود و نوشته شود! شاید این طور نوشتنها به درد دنیا و آخرت کسی نخورد ولی اینکه همیشه جایی باشد برای ذهن آشفته ات خیلی خوب است و آدم دوس دارد آنجا را ...

 پ.ن: این یک درددل وبلاگی است و ارزش دیگری ندارد!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 23 آبان1387

چند وقت پیش مصاحبه دوستانه ای با ریزعلی خواجوی را از تلویزیون می دیدم.

پیرمرد 77 ساله دوست داشتنی ای که حتی نمی توانست به زبان فارسی صحبت کند و سالهاست که دهقان فداکار کتاب فارسی سوم دبستانمان شده است.

به عقیده خودش هر کس دیگری هم جای او بود بی درنگ همان کار را می کرد!

 با خودم فکر می کنم آیا واقعا همین طور است.....؟!

 مرتبط:

1.شبی که ریز علی کتک خورد

2. تجلیل از ریزعلی خواجوی در تهران

++
     سارا  | 

چهارشنبه 8 آبان1387

این روزها

درختهای نارنج، حیاط خانه مادربزرگ را پر از نارنجهای زود از شاخه جداشده* کرده است

مادربزرگ، کشوی یخچال ما را پراز نارنجهای زود از شاخه جدا شده کرده است

کشوی یخچال ما، سفره و چاشنی غذاهای این روزهایمان را پراز نارنجهای زود از شاخه جدا شده کرده است

سفره و چاشنی غذاهایمان، دستهایمان راپراز بوی نارنجهای زود از شاخه جدا شده کرده است

دستهایمان از بوی نارنجهای زود از شاخه جدا شده مستمان کرده است...

 *: نارنجهای کال

++
     سارا  | 

یکشنبه 5 آبان1387

سالهای سال باریده، کارهرپاییزش است، شش ماه یکبار تکرار می کند، آسمان و ابرها را می گویم!به تعداد سالهای عمرمان دیده ایم و حسش کرده ایم ...

اما باز وقتی برای اولین بار بعداز یک تابستان داغ، آسمان نیز پاییزِ زمین را به رسمیت می شناسد

همراه بوی خاکِ باران خورده یکدفعه تازه می شوی!

انگار آن لحظه جز این بوی نم دلت هیچ از این دنیا نمی خواسته!حس می کنی چقدر زندگی زیباست...خیلی چیزها همین طورند مثل تکه های یک روزمرگی ، تکراری و همیشگی، اما بعداز غیبتی کوتاه می بینی که شکل خود زندگیست...!

++
     سارا  | 

شنبه 20 مهر1387

شفا زگفتهء شکّرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 گذشته از غزلیات ناب خواجه که شفایت می دهد

آرامگاهش نیز عجیب صیقلی دهنده ی روح و روان است!

حافظیه همیشه برایم مساویست با احساس خوب و آرامشی حزین

گوشه گوشه اش برایم خاطره است

وبهترینشان هم اولین دیدار...!

 غزل گفتی و در ســــــفتی بیا و خوش بخوان حافظ

 که بر نظــــــم تو افشاند فــــــلک عـــــــــــقد ثـریا را

 مرتبط:

*عکس از اینجا

بزرگداشت روز حافظ

++
     سارا  |