اگه شما هم نومزه ای داشتین که چشاش رنگ جنگل بود و دلش قد دریا بعد همش گردش می بردتون دیدن جنگل و دریا و کنارماسه ها و موجها و بازارچه های ساحلی آستارا و تله سیژ سواری توی دامنه سبلان و صبحونه توی گردنه حیران و کنار بوی مست کننده آتیش و قطره های مه خوردن سرشیر و عسل و شیربلال و آش دوغ و کباب و لواشک انار و دیدار آشناها و دوستهایی بهتر از آب روان رو واستون فراهم می کردو توی همه جاده ها و مسیرهای سرسبز و دونفره واستون آلبومهای فوق العاده ای از دریا دادور و لی لی افشار و لئونارد کوهن و...می ذاشت که حالشو ببرین دلخوش نبودین که اونو نومزه کردین؟!![]()
*تیتر از ترانه زیبای ماه پیشانو - دریا دادور (در ادامه مطلب کاملش رو آوردم)
ادامه مطلب...
سه روز پی در پی بارون باد دار و هوا سرد و خانه محبوس در درازترین نقطه ی یک آپارتمان دراز و او تمام سه روز را در خانه نشسته بود. مادرش در این سه روز شباهت عجیبی به گاج پیدا کرده بود !.وی در طول روز به جای اینکه حرف چندین چیز را بزند یک چیزی را چندین بار حرف می زد! و اون چیز ِدیروز یک تذکر سه خطی بود با این مضمون:"گوش می دی سارا؟ با مرکز درمانی "ش" تماس گرفتم و گفتن اونی که تو می خوای کلا دیگه کار نمی کنه اونجا و فردا وفقط فردا( ودراینجا انگشتش را به نشانه تهدید بالا می برد) استثناعا جای اون یکی که تو نمی خوای می یاد واسه ویزیت! ولی صب ساعت 7و 45 دقیقه باید اونجا باشی" و این ساعت برای یک دختر شیرازی تقریبا شبیه او یعنی نیمه های شب! وکار بسسسیار سختی بود.با هزار نذر و نیاز که بتواند از پس این ماموریت ناممکن برآید حوالی ساعت 2 نیمه شب خود را خواباند...
ساعت 6 و 45 دقیقه امروز زنگ ساعت موبایلش بیدارش کرد، مادرش یه کاسه آش سبزی دااااغ و یک قاچ نارنج تیز! و یک فلفل پاش با فلفلهای دانه سیاه برایش آورد و او را که نیمه هشیار بود تشویق به توانستن کرد!خواهرش او را تحویل گرفت و همراه خود به خیابان برد تا سر راه دانشگاهش او را یک جایی نزدیک مرکز درمانی "ش" پیاده کند!زیرا او در آن لحظات کاملا خواب بود و البته یک لحظاتی را از خواب می پرید و می دید دارد توی تاکسی با خواهرش برسر انگشتری کل کل می کند یا از حرف آدم توی رادیو که می گفت آدم شروری که برای خودش مجلس ختم گرفته تا از دست پلیس فرار کند و پلیس او را گرفته می خندد ویا توی زیرگذر است و یا آمده اند بیرون بالاخره ...سرانجام او جایی پیاده شد و به راننده گفت خواهرش حساب می کند و یادش رفت یا خوابش برد با خواهرش خداحافظی کند و حدود یک ربع بعد به خودش آمد و به وی اس ام اس زد و چیزی شبیه خداحافظی گفت و خواهرش... بیب!( از آوردن مکالمه به علت حفظ عفت عمومی وبلاگی! معذوریم).وی در مرکز درمانی "ش" درون یک صف طولانی نوبت گیران خزید و از دور یک فامیل ِ دسته دیزی(خیلی دور به زبان شیرازی!) و خیلی پر حرف را دید و از آنجائیکه هنوز خواب بود از دست سلام و احوالپرسان با او با یک روش کاملا نامحسوس فرار کرد و شماره اش شد 17.از ایستگاه پرستاری مرکزدرمانی "ش" اعلام کردند:خانم دکتر م( پزشک مورد نظر) دستشان تا حلقوم در 3عمل جراحی (طبقه بالای این مرکز بیمارستان است)فرو می باشد و حدود 2 ساعت بلکم بیشتر دیگر پیدایش نمی شود...با خود اندیشید اگر بخواهد اینجا بنشیند پس از 5 دقیقه از شدت خواب کف مرکز درمانی "ش" ولو خواهد شد و از ترس این اتفاق قریب الوقوع خود را به خیابان پرتاب کرد... وخداوند چه مهربان است که مرکز درمانی ش را در خیابان زیبای ارم آفرید! هوای عالی یک صبح مطبوع پاییزی بعد از سه روز بارندگی و همه جا نمدار و پر به معنای کلمه از برگهای درختهای زیبا و بیشمار چنار در این خیابان بلند عاشق ! وقتی او به خودش آمد و کمی بیدار شد درورودی باغ ارم را رد کرده بود و بلیطی را که خریده بود در همین فاصله کوتاه گیشه تا آقای نگهبان ورودی،در کیفش گمش کرده بود و داشت دنبالش می گشت تا بدهد پاره اش کنند و زیر لب غر می زد (البته یک غر مهربان) به آقای بطال (کسی که بلیط را باطل یا پاره می کند!) که همون دم گیشه می گرفتی ازم دیگه بابا!
و ناگهان آن اتفاق عجیب نازل شد!اینجا واقعا همان باغ ارم خودشان!بود آیا؟همانی که بارها و بارها آمده بود؟!آخر او همیشه بهار آمده بود و امروز پاییز بود! انگار سریال باغ مخفی رو داده باشند او بازی کند!می خواست برگردد و از آقای بطال بپرسد :واقعا؟؟!!! ولی نرفته بود!
بعد از سه روز خانه نشینی درب راه راه فلزی یک باغ واقعا رویایی با برگها و درختهایی نیمه سبز و نیمه نارنجی در تنالیته ای کاملا پاییزی! در حالی که هاله ای از قطرات باران سه روز پی در پی رویشان نشسته بود و سکوت ملس و قار قار نازک ! و عجیب ِ گاه گاه کلاغها و فواره ی کوچک آب درون حوض نیلگون وسط باغ و آن سرونازهای بلند و سبز و قوی میان آن همه زردی و آن آفتاب زیبای دیوانه کننده ی کج پاییزی و زمان متوقف شده در این باغ مخفی تازه کشف شده و او و چند باغبان پیر در گوشه کنار آن باغ ،در آن ساعت از روز به رویش باز شده بود....و او خود را به تخته سنگهای نزدیک حوض ماهی دوست داشتنی اش رسانید، همان که ماهی های عیدشان را درونش ریخته بود و نشست و نفس کشید و مرد از مستی و بیهوش شد از این همه رنگ و هوای پاک و صدای کلاغ ! و او صد بار به خودش لعنت داد که چرا واقعا چرا هیچ وقت صبح ِگاه ِ(حدود ساعت 9 صبح!) یک روز پاییزی به این باغ رویایی مخفی نما ! نیامده بود... و او دلش برای خودش سوخت...و البته دیگر خواب کاملا از چشمانش پریده بود و او آماده بود تا به سمت مرکز درمانی "ش" برود و باقی روزش را سپری کند...

1.
به دامنه سرسبز و زیبای سبلان
به تنفس هوای زلال و شفاف آلوارس
غرق در شلوغی و ازدحام بیش از حد مسافرانی
که به شوق چشمه های آبگرم سرعین، درون این شهرکوچک سرازیر شده بودند
و یا حتی شاید برای طعم غلیظ عسل، سرشیرو آش دوغ بی نظیر آنجا
پشت سر گذاشتم لحظه های نگرانی را
و آرامشی که به اندازه ی پهنای صورت خندان مارالِ مادربزرگ بود
من رافراگرفت!
وآنهمه امیدو آرزوی عجیب و گرم
هنوز کمی گیجم از این سفر
ولی دلم روشن است و سبز
به رنگ...!
2.
به دامنه ی کوه الوند
به همدان
شهر بوعلی، گنجنامه، بابا طاهر و ...
همه جاذبه های طبیعی و تاریخی شهر یک طرف،
شاهکاری که علیصدر انجام داد
و یکی از بزرگترین و شگفت انگیزترین غار آبی جهان را کشف کرد یک طرف!
عظمت و زیبایی غار علیصدر فوق العاده دیدنی و ستودنی است!
مرتبط:
جای همه دوستان سبز![]()

لذت بخش است
زير رگه هاي باريك يك آبشار 70 متري ايستادن و با دهان باز آب نوشيدن
لذت بخش...
مرتبط:
· آبشار زيبا و فرح انگيز مارگون زينت بخش دره هاي سر سبز و جنگلي در غرب شهرستان سپيدان (استان فارس)واقع شده است. اين آبشار به ارتفاع 70 متر و عرض 100متر در فاصله 45 كيلومتري سپيدان و 130 كيلومتري شيراز قرار دارد.
برای من
فرصت داشتن دوست ِ خوب
خطی شاد است، درون خطوط غم دار و تنهای زندگیم
برای تو
زندگی ثبتِ لحظه هائیست که کتاب می شوند ،درون قفسه های ذهنت
.
.
.
خطی شاد کشیده شد
لحظه هایی ثبت شد
از آدمها ،مکانها ،درختها،ماهیها ،بازی ابر و شیرهای سنگی
حتی چراغهایی که از درون خاک باغچه نور می دادند
کتابی نوشتیم ....با خطوطی شاد
کم حرف زدم
تا بیشتر بشنوم
سبزینه آن گیاه عجیب را
که آرام بود و کشیده
مهربان بود و عمیق
.
.
.
آمدنت
از آبی ترین عصرهای تابستان بود
با اینکه
ناگهان هم هیچ اتفاقی نیافتاد...
برای همه حس خوبی که همراهت آوردی.....ممنونم
نمي دونم چرا هر جا اسمي از بازي مياد فوري منو صدا مي كنند!از بازي هاي شبانه ورق بگير تا بازي هاي روزانه بعد از ناهار دم بوفه دانشگاه موقع خوردن چاي !از بس بچه پايه اي هستيم ديگه !چه كنيم ...
حالا هم نرگس و خاطره عزيزم لطف كردند و منو به بازي شب يلدا دعوت كردند . هر كسي كه انتخاب میشه ۵ مورد از شخصیتش رو که دیگران نمی دونن و تو وبلاگش ننوشته میگه و بعد از اون ۵ وبلاگ نویس رو انتخاب می کنه تا اونها هم این بازی رو ادامه بدن...
ولي آخه من هم تو ليست افتخاراتم همه نگفته ها رو گفتم ...
به جاش 5تا حس كه الان دارم رو مي نويسم
1.امروز اولين برف زمستاني 85 رو ديدم ... از ديدنش و حس خوبي كه بهم دست مي ده سير نمي شم
2.امسال يكي از بهترين شبهاي يلدا رو داشتم. كنار يه عااااااالمه از دوستايي كه همه مي دونستيم فقط چند ماه ديگه كنار هم هستيم و بعدش ممكنه دست سرنوشت هر كسي رو به يه جاي خيلي دور ببره ولي ياد و خاطره اون شب رو مي تونه تا هميشه نگه داره.
3.بعد از خدا و مامانم اينا و دوستام عاشق محصولات اناري محمد علي تو كيانپارس(همون آب اناري خودمون ) هستم
4.هميشه دوس دارم مثل شخصيت هاو تو كتاب "چه كسي پنير منو جابه جا كرد ؟"رفتار كنم
5.هيچ چيزي تو زندگي به اندازه عشق برام ارزش نداره.دوس دارم كشفش كنم،از زواياي تاريك و روشنش سر دربيارم،واسش هر كاري بكنم ،جلو همه درداش بايستم، به خاطر رشدش همه زجري رو تحمل كنم
اينم 5 نفر كه من به بازي دعوتشون مي كنم باشد كه اجابت كنند:(با ذكر اين نكته كه اينجا تقريبا متروكه است و فرم وبلاگ نويسي دوستان خارج ازاين بازيهاست ولي خب واسه تنوع بد نيست )
خیییلی خوشمان آمد!
در قرن ۱۳ پیش از میلاد هر کسی به عقاید خداپرستی دیگری احترام می ذاشته و هرکسی یه پرستشگاهی داشته!!بابا خیلی متمدن بودن...
ادامه مطلب...
چند روز پيش يه گربه اي اومده و گوشه حياط ما چندتا بچه دنيا آورده بود _همش تقصير اين درخت پرتغال گنده باغچه است كه شاخه هاش اونقدر پهن و بزرگ شده كه پشتشو تبديل كرده به يه جاي امن واسه تركمون زدن اين گربه ها!_هر چند سالي يه بار اين اتفاق تو حياط ما مي افته كه بعدش بايد با هزار زور و زحمت و نقشه اونا رو بفرستيم يه جاي ديگه.امروز 3 تا از اين بچه گربه ها زير ماشينمون خوابيده بودن و هر چي برادرم با انواع روشهاي انسان دوستانه _امسال دامپزشكي قبول شده و از همون لحظه ورود به اين رشته حس حيوان دوستيش دچار غليان شده!_ از قبيل پيشته..چخه..اي گربه ها بيان بيرون لطفا و غيره سعي كرد بيارشون بيرون ،حتي متوسل به روش كمكي جارويي هم شد ولي فايده نداشت و تكون نمي خوردن! از اون طرف مامان خانوم كار داشت و عجله و هي غر مي زد آخرش هم آقاي برادر تز دادن كه اينا وسط خوابيدن و اگه ماشين حركت كنه هيچ اتفاقي نمي افته!غافل از اينكه يكي از ازين خنگولا كه نازترينشون هم بود پاش زير ماشين بود!چنان جيغي كشيد و پاش شكست كه جيگرمون كباب شد.اين صحنه دلخراش از 100 تا تصوير جنگ لبنان هم زجر آورتر بود به خدا! بعدش 3تايي پريدن تو كوچه .
ديروز به دعوت شركت نفت از همسر و دختران كارمنداش به بازديد پتروشيمي رفته بوديم و به قول آقاي راهنما با صنعت پتروشيمي آشنا شديم !اين آشنايي حدود 2 ساعت طول كشيد كه 1 ساعت و 45 دقيقه اش به پذيرايي از ما گذشت! داخل اتاق كنترل بخش متانول كه رفته بوديم بعد از اينكه آقاي مسئول توضيحات لازم رو دادن يه خانومه كه تقريبا مسن بودن با لهجه غليظ شيرازي رو كرد به آقاهه و گفت :
مي بخشيد اييي نيروگاه هسته اي و فرآيندا و اي چيا هم ،هميجوريه كه شُم فرمودين!! بيچاره آقاهه كه خودشو نگه داشته بود تا منفجر نشه از خنده! اي احمدي نژاد كجايي كه ببيني ...!:))
واقعا قشنگه.....Coldplay از The Hardest Part
مسافرت هميشه تنوع خوبيه بخصوص اگه همراه خانواده باشه،روحيه و حال و هواي آدمو بكلي عوض مي كنه هر چند شايد اثرش خيلي باقي نمونه! در راستاي امام رضا طلبيدگي رفته بوديم مشهد.واي كه چقدر اين شهر دوره!بدنم رسما فرمت صندلي قطار و اتوبوس به خودش گرفته!40 ساعت قطار و 16 ساعت اتوبوس!از دو ماه پيش كليه بليطهاي هواپيماي شيراز _مشهد فروخته شده بود كه اكثر خريدارهاش اعراب كشورهاي همسايه بودن!امام رضا قربونت برم خب ميومدي شيراز هم آب و هواش خيلي بهتربود هم نزديك برادرت بودي دلتنگ نمي شدي هم مي تونستيم بيشتر ببينيمت؟!؛)
مشهد فوق العاده شلوغ بود،سالانه 15 ميليون مسافر داره! خيليه ها!طفلي مشهديا!با اين وضعيت كم آبي و گرماي هوا...توي خيابون اصلي امام رضا و كوچه پس كوچه هاي تنگ و قديميش پره از هتلها و مهمانپذيراي رنگارنگ كه هيچ تناسبي از نظر فضا و منظر باهم ندارن!ولي از ديدن اين همه آدم توي صحن هاي مختلف حرم كيف مي كردي! عين صف مورچه ها تند تند از اين حياط به اون حياط مي رفتن!هر بار چند دقيقه بيشتر توي خود حرم نمي تونستم بايستم واقعا توي شلوغي و گرماي زياد نمي تونم دووم بيارم. برام سوال شده بود اونايي كه خودشونو له كرده بودن كه به ضريح دست بزنن با خودشون چي فكر ميكنن يا انگيزشون چيه؟! لابدتو اين دنيا هر كسي دلش به يه چيزهايي خوشه ديگه!
چيزي كه اگه رفتين حرم نبايد فرصت ديدنشو از دست بدين موزه هاي توي حرم هست!فكر كنم توي صحن امام خميني بودن...دقيق يادم نيست!
اين مجموعه موزه ها شامل آثار نفيس هنرى و شاهكارهاى سلجوقى،نادرى، صفوى و قاجارى به اضافه هدايا و مدالها و جوايز جهاني و كشوري هست كه آدمهاي مختلف به امام تقديم كرده بودن.اين موزه ها در سه ساختمان همجوار و مستقل از يكديگر قرار دارند ومشتمل بر ۱۱بخش مختلف هستند شامل: ۱ـ قرآن و نفايس؛ ۲ـ هداياى رهبرى؛ ۳ـ گنجينه تخصصى فرش؛ ۴ـ موزه مركزى كه خود مشتمل بر هشت موزه بود: الف) موزه تمبر و اسكناس، ب) موزه تاريخ مشهد، ج) موزه سكه و مدال (از مدالهاي پهلوان تختي بگير تا توپ طلايي بهترين بازيكن آسيا 1996 خداداد عزيزي و ....)، د) موزه صدف، حلزون و نرم تنان دريايى، هـ) موزه نقاشى(نقاشيهاي فرشچيان ، كمال المك و ...)، و) موزه نجوم وساعت، ز) موزه سلاح، ح) موزه ظروف....همگي فوق العاده جالب و ديدني بودن و كيفور شديم !
از جاهاي ديدني مركز تجاري الماس شرق خييلي قشنگ بود ، يه عالمه خوشگل فروشي* با قيمتهاي خوب ! در آخر هم مي تونيد در طبقه 6 ام اون در حالي كه رقص فواره هايي كه در ماكت الماس طبقه همكف هستن رو تماشا مي كنيد يه چيزي بخوريد .اگه هم هوس خريد تسبيح و جانماز و انگشتر فيروزه نيشابوري و زرشك و زعفران و ... كرده باشين بازار سنتي امام رضا جاي خيلي خوبيه.
طرقبه و شانديز هم بد نيست دو منطقه ييلاقي و خوش آب و هوا و داراي صنايع دستي زيباو غذايي با قيمت بالا! يه پرس شيشليك كه تو يه رستوران خوب تو شيراز 4 تومن هست رو ميدن 8و نيم !
كوهسنگي و كوهستان پارك و پارك ملت و آرامگاه فردوسي و ...كه واسه يه بار ديدن بد نيست.
جاي همه دوستان سبز ...ايشالا كه بازم آقا بطلبه :)
.
.
.
خیلی دلم شور می زنه ...برام دعا کنین کارام خوب پیش بره و بهم خوش بگذره و خسته نشم و هوا خنک تر بشه و یه خورده از این پررویی ام کاسته بشه !p:
از اونجایی که شیراز راه آهن نداره تا حالا تجربه ی یه سفر طولانی با قطار رو نداشتم تا اینکه هفته پیش بالاخره در جهت رفع این عقده ی دیرینه اقدام کرده و دست یکی از دوستان پایه ام رو گرفتم و به نیت نمایشگاه کتاب از اهواز راهی تهران شدم!
سفر با قطار لذت خاصی داره , هم میتونی بخوابی,هم میتونی راه بری , هم بهت غذا می دن , هم میتونی مانتو و روسریتو در بیاری,هم منظره های طبیعت توی راه رو به خاطر حرکت و تکانهای نسبتا یکنواخت با یه ریتم عشقولانه و شاعرانه ببینی!فقط شبها سرو صدای زیادی داره,انگار که هویچ تو مغزت رنده می کنن.یه یک ساعتی هم توی تهران تاکسی سواری کردیم که یک آهنگ و ترانه ی خیلی ناز هم به لطف رادیو ضمیمه اش شده بود :
من زنده بودم اما
انگار مرده بودم
زیرا که روزها را
با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها
تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست
من دل سپرده بودم…
با اینکه نمایشگاه امسال نسبت به سالهای قبل خیلی بدتر بود ولی از همیشه بیشتر خرید کردم!یه عالمه از سازمانها و انتشاراتشون که در رابطه با محیط زیست کتاب داشتن اصلا شرکت نکرده بودن,شماره غرفه ها جابه جا شده بود و به مرکز اطلاع رسانی اطلاع نداده بودن,خیلی از انتشارات با اسمهای دیگه ای شرکت کرده بودن….8 تا کتاب زیست محیطی خریدم + 8 تا کتاب واسه دل خودم + چندتا پوستر از کارهای فرشچیان و …
ساعت 5/5 همون روز هم برگشتیم . موقع برگشتن اونقدر توی قطار اتفاقات و صحنه های خنده دار داشتیم و خندیدیم و خوش گذشت که 15 ساعت راه برام مثل 15 دقیقه به نظر رسید
دیروز رفتم شوش و بالاخره مقبره دانیال نبی رو دیدم
شهر قشنگیه با یه پیشینه تاریخی جالب و دیدنی ...
*
صد دانه یاقوت...دسته به دسته...با نظم و ترتیب ....یکجا نشسته !
وقتی حرف از مدرسه رفتن و سر کلاس رفتن بچه ها می شه این شعر بی درنگ تو حافظه ام شروع به خوندن می کنه ! فکر کنم توی کتاب سوم دبستان بود. وقتی کلاس اولیها رو می بینم باورم نمی شه من هم کلاس اول این قدر کوچولو بودم ! حال و هوای اون موقع رو خوب یادمه...فکر می کردم خیلی آدم بزرگی هستم ! اون موقعها روز اول بیشتر بچه ها گریه می کردن و ماماناشون دلداریشون می دادن ولی من انگار بر عکس بودم ! مامانم می گن من زود رفتم تا تو نبینی دارم گریه می کنم ! وای چه دنیایی بود! بوی دفتر ها و کتابهای تازه...کیف های رنگارنگ ..جامدادیهای آهن ربایی...سر مدادیهای جور واجور ...لیوانهای مدل دار ! چپیدن تو سرویسهای پوکیده ، یادمه یه سال 12 نفر توی یه پیکان می نشستیم ! قمقمه ها ! شب قبل با هیجان می ذاشتیمشون تو فریزر ! من و پروین همیشه قمقمه های یه شکل داشتیم که رنگاشون با هم فرق می کرد هیچ وقت هم حاضر نمی شدیم با هم عوضشون کنیم ! وای چقدر دلم هوای اون موقعها رو کرده ! ....خلاصه حال و هوای این روزا بد جوری صد دانه یاقوتیه !
*
توی یکی از کتابای درسی ام خوندم : " اینکه قبض تلفن هر خانواده شهری به طور متوسط سنگین تر از قبض برق و آب اوست در حالی که کاربرد گسترده تلفن نه فقط مستلزم مصرف نا چیزی انرژی است بلکه خود در مصرف سایر انرژیها مثل حمل و نقل نیز صرفه جویی می کند بر عکس تامین برق و آب هر دو نیازمند مقادیر زیادی انرژی است و مصرف بی رویه هر دو تبعات گسترده ی زیست محیطی دارد . این یک روند ضد توسعه و ضد محیط زیست است .... " واقعا !! چیه گیر دادین به این قبض های تلفن ! بیا.... واسه محیط زیست هم حتی ضرر داره ! :))
*
همیشه شنیدن یه ترانه قدیمی آدمو می بره به زمانی که اولین بار یا برای یه مدت طولانی به اون ترانه گوش می داده. مثل بو ی یه عطر قدیمی می مونه . چند روز پیش اتفاقی کاست دهاتی شادمهر عقیلی رو از یه گوشه متروک خونه (!) پیدا کردم. دو سه بار به ترانه هاش گوش دادم...منو می برد به سالهای آخر دبیرستان....شعر دهاتی و دل خوشی اش از محمد علی بهمنی بود که من اون موقع بهمنی رو نمی شناختم ولی الان برام خیلی جالب بود !
کاش می شد از تو دلم ، حرفامو بیرون بریزم
یه شب هم اشکامو من ، تو دامن اون بریزم
دل من به این خوشه ، که یاری مثل اون داره
سر حرفش می مونه این دیوونه تا جون داره
می خوان این دل خوشی رو ازم بگیرن
اگه اون بود نمی ذاشت !
می خوان آتیش بزنن به هستی من
اگه اون بود نمی ذاشت !
اگه اون بود نمی ذاشت ،حال من این جوری باشه
نمی ذاشت حرفی و ترسی دیگه از دوری باشه
دل من به این خوشه ....که یاری مثل اون داره !
*
چند تا از ترانه های آلبوم جدید گروه آریان "تا بی نهایت " رو هم اتفاقی شنیدم . بد نبود . خوشم اومد . نمی دونم چرا همه می گن لوسه ، خنکه ، بی مزه است !!
از اینکه نمی تونم به دوستای خوبم سر بزنم مثل همیشه شرمنده ام ....ایشالا عروسیتون جبران می کنم !!

*
مدتها بود که به جایی مثل امامزاده نرفته بودم. مریم نذر کرده بود روزی که خواهرش کنکور داره از صبح بره توی امامزاده جعفر (یکی از امامزاده های معروف یزد ) و براش دعا کنه من هم هوس کردم همراهش برم . یادم می یاد وقتی بچه بودم و این جور جاها می رفتم خیلی برام حال و هوای خاصی داشت و قداستش رو احساس می کردم . ام اون روز فقط از انعکاس نور چراغها توی در و دیوار آینه کاری و رنگ سبز کاشیها و رنگ فیروزه ای سر در ها لذت می بردم . خیلی دوست دارم بدونم مکانیزم این نذر کردنها چه جوریه ؟! آیا واقعا امامزاده ها یا افرادی که براشون نذر می کنند تاثیری در برآوردن اون دعا دارند یا چون آدم یه جورایی به یه چیز محکم تو ذهنش توکل می کنه یه عالمه نیروی مثبت در جهت رسیدن به اون چیز تولید می کنه و خدا رو از ته دل صدا می کنه همین موضوع بهش کمک می کنه تا موفق بشه !؟ اگه کسی کتاب خوبی در این رابطه سراغ داره ممنون می شم راهنماییم کنه .
اون روز یه حاج آقای پولدار یزدی رو هم اونجا به خاک سپردند . این صحنه تدفین رو هم مدتها بود ندیده بودم . حرکات و رفتار آدمها برام جالب بود ! اصلا من نمی دونستم یه قبر این قدر عمیقه یا کفن یه مرده رو مثل شکلات می پیچونند ! اونطور که شنیدم 10 میلیون برای اجازه تدفین توی یه همچین جایی می گیرند و هر امامزاده نسبت به محبوبیت ومعروفیتش قیمتش فرق می کنه ! حاجیه خانومهای عزادار هم سرگرم گفتگو با تلفنهای همراهشون توی امامزاده بودند . گویا اونجا همه چیز خوب آنتن می داد . هم ارتباط با خدا و هم ارتباط با بنده های خدا !!
خیلی دوست دارم بدونم امامزاده هاچه طور به آدمهایی که با کوله باری از آرزو و غم وغصه می یان اونجا کمک می کنند. معمولا هر چیزی رو که باور کنی و بهش دل ببندی می تونه برای آدم واقعیت پیدا کنه یه چیز شبیه معجزه ها .
اون روز بعد از خوندن دعا البته به زبان فارسی واسه خودم و خواهر مریم همون جا نشستم و متن آپدیتم رو نوشتم ! خدا کنه امامزاده از دست من ناراحت نشده باشه !
*
بالاخره آخرین واحد های باقیمانده را هم کاملاجوانمردانه(بدون تقلب!) و با موفقیت (مثلا 10.2 !!) پاس کردم و خلاص........
دیگه حاضر نیستم یه لحظه هم به عقب بر گردم ! هیچ چیز بد نبوده ولی حس می کنم دیگه موندن توی این شهر و دانشگاه و خوابگاه برام کافیه. این روزها بیشترین چیزی که شنیده می شه صدای چرخ چمدونهاست که از خوابگاه خارج میشه. من وسایر بچه های گروه پروژه برای کارهای پروژه موندیم تا تکلیفشو روشن کنیم .خدا کنه زودتر تموم بشه چون تحمل من خیلی وقته که تموم شده! هرچند حتی تصور جمع کردن و بردن وسایلم که چیزی حدود یه وانت بار کامله منو به وحشت می اندازه!......بازم بیکار شدم و هزار تا فکر غم وغصه دار افتاده به جونم ! از زندگی ،از این همه تکرار خسته ام .....
از زندگی
_از این همه تکرار _خسته اماز های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ
....کزین حصار دل آزار خسته امبیزار از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت
" یار تو هستم" ولی نبوداز خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بی یار بی امید
از حال من نپرس که بسیار خسته ام
بسیار
بسیار بسیار بسیار بسیاررررررررررررررررررررررررررررر خسته ام
!*
بعضی از این وبلاگها مثل کبک سرشون رو کردن توی برف فکر می کنند بقیه نمی بینندشون ! برای ننوشتن هی بهونه می یارند...امتحان دارم ، وقت ندارم ، درس دارم ، اکانت ندارم و .... بعد هم که بعد از شونصد روز می یان حرف جالبی ندارند واسه گفتن . حالا من نمی خوام اسمشون رو اینجا بیارم آخه گناه دارن . ولی خب مثلا یکیشون اینه !!!
طبق یک برنامه ی همیشگی برای دانشجویان ترم آخر یه گردش علمی چند روزه خارج از استان را پشت سر گذاشتیم. برای هر ورودی یک استان رو انتخاب می کنند که استان چهار محال و بختیاری برای ما در نظر گرفته شد . چهارشنبه گذشته از یزد به سمت شهر کرد حرکت کردیم و شنبه شب برگشتیم . 5 تا استاد 17 تا بچه یه آشپز و 2 تا راننده محتوای اتوبوس بودیم.
استان چهار محال و بختیاری در قلمرو مرکزی رشته کوههای زاگرس قرار داره که دارای 6 شهرستان شهر کرد/ بروجن/ لردگان / فارسان / اردل و کوهرنگ است . صبح پنجشنبه با حرکت در جاده کوهرنگ ( کوهی که سرشار از گلها و گیاهان رنگارنگ است ) اولین چیزی که توجه ما را جلب کرد آبشار زیبا ی تونل اول کوهرنگ بود.
تونل آب را از پشت کوه کارکنان و از دامنه های زرد کوه به این سوی کوه می آورد که این آب سرچشمه زاینده رود است و به طرف اصفهان جاری است. سرعت و حجم آب این تونل آنقدر زیاد بود که من حتی با نگاه کردن به آن احساس سر گیجه می کردم . طبق گفته ی کارشناسی که همراهیمان می کرد تا به حال دهها نفر توی این تونل غرق شده به طوریکه اجساد آنها نیز به دست نیامده !(قابل توجه علاقه مندان به خود کشی با خشونت فراوان !)
در مجاورت این تونل پیست اسکی معروف کوهرنگ قرار داره . سیاه چادر های عشایر ایل بختیاری در گوشه و کنار دامنه ها به چشم می خورد . در پایین تونل هم کندوهای زنبور عسل بود که زنبورهای عزیز لطف کردند و یه پذیرایی حسابی از ما نمودند ! دوتا از دوستانم را که در جا نیش فر مودند و یکی از آنها هم رفت زیر مقنعه من و توی موهام ! من هم در حضور استاد و کارشناس محترم و سایر بچه ها کشف حجاب نموده و تا می تونستم کولی بازی در آوردم !
همان موقع چند تا زن و دختر عشایر که چادرشان همان نزدیکی بود به کمک من اومدند و منو بردند توی چادرشون ! زنبوره فرار کرد ولی خیلی صحنه و خاطره ضایعی از من به جا گذاشت ! استاد محترم بانمک هم مگه دیگه منو ول می کرد ! از هر موقعیتی برای یاد آوری این خاطره واسه بقیه استفاده می کرد ! 
بعد از آن از آبشار زیبای شیخ علی خان دیدن کردیم و سپس در ده کیلومتری چلگرد چشمه زیبای دیمه رو دیدیم . آب این چشمه نیز به خروجی اول و دوم کوهرنگ می پیوندد و در نزدیکی آن کارخانه آب معدنی دیمه قرار داشت که محصولات آن به خارج از کشور صادر می شود .
بعد از ظهر در 5 کیلومتری فارسان در کنار روستای ده چشمه مجموعه طبیعی _ تاریخی پیر غار را دیدیم . همچنین کتیبه های تاریخی که قسمتی از حوادث دوران مشروطیت را تداعی می کرد در این مجموعه گردشگاه دیده می شد .
خوابگاه یک ورزشگاه رو برای اقامت ما در نظر گرفته بودند و شبها شاهد یه دوره فوتبال رفت و برگشت بین اساتید و دانشجویان ذکور بودیم ! ما عناصر اناث هم به عنوان تماشا گر نما به کمک سیگارت ...موج مکزیکی ... و شعارهای خنده دارمون ایفای نقش می کردیم و یکریز علی رغم تهدید اساتید به کم کردن نمره در صورت تشویق نکردن آنها دانشجویان را تشویق می کردیم !
صبح جمعه هم از دره ای به نام در کش و ورکش ...رودخانه کاج ... ده کاج ...ده رستم ...چشمه رستم و یک مجموعه استخر پرورش ماهی قزل آلا دیدن کردیم . ناهار هم کنار همان استخر ها ماهی تازه و کباب شده خوردیم . طفلی ماهیها که خوراک مهمونهای سنگ دلشون شدند ! بعد از ظهر هم از تالاب سولقان و تالاب بین المللی چغاخور دیدن کردیم . تالاب چغاخور که از زیبا ترین و بزرگترین تالابهای استان است و مشرف به رشته کوه کلار می باشد . این تالاب زیستگاه آبزیانی چون ماهی کولی و کپور و پرندگان مهاجری چون لک لک. آنقوت . کشیم و فلامینگو است . تالاب را مرغزاری سر سبز و وسیع در بر گرفته بود .
حتما شنیده اید که این استان محل رویش آثار طبیعی ملی لاله واژ گون است و دشت لاله واژگون که در 12 کیلومتری چلگرد قرار داره با داشتن لاله های واژگون ( اشک مریم ) در دو نوع زرد و قرمز تفرجگاهی بهشت گونه می باشد . متاسفانه زمان رویش و شگفتن لاله ها اواسط فروردین تا اواخر اردیبهشت بود و ما دیر رسیده بودیم !
شنبه هم منطقه حفاظت شده و پارک ملی تنگ صیاد که بین دو شهرستان شهر کرد و بروجن قرار داشت رو دیدیم و به کمک دوربینهای دو چشمی تونستیم چند تا قوچ و میش و کل و بز هم ببینیم . به گفته مسئولین آنجا منطقه خرس قهوه ای هم دارد که در ده سال اخیر یکبار در حالی که کیسه خواب یکی از محیط بانان را نوازش می کرده دیده شده ! (قابل توجه اونهایی که یکریز سوغاتی از من خرس می خواستند !
)
بعد از ظهر هم بعد از خریدن کشک و قره قورت (قارا ) به عنوان سوغاتی مخصوص شهر کرد به سمت یزد سرازیر شدیم.
در کل سفر خوب و مفید ومختصر و خاطره انگیزی بود مخصوصا اینکه این آخرین گردش علمی و یه جورایی سفر خداحافظی هم محسوب می شد . و در راستای این آخرین با هم بودنها تا آنجا که می توانستیم آتیش سوزوندیم ! و به بهانه های مختلف از همدیگه بستنی. هندونه. پفک .باطری دوربین. عکس . فیلم و سوتی گرفتیم !
و با هم چندین بار این کلیپ رو اجرا کردیم !
* از آنجایی که عکسها ی این پست حاصل دسترنج خودم می باشد کپی رایت محفوظ بید !
(سایتی که عکسها ئر آن آپلود شده بود فیلتره الان!
)
|
حرف اول: در راستای اینکه هفته گذشته رسما به عنوان کارشناس محیط زیست شناخته شدیم تحت تاثیر مقدار متنابهی جو (!) این هفته این شکلی آپدیت می کنیم ببینیم چه مزه ایه!؟ مشکلی که نیست؟! |
||

بالاخره جشن فارغ التحصيلی ما هم خيلی رمانتيک و پروانه ای برگزار شد!
برای برگزاريش يه هفته مدام جلسه و برو و بيا و پيغوم و پسغوم! ( اين کلمه هنوز تو هيچ فرهنگ لغتی ديده نشده ).کلی کمبود داشتيم. کمبود بودجه... کمبودبرنامه... کمبود فارغ التحصيل! و...در آخر هم کمبود بودجه را با تبديل شام از پيتزا به کباب کوبيده با نون! وکرايه نکردن لباسهای مخصوص و حذف پول تزئین سالن حل کرديم. خيلی از بچه ها خانواده هاشون هم اومده بودند.واسه من و نرگس هم که مثل جودی آبوت هيشکی نيومده بود. البته شايان ذکر است که ما خودمون نذاشتيم که بيايند فلسفه اش هم اين بود که ارزششو نداشت که طفلی ها اين همه راه را بکوبند و بيايندواسه همچين جشنی در عوضش وقتی رفتيم خونه مجبورشون می کنيم اونجا برامون جشن بگيرند!
در طول جشن من مشغول شناسايی مامان و بابای دوستام بودم و اينکه بيشتر شبيه کدومشون هستند! بعضی ها هم که با نامزداشون اومده بودند بيشتر مورد توجه و ارزيابی من قرار می گرفتند! شونصد تا عکس و فرت فرت فيلم هم از خودمون گرفتيم. در قسمت ...ترين ها ی ورودی ۷۹ من به عنوان اينترنتی ترين
و خانم ترين
انتخاب شدم! در آخر هم يه تنديس بلورين ! و لوح تقدير به عنوان ياد بود هديه گرفتم.
هميشه فکر می کردم وقتی چنين روزی برسه ديگه خيلی بزرگ شده ام. خيلی احساس خوبی دارم و دنيايم حتما روشن تر خواهد بود ! اما اون روز هيچ کدوم از اين احساسها رو نداشتم. راستش اصلا حس و حال خاصی رو نداشتم. حتی حس دلتنگی و غم اينکه ممکنه ديگه هيچ وقت هم کلاسيها مو نبينم! اين روزها خيلی احساس خالی بودن می کنم. خالی از زندگی... خالی از احساس...پره تنهايی...يه جورايی سکوت شده ام! يه روز خوبم و يه هفته بد...ديگه از دست خودم خسته شدم...اوووف چقدر غر می زنم ! پس برای اين فارغ التحصيل غمگين و خالی دعا کنيد تا حالش خوب شه!
اين شعر رو هم بچه ها روی تريبون نوشته بودند:
غزلخوانم مباش
اما به شعری ساده شادم کن
اگر ديدی مرا بشناس
نمی گويم که يادم کن
به نام خدا. از آنجایی که اصولا من دانشجوی بی جنبه ای هستم و تا دو روز تعطیل رسمی است ده روز خودم را تعطیل می بینم اوقات فراغت زیادی را پشت سر گذاشته ام ! من به همراه مامانم اینا چند روزی را رفتیم بوشهر کنار دریا. آنجا بسیار خوب و خوش آب و هوا بود . دریا آرام بود و غروب قشنگی داشت. ما کنار دریا بسیار نشستیم و تخمه شکستیم و پفک و آلوچه و ساندویچ خوردیم و دریا دریا دریا عشق ما دریا خواندیم ! بعد بابایی مان از من و پروین و هرمز عکسهای هنری در کنار دریا گرفتند. یکبار هم من پاچه هایم را تا یه وجب بالای زانو بالا زده و توی دریا فرو رفتم تا هنری تر بشوم! در بوشهر یک میدانی داشت که من خیلی ازش خوشم اومد . توی آن میدان یک مجسمه ی میگوی طلایی بود که میگوهه خیلی ناز بود. توی جاده مامان همش بنه و خرما خرید تا وقتی رسیدیم شیراز ترشی و رنگینک درست کند و من یه عالمه بنه سبز با نمک خوردم و کیف کردم. بعد من رفتم فیلم (کما) را در سینما دیدم. بدک نبود .هم خندیدم هم سرگرم شدم و هم یه عالمه شعارهای تکراری سیاسی شنیدم و آهنگ یار دبستانی من هم برایمان پخش کردند که چندان ربطش به فیلم را نفهمیدم. و دیگر اینکه اگر جنیفر لوپز را دوست دارید فیلم ( خدمتکاری در منهتن) و اگر نیکلاس کیج را دوست دارید (مرد خانواده) و اگر با فیلم پر اسکار حال می کنید فیلم بسیار قشنگ (بیمار انگلیسی) را از ویدئو کلوپ محله تان بگیرید و لذت ببرید. در آخر این منو اغفال کرد و من یه قاچ از پیتزا مخلوط شدم( این هم آگهی بازرگانی به مدت 2 ثانیه وسط انشایم بود! )
الان هم دیگه آخر تعطیلات هستم و از بابت زندگی تحصیلی ام دچار وجدان درد عجیبی شده ام. از دوستان محیط زیستی ام هم خواهش می کنم اگر مطلب ...سایت یا هر چیز جالبی در مورد (اکوتوریسم و توسعه پایدار ) میدانند به من اطلاع بدهند
همچنین از همین جا از تمام دوستان مهربان و گلم که تولدم را تبریک گفتند تشکر کرده وانشای بی مزه ام را به پایان میرسانم. آخیش......
حالا می توانید با خیال راحت بروید برایم کامنت بذارید تا خیر دنیا و آخرت نصیبتان شود.

|
|
||
|
|
| |
تموم شد...تعطیلات عزیز رو می گم و همه دوباره برگشتند سر خونه و زندگیشون.هیچ سالی مثل امسال شیراز رو سرشار از مسافرین نوروزی ندیده بودم.تمام پارکها و پیاده رو ها پر بود از چادرها ی رنگارنگ. خیابانهای مشرف به مسافر خانه ها و هتل ها شلوغ و پر رفت و آمد. اگر تا حالا به شیراز سفر کرده باشید می دونید که می تونید توی شهر تاریخ 700_800 سال اخیر رو تماشا کنید اگر هم سراغی از تخت جمشید و پاسارگاد گرفته باشید که دو سه هزار سال تاریخ رو دوره کردین . همچنین طبیعت زیبای شیراز ,هوای معتدل و دلپذیرش, عطر مست کننده بهار نارنجش باعث می شه خیلی ها اینجا رو برای سفر بهاری خودشون انتخاب کنند هر چند شلوغی زیاد مراکز تفریحی و تاریخی مانع از آن می شه که آدم احساس راحتی و لذت کنه. به هر حال امیدوارم اگر این تعطیلات رو اینجا بودید بهتون خوش گذشته باشه.من هم مثل مسافرهای نوروزی دیگه کم کم باید برگردم سر خونه و زندگیم! بلیط دوست نداشتنی ام کنار آیینه برام شکلک در می یاره. راستی سیزده بدر درخت نه ببخشید سبزه گره زدید؟! چقدر اون روز سبزه های بیچاره رو توی جاده زیر چرخهای ماشین ها می دیدم...بابا سبزه رو می سپارن دست آب !
*
بعضی وقت ها فکر می کنم که زندگی آدمی بیشتر با کتاب هاست که شکل می گیرد نه با انسانها ! از کتاب است که آدمی عشق و رنج را به واسطه می آموزد. اگر این خوش بیاری رو داشته باشیم که عاشق بشویم. به این علت است که آنچه خوانده ایم ما را مهیای این کار کرده و اگر من هیچ گاه عشق را نشناسم شاید به این دلیل باشد که کتابخانه ی پدرم کتاب های مناسب را نداشته است....(آقای پولینگ!)
از انبوه کتابهایی که از کتابخانه های دانشگاه امانت گرفته بودم فقط تونستم دو تا رو تا حالا بخونم! پشتکار رو دارین؟!
رمان (سفر هایم با خاله جان ) نوشته گراهام گرین _ ترجمه رضا علیزاده
گراهام گرین داستان نویس انگلیسی قرن بیستم طبقه ای خاص خود متمایز از طبقه بندیها ی معمول دارد . بیهوده نبود که در سراسر دنیا خوانده می شد و شاید باز هم تا دیر زمانی آثارش همچنان خواندنی و پر خواننده بمانند. کمتر کسی با توانایی و مهارت او روحیات, خصلتها ,نگرانیها و انگیزه های انسانها ی قرن را ثبت کرد و برای آینده باقی گذاشت. در این کتاب هم دست یک مدیر بازنشسته و بی حوصله ی بانک را در دست خاله ی هفتاد ساله اش می گذارد و در پاریس, برایتون, استامبول, پاراگوئه و .... به میان هیپیها ,جنایتکاران جنگ, ماموران سیا ودهها محیط نا آشنای دیگر می برد تا به برداشتی واقعی تر از زندگی انسانها و دو راهیها و بن بستهای زندگی انسانها دست یابد. انسان قرن بیستم انسانی غرق در سوداهای خود پرستانه و علاج ناپذیرش.
هر چند می خواستم آخرش این آقای پولینگ رو بکشمش!
کتاب دیگه ای که خوندم یکی از کتابهای هوشنگ ابتهاج بود به اسم (سیاه مشق 3) که سال 64 منتشر شده بود. البته شعر هاش از سال 27 تا 57 بودو قشنگ بید!
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
....
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
*
دغدغه من الان توی زندگی اینه که با عیدی هام چه آتیشی بسوزونم!
مبارك...مبارك...هفتمون مبارك!
هفته اي كه گذشت همش برو بيا داشتيم.هفته ي منابع طبيعي بود و دانشكده خودش رو خفه كرد از بس به همه چيز و همه كس تبريك گفت! نمايشگاه كاريكاتور زيست محيطي... نمايشگاه تاكسيدرمي... نمايشگاه عكس و پوستر... اردوي پاكسازي كوهستان... مراسم درختكاري و جشن منابع طبيعي با حضور دكتر جزيره اي و ديگر اساتيد هم برگزار گرديد. اردك سر سبز و خرگوشي رو كه من تاكسيدرمي كرده بودم به همراه دو تا از كاريكاتورهايي كه چند سال پيش كشيده بودم(!) به نمايندگي از من توي مراسم شركت كردند! من كه ديگه ذوق و شوقم رو واسه اين كارها از دست داده ام. سر پيري كي حوصله اين كارها رو داره از طرفي بچه هاي 79 انگار نسلشون توي دانشگاه رو به انقراضه و خيلي كم ديده مي شند! حتي امسال به آخرين نهالي كه مي تونستم توي دانشكده بكارم هم نرسيدم چون دوربينم رو توي خوابگاه جا گذاشته بودم و تا رفتم و برگشتم مراسم تموم شده بود! هر چند مريم مي گفت خيلي مراسم خنده دار بوده . پسرها دو تا دونه بيل مي زدند و دخترها نهالهايي به باريكي مو كه بيشتر شبيه چوب شور بودند تا نها ل ( !) رو خيلي نمادين(!) روي خاك مي گذاشتند و دوباره پسرهاي بيل به دست روش يه نمه خاك مي ريختند! در طي هفته گذشته درگير كارهاي پروژه درسي ام بودم و چندين وعده بازديد علمي از يه منطقه مشخص در اطراف يزد كه براي اين منظور برايمان تعيين شده بود رو همراه چندتا از بچه هاي كلاس و هر دفعه با يكي از استادهاي مربوطه رفتيم. با پاژن مخصوص دانشكده توي يه مسير خاكي خفن پر از دست اندازهاي وحشتناك...حالا كاش همه شان مفيد بودند ! مثلا يكي از بازديد ها كه در رابطه با حيات وحش بود 30 كلومتر رو توي يه مسيري كه به سختي چيزي به اسم جاده توش ديده مي شد رو رفتيم و هر 3 كليومتر يه بار براي ديدن حيات وحش (البته با دوربين دو چشمي) توقف مي كرديم و در آخر تنها چيزهايي كه تونستيم ببينيم دو تا تيهو و يك عدد كل و چند عدد كلاغ نوك سرخ بود!!
از روزهاي مهم هفته گذشته هم روز جهاني زن (8 مارس) بود.روزمون مبارك
دوستاي خوبم مريم و مونا مطالب جالبي رو واسه اين روز نوشته بودند.
و ديگه اينكه اين روزها....
مثل لاك پشت آپديت مي كنم ...مثل كووالا تنبل شده ام... مثل شتر بي حوصله ام و مثل ويز ويز زنبور غر غر مي كنم! كسي يه باغ وحش خوب سراغ نداره؟! در عوضش هفته ديگه عيده...هورا...خوابگاه با سرعت بالايي داره تخليه مي شه من هم تقريبا بار و بنديلم رو بستم و به محض اينكه كارم توي آزمايشگاه تموم شه توي جاده ام ! راستي شكوفه هاي سفيد و صورتي درختهاي بادام و سيب كه مثل پاپ كورن مي مونند رو ديدين؟ ماهي گلي هاي ناز رو چي؟ سبزه سبز كردين؟ جشن نيكوكاري چي؟ بنفشه ها رو توي گل فروشيها توي جعبه هاي كوچيك چوبي ديدين؟ هنوز نه؟!! دير شد ديگه بابا!بجنبيد!
ديشب وقتي سر باغ ملي توي اون گل فروشي بزرگه محو تماشاي جعبه هاي پر از بنفشه هاي مخملي بودم ياد شهر كوچ بنفشه هاي شفيعي كدكني افتادم!
اي كاش آدمي وطنش را ...اصلا بذارين همشو بنويسم...
كوچ بنفشه ها
در روزهاي آخر اسفند
كوچ بنفشه هاي مهاجر ......زيباست
در نيم روز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه های سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاك و ريشه ــــ ميهن سيارشان ـــ
در جعبه هاي كوچك چوبی
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من
ميجوشد:
اي كاش...
اي كاش آدمي وطنش را مثل بنفشه ها
در جعبع هاي خاك
يك روز مي توانست
همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست
در روشناي باران
در آفتاب پاك.
تغییر .تنوع .عوض شدن .تموم شدن یه فصل و شروع یه فصل تازه. مگه من چیم از طبیعت کمتره ! هر فصلی از زندگی یه روز شروع می شه و یه روز تموم می شه. همین زمستون خودمون که الان به آخرش داریم نزدیک می شیم. با یه نسیم خنک شروع شد و حالا داره با یه عالمه بارون و رعد و برق تموم می شه.اما هم نسیم قشنگه هم رعد و برق و بارون. خیلی به خودتون زحمت ندید چون خودم هم درست نمی فهمم چی دارم می گم ! فقط اینو میدونم به هر چیزی قشنگ نگاه کنی اونو قشنگ می بینی . به قول سهراب قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه. وقتی تلخ ترین وقایع رو با یه تعبیر عاشقانه ببینی می تونه درسشو بهت بده. مهم نیست چه جوری خوردی زمین مهم اینه که چقدر خوب می تونی از سر جات بلند بشی.
تو این مدت که نبودم رفته بودم سفر. یه جنوب گردی حسابی با دختر عمو و هم دانشکدهایهایش. البته مقصد اصلی جزیره زیبای قشم بود.چقدر دلم برای دریا تنگ شده بود.نمی دونم چرا این قدر دریای جنوب حال و هوای غمگینی داره بخصوص غروبش. هوای بندر عباس و قشم حسابی بهاری بود. لمس شن و ماسه ی ساحل...حلزونها...صدای قشنگ موجها... دریا...دریا...دریا...لنج سواری زیر نور ستاره ها... جنگل زیبای حرا...یه عالمه دوست تازه و مهربون ...خرید و خرج کردن تاآخرین دانه ی اسکناس موجود! واقعا لذت بخشه ! جای همه خالی...
خدایا آسان بودن دشوار است....آسانم کن
خداوندا کلام تو بودن دشوار است ....بارانم کن
پروردگارا آن نیستم که باید.......... آنم کن
نقطه سر خط. از این سه تا کلمه خیلی خوشم می یاد یه جورایی معنی امید می ده. پس نقطه سر خط!
سلام...!
پیوست:
از همه ی دوستای خوب و مهربونی که تو این مدت منو تنها نگذاشتند و با نامه ها و پیامهای گرمشون دستهای باکس و مسنجرم رو صمیمانه فشردند ! یه دنیا ممنون و متشکر.
تو این مدت چندتا کتاب .فیلم و سی دی جدید و خوب خوندم و دیدم و شنیدم ! که بعدا براتون تعریف می کنم!
این هفته کنکور فوق دارم...دعا کنید خیلی آبروریزی نکنم!
این قالب موقتیه.یکی از دوستهای خوبم قراره یه قالب ناز برام طراحی کنه پس ازم ایراد نگیرید.
تنهام نگذارید که تنهایی بدترین درد بشریت است! ( این هم ازون حرفها بود! )
من نمی يام...ولم کن...چرا دستمو می کشی؟ ...بابا آخه بيام چی بگم بعد از ۲۰ روز!؟ اصلا روم نميشه...تو که می دونی من چقدر خجالتی ام !...يعنی چی بايد تا آخرش وايسم...مگه زوره؟! چی؟...آره!!؟...اه!...چرا هل می دی؟....
سلام
جمعه:
خسته و کوفته می رسم به درب اصلی خوابگاهها. اسم ها را روی ديوار نگهبانی زده اند . تاکسی منتظرمه.با سرعت توی قسمت د دنبال فاميلم می گردم . اه...! خوابگاهم عوض شده . من نمی دونم اين ياس و شقايق و لاله و مريم چه فرقی با هم دارند که هر سال ما رو جا به جا می کنند . می پرم توی تاکسی . آقا ياس لطفا! بعد از يه حمالی نه ببخشيد اسباب کشی حسابی توی يه اتاق واقع در طبقه دوم يه سوييت که اون هم طبقه دوم خوابگاهه و شماره اش هم نحسه مستقر می شم.تصميم دارم برم تخت بالا.وسايلم رو می چينم. تخت بالا روبروی پنجره است و از اونجا دانشکده خودمون و دانشکده عمران کاملا پيداست به اضافه سيم خاردارهای اطراف خوابگاه , بيابون و کوههای اطراف دانشکده.چشم انداز قشنگيه ...بعلاوه از اون بالا به همه ی اتاق تسلط دارم ! همين که رختخوابم رو پهن می کنم و دراز می کشم تا نفسی تازه کنم چشمم می افته به سقف که يه دايره بزرگ نم داده. باد کولر هم مستقيم توی سرمه ! بی خيال منظره و تسلط می شم. می يام تخت پايين!
سه تا برگه بلند حذف و اضافه توی دستمه . سبز و سفيد و زرد. توی راهرو دانشکده هی بالا و پايين می يام. نمی دونم چرا ساعتهايی که با خوابم تداخل داشته اخطار نخورده ! چرا آموزش اين چيزها رو نمی فهمه! سه واحد می خوام حذف کنم .استاد مشاورم غرغر می کنه...
ــ آخه چرا می خوای حذف کنی؟!
ــ استاد چهار تا امتحان توی دو روز نمی تونم بدم!
ـــمن که همسن تو بودم چهارتا رو توی يه روز می دادم . ..من هم فقط لبخند تحويلش می دم!
توی دلم می گم : اما من نمی تونم! خودکارخوشگلم که دوتا قلب آبی روش بود رو توی اتاق استاد مشاورم جا می ماند
يکشنبه:
يه پارچه بزرگ مشکی توی حياط دانشکده در حال نصب شدنه.يکی از پسرهای دانشکده به علت سرطان معده فوت شده!وای خدای من!همين ترم پيش با هم کامپيوترداشتيم .
دوشنبه:
کلاسها کاملا رسمی و جدی شروع شده.ليست های کامپيوتری حضور و غياب توی دست استاد هاست. بچه های کلاس امسال خيلی جدی تر و ساکت و آروم به نظر می يان. انگار ديگه کسی حوصله شيطنت نداره. البته بر همگان واضح و مبرهن است که جوجه رو آخر پاييز می شمارند! احساس می کنم همه لاغر تر شده اند . به من هم همين رو می گويند : سارا تو هم رفتی تو بيزنس مانکنی!
سه شنبه:
دوباره يه آگهی فوت ديگه روی ديوارهای دانشکده نصب می شه .
خدا سومی اش رو به خير بگذرونه ! ظهر می رم اينترنت دونی! هيچ صفحه ای باز نمی شه.نه ياهو نه پرشين بلاگ...
قورباغه هه و پسره خيس آبند..
چهارشنبه :
سر کلاس عکسهای هوايی مريم بهم آبنبات با طعم قهوه می ده خيلی خوشمزه است اما لپ آدمو خيلی قلمبه می کنه ! استادمان که خيلی منو ياد پدر پسر شجاع می اندازه خيلی چپ چپ نگاهم می کنه ! سر کلاس طراحی پارک من می خوام سر در يه پارکه جنگلی رو برای طراحی انتخاب کنم ام دقيقا يه نفر قبل از من که اسمش توی ليست جلوتره اونو انتخاب می کنه
پنجشنبه:
بازم تعطيلی. بازم نو خوابگاه .زندگی با ۵۳۰ نفر همسن و هم جنس حس عجيبی به آدم می ده .کاش مامان و بابام اينجا بودند .چه قدر دلم غذای خوشمزه می خواد .وقتی ميای تو حياط حد اقل بايد ۳۰۰ بار بگی سلام ! گربه ها دنبال هم می کنن .دخترها دسته دسته روی نيمکتها دور حوض بزرگ وسط حياط نشسته اند. اکثرا دارن غيبت ميکنن . از پسرهای کلاس گرفته تا دختر های هم رشته ای با گرايش مخالف. از کشفياتشون می گن .کی با کی دوسته ... کی با کی عروسی کرده ...کی داره برا فوق می خونه...نرگس می گه می دونی فلان پسر انگيزش برای فوق چيه؟ می گه می خواد حتما تهران قبول بشه تا بتونه بازی های حساس فوتبال رو توی ورزشگاه آزادی ببينه!! مديريت مدام پيج ميکنه : سويت ۲ گوشی تلفن رو درست بذاريد...خانم فلانی تلفن...مسوولين تاسيسات وارد خوابگاه می شوند. لطفا حجاب خود را رعايت کنيد و اين يعنی ضد حال حسابی!
جمعه :
بازهم يه جمعه ی ديگه... جمعه ی ساکت...جمعه ی متروک...جمعه ی چون کوچه های کهنه,غم انگيز ...جمعه ی انديشه های تنبل بيمار ...جمعه ی خميازه های موذی کشدار...جمعه ی بی انتظار ...جمعه ی ی ی ...ا بقيه اش رو يادم رفته .کتاب فروغم رو هم توی خونه جا گذاشتم!
ديروز بعد از مدتها خانواده تصميم گرفتند ما رو ببرند پيک نيک !
ساعت ۸ صبح : حرکت
مقصد: صحرا ... دشت... دمن
توقف: ۶۰ کيلومتری شيراز نزديک روستايی به نام سيدان ... کنار مزرعه ذرت
هوای پاک... پروانه ها ... ذرت های بلند ... يه عالمه گلهای آفتابگردون...زمينهايی پر از بوته های خيار سبز و فلفل و بادمجان...
روستاييها در حالی که آفتاب چهرهايشان رو کاملا سوزانده بود مشغول چيدن بادمجان و فلفل بودند . مرد و زن پير و جوان. چند تا دختر جوان در زير آلاچيقی که درست کرده بودند مشغول پاک کردن سبزی بودند. ذرت های بلند منو ياد جودی آبوت انداخت وقتی می رفت لاک ويلو!! چند تايی هم ذرت چيدم. وقتی برای اجازه چيدن ذرت ها رفتم پيششان خيلی گرم بر خورد کردند حتی يکی از اونها همراهيم کرد. اول فکر کردم هم سن و سال خودم است اما وقتی ازش بازجويی کردم(!) فهميدم ۱۶ سال دارد وحدود ۲ سال است که ازدواج کرده است و شوهرش نيز در مزرعه بود!
خيلی برايم جالب و در عين حال عجيب بود . وقتی بيشتر کنجکاوی کردم اينجور که فاطمه می گفت زندگی فاطمه و خيلی از دخترهای اون روستا در سه چيز خلاصه می شد:مزرعه...خانه و شوهر!! کشف استعدادهای فردی علايق شخصی و تفريح و سرگرمی به اون معنايی که در ذهن من وجود داشت برای او بی مفهوم بود
هوس کردم بوته های خيار و بادمجان را نيز يه امتحانی بکنم. اما زنبورهای محترم و انواع ملخها که من به شدت ازشان می ترسم منو منصرف کردند! از صدای قيژ قيژ تلمبه و در کنارش ناهار خوشمزه خوردن توی اون هوای پاک که ديگه نيازی نيست چيزی بگم .البته نمی دونم صدای تلمبه دقيقا قيژ قيژ است يا شر شر يا قلپ قلپ!!
ساعت ۶ بعد از ظهر:بازگشت
مقصد:شيراز ...خانه!
صندلی عقب ماشين بين پروين و هرمز در حالی که راديو فردا ترانه ای از atomic kitten را توی گوشم زمزمه ميکند نشسته ام . خستگی و خواب سعی می کنند پلکهايم را به هم نزديک کنند اما چهره معصوم فاطمه و سوالهای عجيب و غريب و چراهای بی پاسخ توی ذهنم رژه می روند.علاوه بر آن صدای خنده ی ما مان و بابا و بچه ها... خدايا به خاطر همه چيز متشکرم!
باز هم يک بعد از ظهر تابستانی.اين روزهای تابستان هم مثل پنير پيتزا هی کش می آيند کاش زودتر تموم بشه و برم سر درس و دانشگاه. مردم از بطالت!
نوارپاييز طلايی( فريبرز لاچينی) را هل می دهم توی حلقوم ضبط و با يک پرش روی تخت ولو ميشوم. سر مداد رنگيها را می بينم که از توی جعبه هاشون بيرون زده اند و دارند برای من شکلک در می آورند. تخته شاسی و کاغذ و مدادم هم سر جاشه ... زير تخت! باز هم يک کوزه ی ديگه! کاسه کوزه های خانه خودمون تموم شده بايد برم سراغ خاله ای عمه ای...تازه گل هم برای سوژه نقاشی ندارم.گلهای آفتابگردون توی باغچه هم که همشون خشک شدندو بابايی از ريشه درشون آورد.گفتم آفتابگردون ياد سولماز افتادم که عاشق اونها بود.چقدر با هم عکس گرفتيم با سولماز و آفتابگردونها! نمی دونم الان کجا هستند طبق برنامه بايد الان توی فرانسه باشند آخ ! خوش به حالشون.ما هم که اين تابستونی اين قدر گرفتار بوديم که حتی فرصت رفتن به يه شمال خشک و خالی را هم پيدا نکرديم...اه !! پس اين تخته شاسی کو؟! زير تخت که فقط جوراب و چند تا کتابه! وای خدای من ! اين کتاب (چراغ ها را من خاموش می کنم) هم که اينجاست ! سه روز بود که دنبالش می گشتم! بروم يه گشتی توی خانه بزنم بلکه اين تخته شاسی رو پيدا بکنم! چقدر دلم واسه همه چيز تنگ شده! امروز بايد به سمر و رژين زنگ بزنم.ديشب پروين حرف باحالی زد گفت: سارا اگه گفتی شباهت اينترنت و تو با هم چيه؟! هر دوتاتون تلفن رو خيلی مشغول می کنيد...!
پيداش کردم ! تخته شاسی رو می گم زير تخت هرمز بود! دوباره می خزم توی اتاقم و سعی می کنم مثل روزهای تکراری ديگه دلمو به کشيدن يک کوزه تکراری ديگه خوش کنم!
در اتاقی که به اندازه ی يک تنهاييست
دل من
که به اندازه ی يک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد...

