تبليغاتX
روزانه
جمعه 30 مرداد1388

آنا گاوالدا

پس می‌گویم، امروز صبح د‌ر بلوار سن‌ژرمن مرد‌ی را د‌ید‌م. من بلوار را بالا می‌رفتم و او د‌رست روبه‌روی من پایین می‌آمد‌. بی‌نظیرترین زوج به نظر می‌آمد‌یم.

 د‌ید‌م از د‌ور می‌آید‌. نمی‌د‌انم، شاید‌ حالت بی‌قید‌ قد‌م‌زد‌نش توجهم را جلب کرد‌ یا لبه‌ی پالتویش که گویی جلوتر از او حرکت می‌کرد‌... خلاصه د‌ر بیست‌متری او بود‌م و خوب می‌د‌انستم که از د‌ستش نخواهم د‌اد‌.

 چند‌ان هم ناکام نماند‌م، به یک‌قد‌می‌ام رسید‌، د‌ید‌م نگاهم می‌کند‌. لبخند‌ی شوخ‌طبعانه زد‌م؛ از نوع لبخند‌های الهه‌ی عشق رومی‌ها که چون تیری از کمان رها می‌شود‌. البته اند‌کی محافظه‌کارانه‌تر.

 او نیز به من لبخند‌ زد‌...

از داستان "د‌ر حال و هوای سن‌ژرمن" از کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد – آنا گاوالدا- ترجمه الهام دارچینیان- نشرقطره

آنا گاوالدا زن فرانسوی نویسنده معتقد است: فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت ، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است. 

کتابی با 12 داستان کوتاه و نسبتا روان و ساده از آدمهایی معمولی.البته برای شخص من زیاد روان نبودند و حس می کنم شاید به خاطر نحوه ترجمه آنها باشد. منتقد مجله‌ادبی بانوان « ماریان » سبک گاوالدا را این‌گونه ارزیابی می‌کند: « نقطه‌قوت آنا گاوالدا در این است که همان‌گونه که آدمی سخن می‌‌گوید، می‌نویسد و این ویژگی، کیفیت کار را تضمین می‌کند. کلام مکتوب از کلام شفاهی پیشی نمی‌گیرد، از آن عقب نمی‌ماند، آن را دوچندان نمی‌نمایاند، بلکه به سادگی جایگزین آن می‌شود. »در فرانسه این کتاب بسیار پرفروش و موفق بوده است.

 - شهامت از آن ِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می گویند، فقط به خودشان:"آیا من حق اشتباه کردن دارم؟"فقط همین چندواژه...

شهامت نگاه کردن به زندگی خود از از روبه رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن.شهامت همه چیزرا شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن....

به خاطر خودخواهی؟خودخواهی ِ محض؟البته که نه، نه به خاطر خودخواهی....پس چه؟غریزه بقا؟میل به زنده ماندن؟روشن بینی؟ترس از مرگ؟

شهامت با خود روبه رو شدن.دست کم یک بار در زندگی.روبه رو با خود.تنها خود.همین."حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟چه کسی جز خودت؟

از کتاب "من او را دوست داشته ام " ص86

بعد از مجموعه داستان بالا رمان «من او را دوست داشتم» با همان مترجم و انتشارات از گاوالدا در ایران منتشر شده است. داستان زنی که شوهرش به خاطر زنی دیگر، زندگی خود را رها کرده و رفته است. او زخم‌خورده و آشفته با افسردگی و عصبانیت همراهِ دو فرزندش پیش پدرشوهرش می‌رود. پدرشوهری که تصویری خشک و عبوس از خودش ساخته و دور خود دیواری کشیده که میان او و خانواده‌اش فاصله انداخته است. او در چند روزی که با پدر شوهرش زندگی می‌کند، در خلال صحبت‌های شبانه‌شان به زوایایی پنهان از زندگی او دست پیدا می‌کند. پدرشوهرش سعی دارد واقعیت پنهان زندگی آدمها را برایش آشکارتر کند و کمی از زخم اورا تسکین بدهد.من این رمان را بیشتر از آن مجموعه داستان دوست داشتم.در کل کتابهای خوبی بودند.ردپای زنانه و ظریفی که در داستانها حس می شد رو دوست داشتم.

مرتبط:

 +درباره آنا گاوالدا

+مروری بر کتاب دوست داشتم کسی جایی... (فرشته نوبخت)

+درباره کتاب دوست داشتم کسی جایی ...(آرش نقیبیان)

*با تشکر ویژه از بهمندخت عزیزم که این کتابهارو به من هدیه کرد

++
     سارا  | 

یکشنبه 14 تیر1388

آنتوان درحالی که به هره ی رو به پارک تکیه داده بود گفت:

- امروز یک روز قشنگ بارانی است.

درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبوراست ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان باچنان ولعی روز را آغاز می کردکه انگار با آسمانی آبی و درخشان طرف است.

- امروز یک روز قشنگ بارانی است.

هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد:از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس. از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند. از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ. از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد. از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند...

هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است. سعی کرد حرف های آنتوان را باور کند. آن روز هلن تصمیم گرفت که دنیا را از نگاه آنتوان ببیند.ص14

 از کتاب یک روزقشنگ بارانی - نوشته اريك- امانوئل اشميت-  ترجمه شهلا حائری-  انتشارات قطره، چاپ سوم 87

 اريك- امانوئل اشميت فرانسوی رابرای نمایشنامه خوبش «خرده جنايت‌هاي زن و شوهري» که تله تئاتری از آن بابازی محمدرضافروتن و نیکی کریمی را شبکه 4 پخش کرده بود ،می شناختم و ذهن خلاقش را دوست داشتم.این کتاب نیزپرازخلاقیت و شامل پنج داستان کوتاه درباره پنج زن با خصوصیات و خلق و خویی متفاوت و همگی با دیدی فلسفی و انصافا یک سروگردن بالاتر از داستانهای کوتاهی که اخیرا خوانده بودم است.داستانها با سبکی ساده (و البته با ترجمه ای روان و خوب)و درعین حال معمعاگونه اند به طوری که در آخر هر پنج داستان ضربه ای را به آدم وارد می کنند که لذت خواندن کل داستان را چندبرابر می کند.

 مرتبط:

یادداشت دیگری برکتاب

++
     سارا  | 

پنجشنبه 11 تیر1388

وقتی آن ترس می آید من مثل کودکی که جانور وحشتناکی دیده باشد مچاله می شوم توی خودم و در جایی- اغلب توی رخت خواب- پناه می گیرم.از وقتی که افسانه بچه را ناخواسته سقط کرد و من دفنش کردم دائم حس اش می کنم.قبلا نبود.این را مطمئنم.با سقط بچه آمد.نمی فهمم چه ربطی به هم داشتند.نوعی وحشت و ترس و نگرانی و اضطراب شدید است از مردن.از این فکر که ته این زندگی چیست؟از این فکرکه زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگی ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می آید وسط و تو دوپایی می زنی روی ترمز و همه چیزمتوقف می شود. ص34

 "دوستی داشتم که صوفی بود.البته نه از اون هایی که صبح تاشب هوهومی کنند و ذکر می گن.اما خوب یه جورایی صوفی بود.یعنی روحش صوفی بود.اسمش...اسمش...اسمش خاطرم نیست.می گفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن می مونه.می گفت مرگ رو درست کرده اند تاباهاش ماروبترسونند.عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند.خوب، مگه توگنجشکی؟گنجشکی؟" ص81

 از کتاب من گنجشک نیستم-مصطفی مستور- نشرمرکز-1387

 من گنجشك نيستم رمان كم‌حجم و خوب دیگری است از مستور که به گفته خودش حرف‌هاي ناتمام شخصيت‌هاي داستان‌هاي پيشينش در آن كامل‌تر مي‌شود.داستان آدمهایی که دانستن و اندوه دانستن آنها را به آسایشگاه کشانده، جایی که در برزخی میان مرگ و زندگی در استراحت به سر می برند!

 مرتبط:

وداع با آرامش( یادداشتی بر کتاب)

++
     سارا  | 

پنجشنبه 4 تیر1388

+مادر و دختر

مادر وارد دانشگاه شد تا بتواند نقش تاریخی خود را در نهضت دانشجویی به خوبی ایفا کند، اما دوران دانشجویی اش تمام شد بدون اینکه شیشه ای بشکند، تحصنی بکند و با پلیس درگیر بشود.نتیجه چهارسال درس خواندن مادر ازدواج با پدر بود.

دختر وارد دانشگاه شد تا بتواند مرد زندگی اش را انتخاب کند.برای نشان دادن خود به پسرجوانی که دلبسته او شده بود، در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد.نتیجه اعتراض، دوترم تعلیق برای او و اخراج پسر از دانشگاه بود.

+ جان آدمها برابر نیست

وقتی فهمید قاتل زنش چه کسی است ،‌همه خشمش یک جا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید .در پاسخ دیگران گفت : " جان انسانها برابر نیست ، و این توهین به مرده زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند ." همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .

+ ارقام

رئیس جمهور از تلویزیون، درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد.رئیس بانک مرکزی روی دسته مبل کوبید و گفت :باز هم اشتباه کرد، هشت سال است اشتباه می کند.زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن!مگراین هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کده؟رئیس بانک مرکزی گفت: حرف این چیزها نیست، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.

 داستانها  از کتاب بازی عروس و داماد- بلقیس سلیمانی- نشرچشمه

بازی عروس و داماد در دسته کتابهای flash fiction (داستان كوتاهِ كوتاه يا داستان برق‌آسا حداکثر 1500 کلمه)قرار داره کهقبلا هم در موردشان نوشته ام. شامل 63 داستان که 45 داستان آن با محوریت مرگ ،قتل ، خودکشی ویا خاطرات افراد مرده است و همگی ازطنزی تلخ و البته خوبی برخوردارند.درواقع به نوعی مرگ در داستانها به بازی گرفته شده و به نظرم علی رغم موضوعشان اکثرا خیلی هم مفرح و جالب بودند.بلقیس سلیمانی که در چهارمین دهه ی عمرش و به گفته منتقدان دیر نویسندگی رو شروع کرده اما گویا کتابهایش خوب و پرطرفدارند.قبل از این کتاب رمان بازی آخربانو و بعد از آن رمان خاله بازی رو نوشته است.طرح روی جلد هم که مشخصه، کاری از اردشیر رستمی ودلیل اصلی من برای خریدن کتاب بود!:دی گویا این کتاب جایزه هم گرفته (آخه تو قفسه کتابای جایزه گرفته بود ولی مطمئن نیستم!) در عرض یکسال به چاپ ششم هم رسیده. دیگه همین.

 مرتبط:

1. همه نوع بازی موجود است!(درباره سه‌گانه بلقیس سلیمانی در همشهری جوان)

2.درباره کتاب در اعتماد

++
     سارا  | 

سه شنبه 22 اردیبهشت1388

هر بار كه بار هستي *را مي خوانم انگار سبكي تحمل ناپذير هستي رو بيشتر روي شانه هايم احساس مي كنم.چند پاراگراف از كتاب:

...شخصیت های رمانی که نوشته ام ، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند . بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام . آنچه مرا مجذوب می کند ، مرزی است که از آن گذشته ام مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.آن سوي ديگر راز و رمزي كه رمان در پي آن است، آشكار مي شود.رمان اعترافات نويسنده نيست، بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد...( ص 238)

...زندگي فقط يكبار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از نادرست تميز دهيم، زيرا ما در هر وضعي فقط مي توانيم يكبار تصميم بگيريم.زندگي دوباره، سه باره و چهارباره به ما عطا نمي شود كه اين را براي ما امكان پذير سازد تا تصميم هاي مختلف خود را مقايسه كنيم...(ص 240)

...همه ما نياز به پرتو نگاه داريم و بر حسب نوعي نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم، مي توان ما را به چهارگروه تقيسم كرد.

نخستين گروه، تعداد بيشماري از چشمان ناشناس را مي طلبند و به عبارت ديگر خواستار نگاه عموم مردمند....

در گروه دوم كساني هستند كه اگر در پرتو نگاه جمع كثيري از آشنايان نباشند، هرگز نمي توانند زندگي كنند.اين افراد بدون احساس خستگي ميهماني هاي عصرانه، شام و ناهار مي دهند.اين ها خوشبخت تر از گروه اول هستند، زيرا افراد گروه اول اگر مستمعين خودرا ازدست بدهند، تصور مي كنند كه روشنايي در هستي آنان خاموش شده است.و اين چيزي است كه دير يا زود تقريبا براي همه آنان اتفاق مي افتد.اما اشخاص گروه دوم هميشه موفق مي شوند براي خود نگاههايي به دست آورند....

گروه سوم گروه كساني كه نياز دارند در پرتو چشمان ياردلخواه خودزندگي كنند.وضع آنها به اندازه گروه اول خطرناك است.كافيست كه چشمان يار دلخواه بسته شودتا عرصه هستي آنها نيزدر تاريكي فرو رود....

سرانجام گروه چهارم (يعني نادرترين گروه) كساني كه در پرتو نگاه هاي خيالي موجودات غايب زندگي مي كنند.افراد اين گروه اغلب در رويا به سر مي برند...(ص284)

...ما هرگز نمي توانيم با قاطعيت بگوييم كه روابط ما با ديگران تا چه حدي از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهرباني ما ويا از كينه و نفرت ما، سرچشمه مي گيرد و تاچه حد از قدرت و ضعف در ميان افراد تاثير مي پذيرد...(ص304) 

پ.ن:

*ميلان كوندرا_ ترجمه دكتر پرويز همايون پور_ چاپ شانزدهم 1384_ نشر قطره

 نگاهی به رمان- روزنامه اعتماد

++
     سارا  | 

پنجشنبه 1 اسفند1387

اگر همه چیز برعکس می شد چه؟اگر همه چیز برمی گشت عقب؟ اگر یک نفر از یک جایی، کنترل دنیا دستش بود و یک دفعه هوس می کرد همه چیز را ببرد عقب، چه افتضاحی می شد، همه قوانین جهان عوض می شد.همه مغزهایشان برعکس کار می کرد، زبانشان برعکس می شد.بابا "آب آب" می شد، مادر "ردام" وحتی شاید نان هم همان "نان" نمی ماند.وهمه همین طور که جوان و جوان تر می شدند همه چیزهایی را که می دانستند، همه کلمه ها، همه درسهایی را که یادگرفته بودند، فراموش می کردند.آن قدر فراموش می کردند تا جایی که دیگر هیچ چیزی یادشان نمی آمد.

چه کارت حافظه عجیبی باید داشته باشد، چه کارت گرافیک معرکه ای.چه وضعی می شد.برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم.ولی این دفعه برعکس بود.مردن مان  این جوری می شد که وقتی مادرهایمان می فهمیدند که وقتش رسیده خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند و بروند توی شکمشان .آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقا همه چیز را فراموش کنند.

* ص 27 از داستان "مثلا بازی"از مجموعه داستان "ها کردن" /پيمان هوشمندزاده / نشر چشمه/چاپ ششم-1387/ برنده نخست جایزه ی نخست قلم زرین زمانه

 ها کردن نوشته پیمان هوشمند زاده که علاوه بر نوشتن عکاس چیره دستی نیز هست چهار داستان مالیخولیالی بهم  پیوسته است که به روایت زندگي شهري و دعواهاي زن و شوهري مدرن بی هیچ قصه و ماجرایی خاص می پردازد. زبان داستانها طنز است و بعضی جاها راوی عصبانی و گله مندِ داستانها هرچه از دهانش درمی آید می گوید! با طرح روی جلدی جذاب از اردشیر رستمی دوست داشتنی .روایت ها تکه تکه است. از بعضی تکه هایش خیلی خوشم آمدو با بعضی تکه هایش یک عالمه خندیدم .این کتاب 88 صفحه ای با تیراژ 2000نسخه درطول یکسال(چاپ اول 1386) به چاپ ششم رسیده و این یعنی ما، آدمهای امروزی کتابهای مالیخولیایی و حرف زدن های بی ماجرا از سرگیجه های مدرن را دوست داریم.کتاب رو می تونید از اینجا دانلود کنید.

 مرتبط:

 همين است که هست (درباره ها کردن/ روزنامه اعتماد)

++
     سارا  | 

پنجشنبه 17 بهمن1387

...

می پرسم: "زن تنهای مهاجر اگر مطلقه باشه آنجا دوام میاره؟" دکمه آخری به نخ کوتاهی بند است. نمی بندم. می گوید: "مثل آن وقت های فرانک حرف می زنی. بستگی به تعریفت از دوام داره." می گوید: " اگر منظورت زنده بودنه، خب آره."

آستین ها را دوتا می زنم. می گویم: "شاید اگر مادر مرد من هم آمدم."

می گوید: "چه راحت از مرگ حرف می زنی؟"

می گویم: " همین حالا هم مرده."

می گوید: "چه سنگدل شدی؟"

توی آینه به خودم نگاه می کنم. می گویم: "چشم های باز که دلیل حیات نیست." جوراب ها را جفت می کند. جفت سرمه ای را به هم گره می زند می پرسد: "از کجا می فهمی؟"

موهایم را بالا می برم. باز به خودم نگاه می کنم. " نه می خنده نه گریه می کنه، همین بس نیست؟"

چمدان را می بندد.می گوید:"بیا از مرگ حرفی نزنیم"

 *خط تیره، آیلین نوشته ی ماه‌منیر کهباسی،برنده‌ی جایزه‌ی ادبی روزی‌روزگاری 1386،ص 113

 به نظرم رمان روان و دوست نداشتنی ای بود! بازی و جابجایی زمان و مکان رویدادها آن را روان ساخته بود.فضای سرد وساکتی داشت با زنانی که انگار هیچ کدام حرفهایی از درونشان برای گفتن ندارند.دلیل سکوت و پرحرفیشان واضح و عمیق نبود اگر زنها بیشتر از درونشان و آنچه بر احساسشان می گذشت می گفتند و بیشتر حرف می زدند داستان زنانه تر و بهتری می شد همچنین واکنش مهرانگیز نسبت به خیانت در زندگیش و اینکه اعتراض محسوس و پررنگی ازاو به چشم نمی آمد خیلی تصنعی بود.کلا دوستش نداشتم!

 پ.ن:

مادری که «عین مجسمه‌های گلی» خیره شده به روبرو، خواهری که لام تا کام حرف نمی‌زند و فقط و فقط به دنبال رهایی از زندگی؛ خودکشی است، برادری که دور و گم، نگاهی ماتریالیستی به قضایا دارد، همسری که تنوع طلب است، آیلینی که بعد از خط تیره، مشخص و واضح در این زندگی حضور دارد، بی آن که سهمی از آن داشته باشد، مهر انگیز؛ شخصیت اول رمان که خسته و منفعل روزگار غریبش را در زندگی با بوی ادرار، تعفن، ماندگی و کهنگی سر می‌کند؛ دنیای این رمان را می‌سازند: دنیایی خاکستری، سرد که آدم ها به دنبال گرمی های پوچ و گذرا به دنبال رنگی هستند تا بر آن بزنند، اما نا موفق و خسته به فردای کم رنگ تر از امروزشان می رسند! (2)

 مرتبط:

۱. مصاحبه‌ی ماه‌منیر کهباسی با روزنامه‌ی اعتماد درباره رمان

۲.مروری کوتاه بر رمان (یادداشت و نقد ادبی در هفتان)

۳.رمان خط تيره آيلين نوعي اقتدارگرايي را مطرح مي کند(کانون ادبيات ايران)

۴.نقد کتاب در نشر ققنوس : "خط تیره آیلین" دومین رمان پست مدرن ایرانی است(خبرگزاری مهر)

۵. پنجره ای رو به کلیشه ها

++
     سارا  | 

پنجشنبه 10 بهمن1387

+ نامه خوب است بخصوص اگر نامه ای کاغذی باشد و بوی جوهر بدهد که انگار کلماتش از جوهر آدم می آید و کلماتِ جوهر آدم صادقانه است و به دل نشستنی.آدمها را اگر در نامه هاشان دنبال کنی به اونچه همیشه در زندگی یا رابطه شان مهم بوده می رسی اونچه که در زندگی برایشان بولد و پررنگ بوده توی نوشته هاشان هم جز کلمات کلیدی و پررنگ است.به نظر من نامه های نیما یوشیج به عالیه پراز تمنای بخشیده شدن و توضیح خودش و افکارش برای همسرش بوده تا از دستش رنجیده نباشد.نامه های فروغ به پرویز پر از خواستن برای درک شدن و فهمیده شدن خودش، زن بودنش و عشقش است و نامه های نادر ابراهیمی به فرزانه پر از خواستن به شاد زندگی کردن به خوشبخت بودن و به لذت بردن از زیبایی های دنیاست.نامه های خلیل جبران به ماری پر از درک مفهوم عشق خالص، عشقی که ابدیست و مناسبات این دنیا کم و زیادش نمی کند، است.نامه خوب است.نامه قشنگ است.نامه سهم دل تنگ است اصلا!نامه آدم را ملموس تر می کند.آدم را عاشق تر می کند موقع نوشتن و خواندنش.تعلقات و عزیزم هایش چیز دیگری است.حتی اگر نامه ای فقط یک جمله باشد حتی اگر یادداشتی باشد که مردی قبل از بیرون رفتن روی یخچال خانه ای چسبانده باشد یا زنی آن را با رژلبی روی آینه ای نوشته باشد!

+ اخیرا نامه های نادر ابراهیمی را می خواندم و  از تعریفش از خوشبختی و زندگی لذت می بردم. در نامه ی چهلم و آخرش نوشته :

...مي دانم كه به هر حال، يك روز، قلبت را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگويم كه به حال بسياري از ظاهرا زندگان مي تواني زار زار گريه كني اما نه به حال مرده يي چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته يي چون من.
مگر انسان از يك مهماني دو روزه چه مي خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيز بيشتر از چهار فصل دلنشين پر خاطره ي خوش خاطره آرزو دارد؟ ...

مرتبط:

+ نامه های نیما به همسرش( نامه های نیما یوشیج به عالیه جهانگیر)

+ اولین تپش های عاشقانه قلبم (نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور)

+ نامه های عاشقانه ی یک پیامبر( نامه های خلیل جبران به ماری هسکل)

+ چهل نامه کوتاه به همسرم ( نامه های نادر ابراهیمی به فرزانه منصوری)

++
     سارا  | 

دوشنبه 2 دی1387

من خوب مي دانم كه زندگي يكسر صحنه بازيست

من خوب مي دانم

اما بدان كه همه براي بازي هاي حقير

آفريده نشده اند !

(سمفونی مردگان - ص 250)

سمفونی مردگان رمان بسیار ستوده شده ی عباس معروفی حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابند.رمانی که احساس می کنی ذره ذره درونش حل می شوی!مقوله برادر کشی تم اصلی آن است و جنگ روشنایی است با تاریکی .با اینکه غم و سرمای رمان خیلی عمیق بود ولی واقعا از خواندنش لذت بردم.افسوس می خورم چرا این کتاب را زودتر نخوانده بودم که در آن صورت تابستان گذشته که به سمت اردبیل رفته بودم حتما می رفتم و شورآبی را از نزدیک می دیدم.آن ذهنیت آشفته ی آیدین اورخانی را!

رمان را معمولا خیلی کند می خوانم و رمان خوب را کندتر.دوست دارم ذره ذره با خودم و کتاب ارتباط برقرار کنم و اغلب بعد از خواندن فصلی بخشی کتاب را می بندم و به آدمهایش و داستانی که دارند برایم بازی می کنند فکر می کنم و البته وقتی کتابی دستم می گیرم صدای همه را در می آورم که چرا با کسی حرف نمی زنم و کجایم و چه و چه...!

سمفونی مردگان را یک هفته طول کشید تا خواندم و تا سه روز بعدش غرق در حال و هوایش بودم و سه روز بعدترش طول کشید تا کمی هوایش از سرم بپرد بعد کتاب ازل تا ابد را شروع کردم که درونکاوی و خوانش دقیقی براین رمان است و به نظر من زیبایی ها و شگفتی های رمان را روشن تر پیش روی چشم نشان می دهد و حدود یکماهی هم طول کشید تا آن را بخوانم و تا مدتها نتوانستم کتاب دیگری بخوانم!

ممنون آقای معروفی عزیز که شکر ذهنم را در چای خوش عطر و تلخ رمانتان ذره ذره حل کردید

مرتبط:

سرعین به روایت عباس معروفی

++
     سارا  | 

شنبه 18 خرداد1387

هليا!

تو زيستن در لحظه ها را بياموز

و از جميع فرداها پيكر كينه توز بطالت را ميافرين!

 

مرگ، سخن دیگریست

مرگ، سخن ساده یی است

 

و من ديگر براي تو از نهايت، سخن نخواهم گفت.

كه چه سوگوارانه است

تمام پايان ها....

 

خواب !‌

تنها خواب، هلیا !

دستمال‌های مرطوب ، تسکین‌دهنده‌ی دردهای بزرگ نیستند

 

بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم _ نادر ابراهيمي

خيلي نوشته هايش را دوست داشتم،خيلي خيلي ناراحتم! روحش شاد

 

مرتبط:

سايت شخصي نادر ابراهيمي

ويژه نامه نادر ابراهيمي در هفت سنگ

«هليا»، اسمي كه نادر ابراهيمي آن را ساخت!

++
     سارا  | 

چهارشنبه 11 مهر1386

دنيا عينهو گوشت خرگوش مي‌مونه. نصف حلال، نصف حرام. زن نصفة حلال دنياست. هرچي كثافت‌كاري و گندكاري هست توي مردهاست. هركي قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاريخ رو بخونه. تلويزيون تماشا كنه. اگه زني در كار نباشه، عشقي هم در كار نيست...
(استخوان خوك و دست‌هاي جذامي، ص 39)

 این كتاب مستور داستان آپارتمان 14 طبقه اي است كه در هر طبقه داستاني اتفاق      مي افتد و داستان از طبقه 14 اُم و مردي كه به فلسفه زندگي آدما بدبين شده شروع مي شه ...

خدا رو چه ديدين شايد من هم اولين داستانم رو از همين طبقه شروع كردم !در همين راستا هم كتاب مباني داستان كوتاه مستور رو خوندم كه كليات مفيدي از داستان نويسي كوتاه بود هرچند براي مني كه هيچ آشنايي با اين مفاهيم نداشتم كمي گيج كننده بود .

گفتي دوستت دارم و رفتي . من حيرت كردم . از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم . و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود.. .

(چند روايت معتبر، چند روايت معتبر درباره‌ي عشق)

 

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. ...

 

حكايت عشقي بي شين بي قاف و بي نقطه

 

چيزي كه توي اكثر نوشته هاي مستور برام جالب بود اعتقاد به نرسيدن در عشق  بود !
در داستان‌هاي مستور، مرد زن را پيدا مي‌كند، عاشق مي‌شود و در اوج هيجان‌هاي عشق تصميم مي‌گيرد از او دور شود. اين تقابل متافيزيك و فيزيك عشق فلسفة عشق را دچار تناقض و گيجي و سرگرداني مي‌كنه. نمي‌توان منكر زيباييِ رمانتيكِ اين درك و فلسفه از عشق بود. اما در همين واقعيت داستاني، عشق و عشق ورزيدن كه آمده‌اند پناهگاهي امن و ايمن براي انسان و جدا بودن يا افتادنش در هستي باشند، در گريزِ متافيزيك از آلوده شدن به گندِ فيزيك، به ناامني، جنون، خودكشي و طلاق مي‌انجامند و نه به رستگاري انسان.مستور در جايي گفته بود :
آن عشقي كه به وصال منتهی می شود گرچه ممكن است در كوتاه‌مدت بسيار هم شيرين باشد اما در درازمدت به‌دليل اينكه ما «انسان» هستيم و نمي‌توانيم تا ابد عاشق هم باشيم به سرعت از بین می رود. تحلیل می رود و نابود می شود....من شخصا همچين چيزي رو قبوي ندارم و به نظرم اعتقاد درستي نيست.وچيزي كه در مصاحبه هايش بارها گفته است" هيچ وقت از نوشتن لذت نمي‌برم...!"برايم خيلي عجيب است اينكه نويسنده ي خوبي همچين حسي داشته باشد!

در هر حال كتابهاي كوچك و گيرايش را دوس دارم.حسابي ذهن و حسم را در گير كردند و فوق العاده از خوندنشون لذت بردم ...

 

مرتبط:

۱.گفتگويي با مستور پيرامون داستانهايش

۲.نگاهي به چهره زنان در آثار مستور

۳.درباره آثار مستور

۴.ساخت فيلمي از كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي

۵.ترجمه برخي از داستانها ي مستوربه زبان تركي

++
     سارا 

پنجشنبه 1 شهریور1386

 

جاناتان مرغ دریایی و پندار دو کتاب از ریچارباخ داستانهایی درمورد هدف زندگی و انسانهایی که فراتر از  روزمرگی به زندگی نگاه می کنند.وسیع تر وشاید به حقیقت نزدیکتر ...

یادآوری اینکه "او" ما را نیافریده است مگر برای عبادت و این یعنی اوج گرفتن با "خود".  در واقع مضمون هر دو کتاب تذکره ایست تا ما را یاد آوری کند به آنچه که هستیم و هدایتمان کند به آنچه که می توانیم باشیم

به نظرم دیدگاهی شبیه به آثار کوئلیو رو به آدم منتقل می کنه البته در سطحی پایین تر ...

 

چند جمله از کتاب پندار:

 

زندگی کن

هرگز از این موضوع که

در مورد آنچه می کنی و یا می گویی

در سراسر جهان مطلبی انتشار یابد

شرمنده نباش

حتی اگر آنچه که انتشار یافته

حقیقت نداشته باشد

.........................

همه ی ما بازیگری هستیم

مخلوقاتی لذت جو ،ما ذره خواران جهانیم

نمی توانیم بمیریم یا به خود آسیب بزنیم،به همان اندازه که بازیگران پرده سینما نمی توانند

اما می توانیم باور کنیم که آسیب دیده ایم

آن هم با جزئیات دردآوری که دلمان بخواهد

...........................................

از خداحافظی ها نترسید

 یک خداحافظی پیش از آن که

 بتوانید دوباره همدیگر را

ملاقات کنید، لازم است

 و ملاقات دوباره

 پس از دقایق دوره های زندگی

مسلما برای کسانی است که دوست هستند.  

++
     سارا 

دوشنبه 15 مرداد1386

داستان های برق‌آسا (Flash Fiction) اصطلاحي است كه گردآورندگان مجموعه‌اي به همين نام براي نوعي از داستان بسيار كوتاه انتخاب كرده‌اند. داستاني كه حجمش بين 250 كلمه تا 750 كلمه متغير است.

تا دهه 50 ميلادي، در برخي مجله‌ها نمونه‌هايي از اين نوع داستان‌ها يافت مي‌شد، اما از ميانه‌هاي دهه 70 داستان كمتر از پنج صفحه را به‌ندرت در نشريات معتبر ادبي به چاپ مي‌رساندند تا اينكه از اواخر دهه 80، با چاپ داستان‌هاي بسيار كوتاه ريموند كارور و جويس كارول اوتس در مجله‌هاي معتبر ادبي آمریکا، اين نوع داستان رسميتي دوباره يافت.

 

این مجموعه 3جلدی (جلد 4 هم گویا در دست انتشار است ) که هر مجموعه ی آن شامل 12 داستان است از 12 نویسنده مختلف و برخی مشهور جهان چون خوليو كورتاسار، ريچارد براتيگان، جان آپدایک، مارگارت اتوود و... كه به انتخاب و ترجمه پژمان طهرانيان از انتشارات مان کتاب در قطع پالتویی منتشر شده است.

داستان‌هاي برق‌آسا پر است از اين داستان‌ها، داستان‌هايي كه همچون قطعه‌اي موسيقي ناب يا يك نمايشنامه كوبنده تك‌پرده‌اي با فشردگي و ايجاز خاص خود، گاه انعكاس‌دهنده عميق‌ترين و فراگيرترين عواطف انساني هستند و گاه آيينه‌اي هستند كوچك، اما تمام‌نما از جامعه بزرگ بشري.

 

خلاصه  به آن دسته از دوستانی  که به این نوع داستانها علاقه دارند

 و در طول روز زمانهای مرده (سرویس ،اتوبوس ،ایستگاه مترو و...) دارند

 خواندن این مجموعه شدیدا توصیه می شود!

 

مرتبط:

پژمان طهرانیان _ ایران

 

++
     سارا 

پنجشنبه 24 خرداد1386

فکر می کردم آدمها همانطور که آمده اند ، می روند.نمی دانستم که نمی روند .می مانند

.ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.از هیچ چیز

 نمی ترسیدم.می گفتم این نشد یکی دیگر .فکر می کردم حتی اگر شوهر کنم و خوشم نیامد مهم نیست ، طلاق می گیرم. به همین سادگی...

 

گفت: ولی حالا می بینی که انتخاب های آدم چقدر مهم است

 

فکر می کردم آزادی دم دست است.نمی دانستم یک روز عاجز می شوم از دست خودم

 

(رویای تبت / فریبا وفی /نشر مرکز)

 

پ.ن:

تیزبینی ها و زاویه دیدِخاص زنانه

چیزی که در آثار فریبا وفی به شدت حس می کنم و لذت می برم...

++
     سارا 

چهارشنبه 2 خرداد1386

زن ها با جزئیات است که به شناخت می رسند.به شناخت چیزی در عمق زندگی.بیشتر آنها از کلیات چیزی نمی دانندولی جزئیات مثل دانه های مروارید در صدف ذهنشا ن پنهان است تا در صورت پیدا شدن نخی،گردنبندی از آن درست کنند...

 

حتی وقتی می خندیم /فریبا وفی /نشر مرکز

 

 مجموعه ای از 22 داستان خیلی کوتاه!(1_2 صفحه ای ) از زندگی و اندوه درونی زنان .لذت بردیم ... 

 

مرتبط:

 

ضیافت ایجاز در ریاضت نوشتن

++
     سارا 

دوشنبه 23 بهمن1385
روي ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور

خیلی گیرا و باسوالهای همیشگی فلسفی جذاب شروع می شه

 اما آخرش انگار خواسته همه چیز رو به اونجایی ختم کنه که نویسنده خودش دوس داره ...

به دلمان نچسبید!

پ.ن : نقدهایی که واسه این کتاب نوشتن

++
     سارا 

جمعه 10 آذر1385

1.

اينك...

اگر اندك اندك دوستم نداشته باشي

من نيز تو را از دل مي برم

اندك اندك

اگر يكباره

فراموشم كني

در پي من نگرد

زيرا پيش از تو فراموشت كرده ام

اگر توفان بيرق هائي را

كه از ميان زندگيم مي گذرند

بيهوده و ديوانه بخواني

وسر آن داشته باشي

كه مرا در ساحل قلبم

آنجا كه ريشه در آن دوانده ام

رها كني

به ياد داشته باش

يك روز

در لحظه اي

دست هايم را بلند خواهم كرد

ريشه هايم را به دوش خواهم كشيد

در جستجوي زميني ديگر

اما

اگر روزي

ساعتي

احساس كني كه حلاوت جاوداني ات را

براي من ساخته اند

اگر روزي گلي

بر لبانت برويد در جستجوي من

اي عشق من

درمن تمامي شعله ها زبانه خواهد كشيد

زيرا در درونم نه چيزي فسرده است و

نه چيزي خاموش شده

عشق من حيات از عشق تو مي گيرد

وتا روزي كه تو زنده اي در دستان تو خواهد بود

بي اينكه از عشق تو جدا شود

 

از كتاب هوا را از من بگير خنده ات را نه _ پابلو نرودا

به نظرم بد ترجمه شده بود و حال و هواي رووني نداشت شايد هم چون شعرهاش قديمي بودن اين جوري بود،خلاصه كه من از خوندن شعرهاش چندان لذت نبردم!

 

2.

گاو خوني از جعفر مدرس صادقي داستان پسري كه شروع به نوشتن خوابهاش ميكنه.توي يه فضاي ماليخوليايي دغدغه هاي زندگي اش رو مرور مي كنه.دست آخر توي بيداري هم خواب مي بينه.در واقع خوابهاش وارد زندگيش شده ...خيلي از خوندش خوشم اومد

 

 3.

هيچ چيز از آن انسان نيست

 هرگز

نه قدرتش

نه ضعفش

نه دلش حتي

و آن دم كه دست به آغوش مي گشايد

سايه اش سايه صليبي ست ...

و آن دم كه مي پندارد خوشبختي اش را

در آغوش فشرده است

آن را له مي كند

زندگي او طلاقي عجيب و دردناك است...

هيچ عشقي را...

هيچ عشقي را سرانجام خوش نيست...

 

قسمتي از نمايشنامه "داستان خرس هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد "از ماتئي ويسني ويك .اين نمايشنامه از معروف ترين نمايشنامه هاي اين نويسنده رومانيايي ساكن فرانسه است كه در 1998 نوشته شده .فضاي داستان در واقع يه حركتي بين تاريكي و روشناييه.داستان ِ عشق، يه عشق كه از ماديت به معنويت و در نهايت مرگ ختم مي شه.فوق العاده بود به نظرم

 

++
     سارا 

دوشنبه 24 مهر1385

يه كتاب فسقلي با كاغذاي كاهيش اونقدر فكر و دلمو به خودش مشغول كرده و خوشم اومده ازش كه دلم نمي ياد واسه شما تعريفش نكنم!

دريا پري كاكل زري از گلي ترقي .

 

چون طولانی بود گذاشتمش تو یه صفحه داخلی تو ادامه مطلب بخونیدش...:)


ادامه مطلب...

++
     سارا 

جمعه 17 شهریور1385

اينجا(اشاره به بخشي از مغز انسان)پر از اعتقادات فراموش شده است،جاي دفن شدن اسم كساني كه دوستشان داشته ايم،بي آنكه بتوانيم به ياد آوريم كه آنها چه كساني بوده اند. هزاران سلول اينجاست كه كارشان فقط خاكسپاري است، خاكسپاري روياهاي ما !

(از داستان :مرا بفرستيد به تونل)

 يوزپلنگاني كه با من دويده اند اثر بيژن نجدي(1376_1320) مجموعه داستاني متشكل از 10 داستان كوتاه با فضا و فرمي خاص.نام كتاب از وصيت شاعرانه ي زيبايي گرفته شده كه نجدي نوشته.و ناشر معتقد است كه شايد يوزپلنگاني كه نجدي با آنها دويده است همين شعرها و داستانهاي او بوده اند!هر چند او خودش اظهار داشته يوزپلنگان همان انسانهاي آرمان خواه بوده اند.داستانهايي پر از تعبير و فضايي انتزاعي. تصوير سازي زنده و نمادگرايي در سراسر كتاب به چشم مي خوره.واسه مني كه عاشق تعبير و تفسيرم خيلي كتاب قشنگي بود ،تقريباهر داستاني رو دوبار خوندم و لذتشو بردم.

وصيت

نيمي از سنگها،صخره ها ،كوهستان را گذاشته ام

بادره هايش ،پياله هاي شير

به خاطر پسرم

نيم دگر كوهستان ، وقف باران است

درياي آبي و آرام را

با فانوس روشن دريايي

به دوستان دور دوران سربازي

كه حالا پير شده اند.

رودخانه كه مي گذرد زير پل

مال تو

دختر پوست كشيده بر استخوان بلور

كه آب

پيراهنت شود تمام تابستان

هر مزرعه و درخت

كشتزار و علف را

به كوير بدهيد،ششدانگ

به دانه هاي شن،زير آفتاب

از صداي سه تار من

سبز سبز پاره هاي موسيقي

كه ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام

روي رف

يك سهم به مثنوي مولانا

دو سهم به "ني" بدهيد

و مي بخشم به پرندگان

رنگها،كاشيها،گنبدها

به يوزپلنگاني كه با من دويده اند

غار و قنديل هاي آهك و تنهايي

و بوي باغچه را

به فصل هايي كه مي آيند بعد از من .....

 

 

مرتبط:

1. مصاحبه با بيژن نجدي

۲.فیلتر شده

3. نقد داستان روز اسبريزي_ جليل نوذري

++
     سارا 

یکشنبه 1 مرداد1385

پرنده من

توصيف زندگي زني خانه دار در خانه اي 50 متري توي يه محله شلوغ و فقير نشين

نثر خيلي خوب و گيرايي داشت ولي آخرش آدم يه خط افسردگي و غم تو دلش مي شينه !

من هم كه متخصص خط و خطوط غم و اندوهم !:))

 

چند مي گيري گريه كني؟ ، ازدواج به سبك ايراني ، عروس فراري

ارزش تو سينما ديدن ندارن اگه تو جاده باشي بخصوص دومي واسه خنده بد نيست

 

Onegin

يه فيلم عشقولانه ِ آروم و خيلي گيرا

 

****

گاهي وقتها.... شايد هم خیلی وقتها!

احتياج به گوله گوله محبتِ ريز و درشت ِ بي دليل از اطرافيانمون داريم!

دوس داريم يهويي و  بي دليل نوازشمون كنن، تائيدمون كنن، بغلمون كنن ،حالمون رو بپرسن ،بهمون زنگ بزنن، بهمون مسيج بزنن ...يا بهمون لينك بدن ! ولي اگه اونا به هر دليلي نخوان يا نتونن آدم بايد چه كار كنه؟!لابد بياد تو وبلاگش بنويسه ...:))

 حالا این قضیه یا از لوس بودن زیادیه یا بی جنبگی یا شاید هم یه مرض طبیعیه!

 

پ.ن :به قول شاعرگفتني: حوصله ي اين همه تنهايي رو ندارم....

++
     سارا 

دوشنبه 25 اردیبهشت1385
نمی دونم چرا وقتی وارد کتابخونه می شم بی اختیار به سمت قفسه کتابهای روانشناسی کشیده

می شم و از کارهای خودم باز می مونم!

جدیدا بدجوری با ماهنامه روانشناسی جامعه حال می کنم

تقریبا تمام مطالبش برام جالب و خواندنیه

اینم وبلاگ سردبیرش!

پ.ن:نمی دونم چرا این لینکها امروز نمیان!ای نامردا!

++
     سارا 

دوشنبه 28 فروردین1385
هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه ای است متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کردن است.

اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیره های کاغذی بیاموز.

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز ، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من - ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.

عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را امکان پذیر می کند اندیشه پایان آن جدایی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز، از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی. امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی است . اینجا را غباری گرفته است.

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند.

" باردیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی

*دلم میخواد فقط بشینم و زیر صدای کولر گازی کتاب بخونم و به صدای فروغ گوش کنم یا صدای پری خوانی شکیبایی... ولی حیف که مدام خاطره ی بد ترم ۲ دوره لیسانس میاد جلو چشمم!:))

++
     سارا 

دوشنبه 21 فروردین1385

بعد از 7 ماه توی اهواز بودن دیشب برای اولین بار کنار رود کارون قدم زدم و به تصویر نورانی چراغهایی که عکسشون توی رود افتاده بود با لذت نگاه کردم ...کم کم داره ازین شهر خوشم میاد !هرچند بوی تند گرماشو کم کم دارم حس میکنم....

دیروز یه دوست خیلی خیلی عزیز یه کتاب خیلی خیلی خوب  برام فرستاد که باید بارها خوندش و لذت برد . یه کتابی مث شازده کوچولو , پره فلسفه ی بودن و زیستن و همه اونچه با زیستنمون گره خورده... 

"فقط کسایی که زیاد گریه میکنن میتونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن!

تو آتیش انتظارو ثروت و عشق و آزادی می سوزی و ذوب میشی. واسه گرفت حقت از پا در میای ......ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره!پس هدرش میدی و بی خیالش میشی.دلت میخواد برگردی عقب و دوباره بجنگی و درد بکشی!وقتی به آرزوت میرسی حس میکنی گمش کردی!خوش به حال کسایی که به خودشون میگن :دلم میخواد راه برم...نمی خوام به جایی برسم!بیچاره کسایی که به خودشون میگن:میخوام برسم اون جا!رسیدن یعنی مردن!

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...اوریانا فالاچی

++
     سارا 

شنبه 12 فروردین1385
_ ممكنه يه سوئ تفاهم براي يه واقعيت كه فرصت گفتن خودشو پيدا نكرده ، يه گور ابدي بكند!

_ بعضي اتفاقها فقط در شرق جهان مي تواند بيفتد. جايي كه آدمها چندان عادت به گفتن حرف دلشان را ندارند. يا شرم نمي گذارد يا ترس از نيافتن موقعيتي تازه.گرچه گاهي صداقت بي رحمانه به نظر
مي آيد اما زخم آن اصلا عمق زخمي را كه يك پرده پوشي چندين ساله با خودش مي آورد با خود ندارد.

_ دلبستگي و دلواپسي انسانهايي كه اسير پنهان كاري گذشته و امروز خويش اند... شايدبه خاطر همين رنج خاموش است كه كمتر به پيش داوري گرفتار مي شوند و كمتر ميتوانند از كنار گره مبهم زندگي ديگران بي اعتنا بگذرند.چه انان كه خطاي خود را مي پذيرند و چه انان كه انكارش مي كنند ، همه در سكوتي سنگين به سر مي برند؛ سكوتي كه گاه خنثي و ويرانگر است ؛اما همين كه چرخش زمان پرده ها را پس مي زند ، همه در مي يابند براي رها شدن از اين تنگنايي تاريك ، بايد پنجره اي بگشايند و آن تنها و تنها ، پنجره گفت و گو و بيان حقايقي است كه در پرده ابهام قرار گرفته اند .

رمان گوجه فرنگي هاي سبز ... مینو کریم زاده

++
     سارا 

پنجشنبه 13 بهمن1384

دارم يه رمان بی مزه مي خونم

 آناهيتا...شاهدخت بدبخت سرزمين ابديت

اون خوشبخت نبود اون بدبخت بود، ولي روش نشد بگه!

 از همه پورياهايي كه فكر مي كنن خوشبختي رو مي شه اين جوري تفسير كرد بدم مياد

ازتفسير ناكامي در جهت خوشبختي متنفرم

از دروغ حالم بهم مي خوره

 

++
     سارا 

جمعه 16 دی1384
ديگر معجزه اي در کار نيست . زندگي را با چيزهاي بسيار ساده ، پر بايد کرد . ساده ها ، سطحي نيستند .مشکل ما اين نيست که براي شيرين کردن زندگي ، معجزه نمي کنيم ، مشکل ما اين است که همانقدر که ويران مي کنيم ، نمي سازيم . همانقدر که کهنه مي کنيم ، تازگي نمي بخشيم ... مشکل اين است که از همه روياهاي خوش ِ آغاز دور مي شويم و اين دور شدن به معناي قبول کردن سلطه بي رحمانه زمان است ...

یک عاشقانه آرام...ابراهیمی

++
     سارا 

شنبه 8 مرداد1384

...هرچه می‌نويسم ؛ پنداری دلم خوش نيست ؛
و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم؛ يقين ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش .
ای دوست؛
نه هرچه درست و صواب بود ؛ روا بود که گويند.....
ونبايد که در بحری افکنم خود را که ساحلش به ديد نبود ؛
و چيزها نويسم بی{خود} که چون {وا خود} آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.
ای دوست می ترسم از مکر سرنوشت .....
حقا ؛ و به حرمت دوستی ؛ که نمی دانم که اين که می‌نويسم راه سعادت است که می‌روم
يا راه شقاوت؟
و حقا که نمی دانم که اين که نبشتم طاعت است يا معصيت؟
کاشکی ؛يکبارگی ؛نادانی شدمی تا ؛ از خود ؛ خلاصی يافتمی!
چون در حرکت وسکون چيزی نويسم ؛ رنجور شوم از آن به غايت!
و چون در معاملت راه خدا چيزی نويسم ؛ هم رنجور شوم ؛
چون احوال عاشقان نويسم نشايد ؛
چون احوال عاقلان نويسم ؛ هم ؛ نشايد؛
و هرچه نويسم هم نشايد ؛
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد ؛
و اگر گويم نشايد ؛
و اگر خاموش گردم ؛ هم نشايد ؛
و اگر خاموش گردم ؛ هم نشايد.........


                                                                         عين القضات

 

 

پ.ن: عین القضات همدانی از دانشمندان به نام و از عرفای بزرگ قرن شش هجری است.وی در بیان عقاید خود بی پروا و همیشه عقاید خویش را که از فهم مردم عامی و فقهای متعصب و کوتاه بین دور بود آشکارا اظهار می نمود و سرانجام نیز به همین خاطر کشته و سوخته شد!آثار متعددی از جمله کتاب یزدان پاک و تمهیدات و رباعیاتی از او باقیست.

++
     سارا 

سه شنبه 21 تیر1384

چه شيرين است ، چه شيرين ميتواند باشد.

 

                       افسوس که ما تلخی آنرا احساس ميکنيم.
                                                                

 

                                                                      چشمهايش.بزرگ علوی

 

++
     سارا 

جمعه 17 تیر1384

"حرص و عشق " چقدر طنین این دو واژه در قلبهای ما با هم متفاوت است ! با این حال هر دوی آن ها می توانند بیان کننده یک غریزه واحد تحت دو نام مختلف باشند."عشق به همنوع " آیا میل خودخواهانه مالکیت جدید نیست؟همین طور عشق به دانش و حقیقت؟ و به طور کلی خواست هر چیز جدید؟ما کم کم از چیزهای کهنه و قدیمی و آنچه که یقینا مال ماست خسته و دلزده می شویم و نیاز داریم باز هم دستهای خود را به طرفی نو دراز کنیم ، زیباترین منظره هم اگر سه ماه متوالی جلوی رویمان باشد دیگر برایمان جاذبه ای ندارد و دورنمای آن افق ناشناخته بیشتر ما را جلب می کند و احساس مالکیت به مرور زمان فرسوده می شود . لذتی که از وجود خود می بریم برای دوام و استمرارش همیشه چیز جدیدی را در خود ما تغییر می دهد و همان چیزی است که تملک نام دارد. خسته شدن از یک تملک خسته شدن از یک خویشتن است. بیشتر در عشق به همنوع است که این میل به طور مشخص به صورت یک اشتیاق به تملک ظاهر می شود: کسی که دوست می دارد می خواهد مالک منحصر به فرد طرف مقابل باشد، تسلطی عمیق بر روح و جسم او داشته باشد و به تنهایی مورد توجه و علاقه او باشد و در روح دیگری به عنوان مطلوبترین چیز و با ارزشترین چیز در بالاترین مقام قرار بگیرد و فرمانروایی کند.در واقع میل دارد به سان فاتح بی باک محافظ گنج خویش باشد و هیچ چیز عالم در نظرش رنگ و جلوه و ارزشی ندارد.در این صورت متحیر خواهیم شد که همیشه این عشق در همه اعصار مورد ستایش قرار گرفته و معنایی متضاد با خودخواهی داشته! در حالی که عشق شاید طبیعی ترین و خود جوش ترین تجلی خود خواهی انسان باشد. شاید این برداشت توسط کسانی شده باشد که اشتیاقی جز تملک نداشته اند. اما این جا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که دو موجود نسبت به هم احساس می کنند جای خود را به خواستی جدید، اشتیاقی جدید، عطشی والا و مشترک برای کمالی و آرمانی فراتر از هر دوی آنها داده است. چه کسی این نوع عشق را می شناسد ؟ چه کسی آن را تجربه کرده؟ اسم واقعی آن دوستی است.*

 

* بر گرفته از نشریه دانشجویی ارغوان ( کتاب حکمت شادان از نيچه)

 

به قول یه دوست، نقش های قابل تصور برای یک زن در زندگی مردان از چند حالت خارج نیست: مادر، خواهر، دوست، همسر، دوست دختر. من هم می تونم در مقابل همین نقش ها رو برای آقایون نام ببرم: پدر، برادر، دوست، همسر، دوست پسر. ولی باز به قول همون دوست، چیزی که ایده آله برای یک رابطه ی لذتبخش و نه فقط ارضای نیاز، هیچ کدوم از اینها نیست کاملا. رابطه ی ایده آل نوعی دوستی عمیق تره که اون رو با عنوان دوست ولی با مفهومی Bold شده اسم می بره.

امروز خیلی درباره ی این دوست Bold شده فکر کردم. به نظرم این دوست چیزی از همه ی اون نقش های بالا رو باید داشته باشه در عین حال که هیچ کدوم اونها نباشه. رابطه ای که توی اون تمام حس های والدانه، بالغانه و کودکانه ی آدم فرصت حضور پیدا می کنه در حالی که دو طرف خودشونن به طور کامل. اون دوست باید اینقدر انعطاف پذیر باشه که به راحتی هر کدوم از نقش ها رو ایفا کنه در حالیکه تو هیچ کدومش گیر نیفته. و هر لحظه اراده کرد بتونه همه چی رو رها کنه. شاد و سبک. نمی دونم اصلا تونستم حرفمو خوب بزنم یا نه! شاید هم یکی پیدا شه که بگه اینا خیلی ایده آل گرایانه است. ولی به نظر من هر چقدر هم ایده آل باشه، غیر ممکن نیست.

همه ی این ها رو گفتم که بگم: دارم سعی می کنم باهات دوست باشم! کمکم می کنی؟

++
     سارا 

پنجشنبه 16 تیر1384

ميخوام داستان دلقکی بنام کلانی رو تعريف کنم. اون يه روز همراه سيرکی به شهر ما وارد شد . با کفشهای بزرگ و کلاهی بسيار کوچک . اما کلانی هرچه که بود خنده دار نبود . سگ سبز رنگی همراه داشت و هزار تا بادکنک و سازی که با اون آهنگهای مسخره می زد . کلانی شل و وارفته بود و لاغر. ولی هر چی بود خنده دار نبود. وقتی شعبده بازی می کرد مردم يخ می زدن. وقتی لطيفه ميگفت همه ناراحت می شدن . وقتی کفشش از پاش می افتاد مردم کفرشون در می آمد .
هر وقت روی سرش راه می رفت مردم داد می زدن :« جون مادرت بسه ». کرواتش رو که قورت می داد ، همه خميازه می کشيدن . هيچکس هيچ پولی به کلانی نميداد ، چون اون اصلاً خنده دار نبود .
تا اينکه يه روز کلانی تصميم گرفت که با مردم شهر صحبت کنه و بهشون بگه که دلقک بودن و خنده دار نبودن چقدر دردناکه !
اون وقت براشون تعريف کرد که چرا دلش گرفته و چهره اش چرا هميشه غمگينه . گفت و گفت ، از دردهاش و رنجهاش ، از دل پر غصه اش . آنقدر گفت که قصه زندگیش تموم شد . همه هو کشيدن و از خنده ريسه رفتن . صبح تا شب و تموم هفته می خنديد.
اونقدر که از خنده روده بر شدن و لباسهاشون پاره پاره شد . صدای خنده هاشون فرسنگها فرسنگ آن طرفتر رفت. در کوهها و درياها ، در دشتها و جنگلها پيچيد تا تمام دنيا از خنده پر شد.
آن وقت کلانی با شانه های خميده و سری افکنده به چادر سيرک پناه برد وگفت :
« منظور من اين نبود ، من اتفاقی خنده دار شدم ! بيرون چادر تمام دنيا می خنديدن ، در حاليکه کلانی گوشه ای سرش را بين دو تا دستش گرفته بود و هق هق گريه ميکرد.

 

 

                                                                                          عمو شلبی

پ.ن:

پرم از سايه ی برگی در آب ...
.......................................................
.............................................................
....................................چه درونم تنهاست!

 

++
     سارا 

چهارشنبه 8 تیر1384

گفتم: کاتولیک‌ها مرا عصبانی می‌کنند، چون مردم بی‌انصافی هستند.
خندان پرسید: پروتستان‌ها چی؟
گفتم: آنها با ور رفتن به وجدانشان آدم را ناخوش می‌کنند.
درحالی که هنوز می‌خندید گفت: و کافرها؟
گفتم: آنها حوصله‌ام را سر می‌برند، چون همیشه فقط از خدا حرف می‌زنند.
پرسید: خود شما چطور؟
گفتم: من یک دلقک هستم...

 

 

                                                           عقاید یک دلقک / هانریش بل

 

++
     سارا 

چهارشنبه 1 تیر1384

و چه سخت هست تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگي کردن...
.....
.....
مثل تنها مردن.

 

 

"...و اين يك اشتباه بزرگي است كه حتي دانشمندان نيز مي كنند و آن اين غلطي است كه به شكل يك قانون در آمده است كه هر چه عموميت داشته باشد طبيعي است و بر اين اساس حالتي كه اكثريت دارند سلامت است و عكس آن، حالتي كه در موارد معدودي يافت مي شود بيماري . در صورتيكه بيماري وسلامت ، درستي و نادرستي و حقيقت و باطل و طبيعي بودن و غير طبيعي بودن و نقص و كمال را بايد با ملاك ها و ارزش هاي خودش سنجيد نه با شمار و آمار.
...و آنگاه مي بيني، در اين كويري كه به عدم مي ماند، انساني تنها، اين خدا گونه ي تبعيدي، در اعماق دور اين كوير بيكرانه ي پر آفتاب دست اندركار يك توطئه ي بزرگ است! توطئه اي به همدستي خدا و عشق، براي باز آفريني جهان! جهاني كه ساكنان آن سه خويشاوند ازلي اند : خدا، انسان و عشق."
كوير *

 

 

 

حرف هایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفترپاره را کنم
وجلدش را به صاحبش پس بدهم
و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

 

پ.ن :

* دودر شده از اینجا !

  شریعتی پیام آور امید از دوست خوبم مونا هم مطلب جالبیه

 

پدری در قاب عکس ها واین و این و این هم خالی از لطف نیست :)

 

++
     سارا 

جمعه 6 خرداد1384

حرفها دارم اما .....بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که " دوست..."

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

 

                                                 گلها همه آفتابگردانند--------------قیصر امین پور

++
     سارا 

سه شنبه 3 خرداد1384

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی، آزاد است؟

                                                    

                                                       

                                                                 از کتاب "جاناتان مرغ دریایی

++
     سارا 

یکشنبه 25 اردیبهشت1384

بعضی از آدمها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی!

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوندو بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند. بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند :

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است!

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند!

بعضی از آدمها رو بایدجلد گرفت ، بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت، بعضی از آدمها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند. بعضی از آدمهافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی آدمها خط خوردگی دارند و بعضی از ادمها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمهاباید جریمه نوشت.

بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدمهارا باید نخوانده دور انداخت!

بعضی از آدمها مخصوص بچه ها نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان.

بعضی از آدمهایی که مخصوص بزرگسالان نوشته می شوند خیلی محتوای کودکانه دارند!

                                                                            

                                                                                 قیصر امین پور

 

 

پ.ن: شما به نظر خودتون چه جور آدمی هستین؟! من که احتمالا ازونایی هستم که تو جیب جا میشن!:))

++
     سارا 

جمعه 16 اردیبهشت1384
اوست مقدس که  فناییش نیست

 عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده.

 در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم.

 حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن...

    

 حسین الهی قمشه ای

++
     سارا 

سه شنبه 30 فروردین1384

...آیا قصه های عاشقانه غیر از اینکه اتفاق می افتند حرفی هم برای گفتن دارند؟ با تمام بدبینی ام هنوز از بعضی خرافات دست بر نداشته ام ، مثلا از این اعتقاد عجیب که هر چیز در زندگی برای من روی می دهد معنایی فراتر از خودش دارد ، این معنا را دارد که زندگی از طریق رویدادهای روزمره درباره خودش با ما حرف می زند، و بتدریج رازی را آشکار می کند ، شکل معمایی تصویری را به خود می گیرد که باید حل شود، که ماجراهایی که در زندگی می گذرانیم متضمن اسطوره ی زندگیهایمان هستند و کلید رمز و راز و حقیقت در این اسطوره قرار دارد . آیا این همه خیالی بیهوده است؟ شاید ، حتی محتمل هم هست چنین باشد ، اما به نظر می رسد که من نمی توانم خود را از نیاز دائمی به گشودن رمز زندگیم رها کنم....

                                                                                شوخی _ میلان کوندرا

 

 

++
     سارا 

پنجشنبه 20 اسفند1383

جوونه های سبز درختا دقت کردین ...به دونه های گندم  و عدس توی بشقابا  ...به بوی نسیم ...هومممممممممم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مادرم گندم درون آب می‌ريزد
پنجره بر آفتاب گرمي آور می‌گشايد
خانه می‌روبد
،
  غبار چهره‌ی آيينه‌  را می‌زدايد
تا شب نوروز
خرمی در خانه ما پا گذارد
زندگي بركت پذيرد و با شگون خويش
بشكفد در ما و سر سبزي بر آرد


اي بهار ای ميهمان دير آينده
كم كمك اين خانه آماده است
تك درخت خانه همسايه‌ی ما هم
برگ‌های تازه‌ای  داده است


گاه‌گاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گل‌های كوهی را
در نفس پيچيده‌ام آزاد


اين‌همه می‌گويدم هر شب
اين‌همه می‌گويدم هر روز
باز می‌آيد بهار رفته از خانه
باز می‌آيد بهار زندگی افروز
                                                                                                                               سياوش کسرايی

 

 

پ.ن :این روزا بهترین فرصته واسه دلی رو شاد کردن...لبخندی رو رو لبی نشوندن

 
 

++
     سارا 

چهارشنبه 7 مرداد1383

*

به همین زودی چهار سال گذشت.....

 

با شاملو که "در آستانه" را به سرودی در ستايش انسان بدل می کند، تنها می توان از تجسد وظيفه سخن گفت. ما، همه در آستانه ايستاده ايم و قرار اگر بر آن است که جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنايی دهيم، می کوشيم بار امانت خود را قدمی به پيش بريم.  شاملوی ما "خاموشی" پذير نيست و هميشه "در جدال با خاموشی" سرود ساز کرده است. قرار  هميشگی ما،  سالروز تولد اوست
"
دفترهای سپيد بی گناهی" را می گشائيم و  با هم، به تداوم حضور او، واپسين شعر واپسين دفتر شعرش را باز می خوانيم:

کژمژ و بي‌انتها
به طول ِ زمان‌هاي ِ پيش و پس
ستون ِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهي

دنده هاعریان

دهان  یکی برنامده فریاد

 فرو ريخته دندان‌ها همه،

سوت- خارج خوان- ترانه ی- روزگاران-از یاد رفته

در وزش- باد- کهن     فرونستاده هنوز      از کی – باستان .

 باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌هاي ِ روفته
بر ستون ِ بي‌انتهاي ِ آهکين
فروشده در ماسه‌هاي ِ انتظاري بدوي.

 

دفترهاي ِ سپيد ِ بي‌گناهي
به تشتي چوبين
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ي ِ عبور:
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوال‌دوزي.

 

اما خيال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوري به کمال بود
از آن پيش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهاي ِ ژرف اندرکشد.

 

گفتم اينک ترجمان ِ حيات
تا قيلوله را بي‌بايست نپنداري.

 

آن گاه دانستم

 که مرگ پایان نیست.

 

*

روزنامه کیهان در روز پنجشنبه 11 تیر ماه جاری وبلاگ نویسی را به این صورت تعریف کرده است : " در گذشته ای نه چندان دور به افرادی که در کوچه پس کوچه های شهر بدون هیچ هدفی حرکت می کردند "ولگرد " می گفتند و این شهروندان محترم در نگاه اطرافیان به عنوان یک عنصر طرد شده و بی خاصیت شناخته می شدند اما در عصر حاضر با نزدیک شدن مسافت ها و در دسترس قرار داشتن ابزارهای مدرن اطلاع رسانی ، این افراد به عنوان وبگرد شناخته می شوند البته با همان خصوصیات بالا . این شهروندان دیجیتالی که فقط عنوان ولگردی را  با وبگردی عوض کرده اند تمام اوقات خود را به وبلاگ نویسی ، ارسال نامه های الکترونیکی ، گفتگوهای دیجیتالی ، شرکت در جشنواره های وبلاگی ، سخنرانی در همایش های جامعه اطلاعاتی و النهایه نوشتن لایحه ی آزادی اطلاعات میگذرانند."

 

آدم از دست اینا به کجا باید پناه ببره؟!

 

*

سایتی با امکانات فوق العاده برای ایجاد فتوبلاگ. این سایت امکانات خود را به طور رایگان عرضه می کند.

 

پایگاه ادبی خزه ، سایتی پر از شعر و داستان کوتاه و قطعه

 

مرکز کتاب های الکترونیک پارس ، سایتی از کتابهای الکترونیک رایگان . می تونید کتابهای الکترونیک رایگان را دانلود کنید و سر فرصت بخونید.

 

*

حال من هم مثل حال تابستون امسال دمدمی مزاج شده ! یه لحظه بارونیه یه لحظه آفتاب . این دفعه که می خواستم آپدیت کنم احساس وقتی رو داشتم که امتحان دارم ولی هیچی نخوندم! آخیش...وقت امتحان تموم شد! از قدیم گفتن تا تقلب هست امتحان باید داد!

 

با تشکر از سایت اختصاصی شاملو ، مجله چلچراغ  و دوست خوبم آقای شریف پور که مطالب جالبی به یاد شاملو نوشتن .

 

++
     سارا 

سه شنبه 23 تیر1383

*

شلی سیلور ستاین، که بیشتر با نام شل سیلورستاین شناخته شده است . در سال 1932 در شیکاگو ، ایالت ایلی نوی آمریکا، متولد شد. عمده شهرت وی برای شعرهایش در ادبیات کودک و نوجوان است . هر چند که در زمینه های کاریکاتور ، آهنگسازی ، ترانه سرایی ، آواز ، نوازندگی و نمایشنامه نویسی نیز کار کرده است . آثار سیلور استاین از مرز ادبیات کودک و نوجوان فراتر می رود . او خود می گوید : "امیدوارم که مردم در هر سنی چیزی را در کتابهایم بیابند تا با آن احساس نزدیکی کنند . کتاب را بردارند و حسی شخصی از کشف و شهود را تجربه کنند. این عالی است . البته برای خودشان نه برای من "

من هم از عمو شلبی _ اسمی که کودکان برایش انتخاب کرده بودند_ کتابهای زیادی رو خوندم و لذت بردم . لافکادیو ، نوری در اتاق زیر شیروانی ، آنجا که پیاده رو پایان می یابد ، بالا افتادن ، هملت از زبان مردم کوچه و بازار و به این می گم عشق واقعی که برای بزرگسالان نوشته شده است و به نظرم نقاشیها و کاریکاتور هایی که خود سیلورستاین همراه شعرهایش ضمیمه کرده است کمک بسیار موثری به جذابیت شعرها و کتابهایش کرده است. از دیگر آثار معروف  او می تونیم از درخت بخشنده، قطعه گمشده ، نمایشنامه بانو وببر ، دنیای دیوانه دیوانه و ... نام ببریم.

 

کتابی هم با عنوان "نقد و بررسی آثار شل سیلور استاین " به تازگی از روت ک . مک دونالدبا ترجمه رضی خدادادی منتشر شده که حاصل هفت سال پژوهش خانم مک دونالد است و نقد و بررسی همه کتابهای سیلور استاین برای کودکان و نوجوانان اعم از شعر و داستان و فکاهیات را در بر می گیرد. این کتاب مخصوصا به خوانندگان بزرگسال کمک می کند تا دریافت های شخصی خود را از اشعار و داستانهای سیلورستاین با نظرات و برداشتهای یک منتقد کار آزموده بسنجند و در این میان درک ژرف تری نسبت به شکل و محتوا و جنبه های زیبایی شناسی آثار وی پیدا کنند. از همه با مزه تر خانم مک دونالد این کتاب رو به خوکچه هندی و موش صحرایی اش تقدیم کرده !! اگر شما هم به آثار عمو شلبی علاقه دارید خواندن کتاب نقد آثارش خیلی براتون جالب خواهد بود.

 

مثل هم

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

 راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

 

 

*

دیروز صبح با صدای شرشر بارون که با صدای تلنگ تلنگ کولر قاطی شده بود از خواب بیدار شدم. خدا جونم دستت درد نکنه! از بس این هفته توی وبلاگ تهرانیها و شمالیها خوندم که داره بارون می یاد اون هم این موقع سال کلی حسودیم شده بود ها ! آخیش....

چقدر یه بارش لطیف وسط یه گرمای تکراری لذت بخشه. چقدر هوا خواستنی شده بود. از توی رختخواب پریدم توی حیاط. ناودونها شسته شده بود و حسابی حیاط رو کثیف کرده بود. برگهای درخت پرتغال و ازگیل تازه شده بود. دلم می خواست هوا رو گاز بزنم !

چقدر یه تنوع کوچیک ، یه بارش ناگهانی می تونه حال و هوای آدم رو عوض کنه. چقدر خوبه وسط گرمای تکراری زندگیمون چشم به راه یه بارش باشیم!

 

درکنار پنجره

 

خورشید،پشت پنجره ی من،

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود:

در زیر سیل باران،خاموش می گریست.

 

من،در فروغ شامگاهان،طرح کوچه را

می دیدم و به آینه پیوند می زدم:

در پیچ کوچه،نارونی پیر

تنها نشسته بود

در کنده اش نسیم،نفس می زد

باران، وجود خالی خشک درخت را

می دید و با نسیم،هماغوش می گریست.

 

خورشید،پشت پنجره ی من،

چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود:

در زیر سیل باران،خاموش می گریست.

 

 

من،در کنار پنجره لبخند می زدم.

         

نادر نادر پور

++
     سارا 

پنجشنبه 28 خرداد1383

راز فال ورق رمانی نروژی از یاستین گوردر است . داستان پدر و پسری که برای پیدا کردن مادر خانواده (که او نیز برای پیدا کردن خودش ! وارد دنیای مانکن ها شده است ) سفری طولانی به یونان را آغاز می کنند. در طی سفر پسر با به دست آوردن کتابی کوچک و عجیب پی به داستانی پر رمز و راز می برد که خود او نیز جزئی از آن محسوب می شود : ملوانی که پس از غرق شدن کشتی و تمام خدمه اش به عنوان تنها فرد  نجات یافته به جزیره ای متروکه پناه می برد او به جز یک دست ورق بازی چیزی همراه خود ندارد . روزها و روزها را در تنهایی به سر می برد و آنقدر با ورقهایش سرگرم بازی می شود و به آنها شخصیت می بخشد تا اینکه روزی این تخیلات در مورد ورقها جان می گیرد و به تدریج از مغز او بیرون می رود و ورقها زنده می شوند ...

داستان در نهایت سادگی و تخیلی بودنش به بیان سوالهای مهم فلسفی و راز جهان هستی می پردازد. در واقع ورقها انسانهایی معمولی می باشند که هر کدام خصوصیتی منحصر به فرد دارد و جوکر داستان موجودی متفاوت است و به گفته ی نویسنده با این نقطه ضعف به دنیا آمده است که می تواند خیلی زیاد و بسیار عمیق به اطرافش بنگرد ! سرانجام روزی جوکر همه چیز را رو می کند و این روز مصادف با مرگ ملوان و پایان بازی آنها می شود و بعد از آن یک دست فال یا بازی دیگری شروع می شود و این بازی ادامه دارد ....در واقع در این داستان انسانیت به یک فال بزرگ ورق تشبیه شده است . در طول داستان پدر و پسر مدام بر سر مسائل فلسفی با همان زبان ساده با هم بحث می کنند چرا که آنها هم نوعی جوکرند که دیدی عمیق به اطراف خود دارند . تکه هایی از گفت و گوهای آنها که برایم جالب بود را برایتان می نویسم :

_همه ما در داستانی عجیب زندگی می کنیم با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیر طبیعی باشد مثل فرشته ها و آدم فضایی ! تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است .

 

_توجه به این موضوع که انسانها کی هستند و از کجا می آیند سرگرمی روح است. مشکل این است که ما در این بازی تنها هستیم . تعداد ما یعنی کسانی که خودمان را به این گونه سر گرمیها مشغول کرده ایم آن قدر کم است که هنوز نتوانسته ایم حتی اتحادیه ای تشکیل بدهیم !

 

_ما هم جزئی از این جمعیت پر جنب و جوشیم . ما به کره زمین می آییم . انگار ورود به این دنیا طبیعی ترین رویداد ممکن است . ما بر روی زمین مانند شخصیتهای یک داستان خواندنی قدم می زنیم . به یکدیگر لبخند می زنیم و برای هم سر تکان می دهیم . انگار می گوییم : (سلام !ما با هم و در کنار هم در قصه ای زندگی می کنیم....)

 

_میدانی چرا مردم دنیا بدون اینکه درباره ی هیچ چیزی حیرت کنند برای خودشان راه می روند ؟ فقط به این دلیل که دنیا برایشان یک عادت شده است . اگر انسانها این قدر وقتشان را صرف نکرده بودند تا به این دنیا عادت کنند هرگز آن را باور نمی کردند . این موضوع را به سادگی می شود در بچه ها که مرتب سوال می پرسند دید.

 

_تا وقتی بچه هستیم همه چیز را تجربه می کنیم و هیچ چیز برایمان عادی نیست ولی بعد همه چیز عادی می شود و به همه چیز عادت می کنیم. بزرگ شدن مثل نوشیدن و مست کردن است . مستیی که بر تمام حواس تاثیر میگذارد.

 

_خیلی غم انگیز است که ما آدمها طوری ساخته شده ایم که به چیزی حیرت انگیز مثل زندگی عادت می کنیم .

 

_اگر مغز ما چنان ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم آن وقت آن قدر احمق بودیم که قادر به درک آن نبودیم !

 

_زندگی یک بخت آزمایی بزرگ است که تمام بلیط هایش برنده اند.

 

_بیا به هم قول بدهیم تا وقتی نفهمیده ایم که هستیم و از کجا آمده ایم این کره خاکی را ترک نکنیم!

 

_می توانیم مانند سقراط بگوییم :یک چیز می دانم و آن اینکه هیچ نمی دانم !

 

راز فال ورق یکی از کتابهایی بود که خیلی از خوندنش لذت بردم و فکر کنم ترجمه های زیادی از آن شده باشد که من  ترجمه مهرداد بازیاری را داشتم و برایم عجیب بود که چرا این رمان به اندازه ی هری پاتر و یا آلیس در سرزمین عجایب معروف نیست !

 

*

یکی از مشکلات که شرکتها با آن دست به گریبان هستند اینست که کارمندان در ساعات اداری وقت خود را صرف مسائل شخصی میکنند ؛ برای مقابله با این مشکل شرکت گوگل ، راه حل جالبی را پیاده کرده است . که یکی از پروژه های قابل توجه در این زمینه orkut  است . که ابتکار فردی است به نام orkutbuyukkokten .ارکات یک جامعه آن لاین از افرادی که با هم در ارتباطند .کل ارتباط به این صورت است که هر فردی که عضو این سایت است میتواند دوستان خود را به فهرست خود اضافه کند و یا حتی بسیاری از دوستانش را که در حال حاضر گمش کرده است پیدا کند ... همچنین در این سیستم میتوانید علاقه مندی های خود را ثبت کنید و یا به عضویت گرو ههای مختلفی در بیایید و با افرادی که زمینه های مشابه با شما دارند آشنا شوید . در واقع با ایجاد سایت ارکات ، بانک بزرگی لز کاربران فعال  اینترنت به همراه علاقه مندی ها ، جغرافیا و دوستان مرتبط به آنها تشکیل خواهد شد . و چنین فهرستی برای شرکتهای بزرگی مثل گوگل بسیار ارزشمند است .مخصوصا شرکتی مانند گوگل که درآمد سوددهی اش از طریق دریافت تبلیغات است .

راستی اگر شما هم عضو این سایت هستین و به داستان های صادق هدایت هم علاقه دارید این گروه را حتما ببینید .

با تشکر از آدم برفی عزیز که منو با این سایت خوب آشنا کرد .

 

*

می خواستم برم ها ، اما دلم نیومد این شعر فوق العاده قشنگ شادروان حسین منزوی که الان دارم اونو با صدای کوروش یغمایی گوش میدم رو ننویسم :

 

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود

 و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

 

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت

شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

 

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود .

 

*

در زمینه ی اوضاع و احوال درسی و داشتن زمان کافی برای پایان نامه ام فقط به یک مصرع بسنده میکنم! شاعر می فرماید : یکی به دادم برسه واویلا!

و در راستای این مصیبت وارده تا اطلاع ثانوی ، وبگردی ، کامنت گذاری و کلیه امور اینترنتی در دست احداث می باشد .لذا پیشاپیش از تمامی دوستان گلم به خاطر بی معرفتی احتمالی ، کمال عذر را خواستارم !

                                                              ارادتمند همگی شما: سارا

 

 

++
     سارا 

شنبه 19 اردیبهشت1383

*مانندتمامی سفرهای بزرگ سفر عشق شهامت روحی بزرگی می طلبد. ایجاب می کند که ریسک کنید تغییر کنید و بزرگ شوید. کافی است اجازه دهیم تا روحمان را لمس کنند آنگاه است که از موهبتهای آن بهره مند خواهیم شد. هنگامی که در سفر عشق با کسی که مناسبتان نیست همسفر می شوید این سفر ممکن است شمارا در راههایی دشوار به جلو برد و درسهای ترسناک را به شما بیاموزاند. تنها هنگامی که همسفر مناسب را می یابید است که سفرتان در عین چالش انگیز بودنش سفری خواهد شد که خوشحالی واقعیتان را در پی خواهد داشت و تنها هنگامی که با همسفر مناسب هستید خواهید توانست که از رابطه تان به عنوان وسیله ای نه برای سقوط در عشق و تن در دادن به عشق بلکه برای صعودو نشستن بر تخت عشق استفاده کنید. در این زمان می توانیم باور کنیم که در نهایت سفر عشق در بالاترین شکل خود به ما کمک خواهد کرد تا توهم تنهایی خود را در این دنیا را از هم فرو پاشیم و در فراسوی محدودیت تنهایی یکی شدن با معشوق را تجربه کنیم. با این توصیف عشق راهی است برای رسیدن به خدا. پس همسفرتان را هر چه هشیارانه تر انتخاب کنید چرا که از روزنه ی دیدگان اوست که به درک گوشه ای از جمال حق نائل خواهید آمد.                                                                                                   

آیا تو آن گمشده ام هستی؟ نام مجموعه ای سه جلدی از دکتر باربارا دی انجلیس از روانشناسان مشهور آمریکایی است . در این سه جلد می خوانیم:                                        

جلد (۱) : درک انتخابهای عشقیتان                                                                                   

چرا وچگونه عاشق شدید_ چگونه خاطرات دوران کودکی زندگی عشقیتان را متاثر می سازد  _ دلایل نادرست عاشق شدن و …

جلد (2): دوری از فردنا مناسب

ده نوع رابطه که به درد و یاس منتهی می شود _ نقطه ضعفهای مهلک که می بایست مراقب آنها بود و …

جلد (3): شناسایی فرد مناسب

شش ویژگی شخصیتی که می بایست در همسر آینده خود به دنبال آن باشید _ چگونه می توانید مطمئن شوید که همسر مناسب و ایده آل خود را یافته اید …

همیشه خواندن یک کتاب درباره ی رشد شخصی به مانند ماجرایی مهیج است که در آن نویسنده به عنوان راهنمای سفر می باشد . هر چند در مورد کتابهای روانشناسی اجتماعی تا زمانی که نویسنده از کشور و فرهنگ خودمان نباشد شاید چندان نتواند با ما ارتباط بر قرار کند اما به نظر من نکات مشترک بسیار زیادی را می توان در این کتابها پیدا کرد و درهایی از احساسات و ادراکاتی را به روی ما باز خواهد کرد که تا به حال تجربه نکرده ایم. من که شخصا خیلی استفاده کردم. قیمت کتابها هم مناسب است و فکر کنم هر سه جلد حدود 3500 تومان باشه یعنی اگه فقط یه بار شام با دوستتون نرید بیرون می تونید اونها رو بخرید! باور کنید ارزششو داره

 

*اگه فیلم (مصائب مسیح) محصول 2004 آمریکا ساخته ی مل گیبسون را ندیدید حتما برید ببینید و آخرشو برای من هم تعریف کنید ! چون من این فیلم را توی کانون فیلم دانشگاه با کیفیت افتضاح و نصفه نیمه دیدم !

اگه هنوز نرفتید نمایشگاه کتاب و به ترانه هم علاقه دارید به این دوست مهربون هم سری بزنید.

اگه شما هم مثل من گل آقا رو خیلی دوست داشتید بهتون خیلی تسلیت می گم . روحش شاد.

 

*این روزها خیلی خط خطی ام ! خیلی غصه دارم ! به هزار و چهار علت که به خاطر ذیق وقت  فقط چهار تا شو می گم !:  1_ رتبه های فوق اومده....کی؟ چی؟ من؟! رتبه ی من؟! با کی هستید؟ کسی چیزی گفت؟!

  • 2 _ به خاطر کارهای پروژه و جلسه بحث و ترجمه ها و هزارتا چیز دیگه دو هفته است خونه نرفتم و تا دو هفته دیگه هم نمی تونم برم !
  • 3 _ اینجا هم که اینترنت درست و حسابی نداره. وبلاگ ها رو از هر نوعی از پرشین بلاگ گرفته تا بلاگ اسپات و اسکای و اسکاچ !  باز نمی کنه و من نمی تونم وبلاگ شما دوستای خوبم رو بخونم مگر گاهی که می رم کافی نت. هر چی هم نرگس وب جت نصب می کنه بی فایده است !
  • 4 _ از همه وحشتناک تر دیروز لادن (هم اتاقی ام ) پدرش رو از دست داد و ما در حالی که جز اشک چیزی نداشتیم که توی چمدونش بذاریم اونو راهی خونه کردیم...و باز مرگ! این سوال بر انگیزترین سوال زندگی وقتی اصلا انتظارشو نداری ! به قول خیام :

آورد به اظطرابم اول به وجود

جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

زین آمدن و بودن و رفتن مقصود !

 

++
     سارا 

چهارشنبه 23 مهر1382

يک...

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو  بلکه به خاطر شخصيتی که من در هنگام با تو بودن پيدا   می کنم

دو...

هيچ کس لياقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد باعث اشک ريختن تو نمی شود

سه...

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به اين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

چهار...

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس کند

پنج...

بد ترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی هر گز به او نخواهی رسيد

شش...

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود

هفت...

تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشی اما  برای بعضی افراد تمام دنيا هستی

هشت...

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند  نگذران

نه...

شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی

ده...

به چيزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

يازده...

هميشه افرادی هستند که تو را می آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

دوازده...

خود را به فرد بهتری تبديل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد

سيزده...

زيا ده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 

                                                                    گابريل گارسيا مارکز

++
     سارا 

چهارشنبه 16 مهر1382

استاد می گويد:

بنويس! چه يک نامه ,خاطرات روزانه , يا يادداشتی موقع صحبت با تلفن...اما بنويس !

با نوشتن به خدا و به ديگران نزديک ترمی شويم.

اگر می خواهی نقش خودت را در دنيا بهتر بفهمی ,  بنويس. سعی کن روحت را در نوشته ات بذاری  ,حتی اگر هيچ کس کارت را نمی خواند يا بدتر, حتی اگرکسی چيزي را بخواند که نمی خواهی خوانده شود. همين نوشتن به ما کمک می کند افکارمان را تنظيم کنيم و پيرامون مان را واضح تر ببينيم.يک کاغذ و قلم معجزه می کند ...درد را تسکين می دهد , روياها را تحقق می بخشد و اميد های از دست رفته را باز می گرداند.

کلمه قدرت است.

                                                                            برگرفته از کتاب مکتوب

++
     سارا 

دوشنبه 10 شهریور1382

من نگفتم:((اين کارو نکن))....وقتی که چمدونتو بستی که بری

من نگفتم:((برگرد پيشم...عزيزم...بيا يه بار ديگه منو امتحان کن))

وقتی اون از من پرسيد که دوستش دارم يا نه...من فقط نگاه کردم.

اون رفت و من الان توی گوشم می پيچه اون چيزايی که نگفتم.

من نگفتم:((منو ببخش...چون نصف اشتباها مال من بود))

من نگفتم:((ما دوباره سعی می کنيم...چون چيزی که ما می خواييم عشقه و وفاداری و زمان ))

من گفتم:((اگه اين راهيه که تو می خوای ...من جلوتو نمی گيرم))

اون رفت و من الان می شنفم همه چيزهايی که نگفتم

من نگفتم :((پالتوت رو بذار کنار...الان يه قهوه درست می کنم و با هم صحبت می کنيم ))

من نگفتم:((راهی که می خوای بری طولانيه...تو هم تنهايی و جاده بی انتها))

من گفتم :(( خداحافظ ...شانس به همرات...به سلامت ...))

و اون منو ترک کرد تا زندگی کنم با همه چيزهايی که نگفتم.

من...اونو تو بازوهام نگرفتم و اشکا شو نبوسيدم.

من نگفتم:(( زندگيم بی معنی می شه اگه اينجا نباشی))

من فکر کردم به کارهايی که ميشه کرد ...وقتی آزاد باشم

ولی امروز کاری که می کنم ...شنيدن همه ی چيزهاييه که نگفتم.

شل سیلورستاين

++
     سارا 

جمعه 7 شهریور1382

هر چه بيشتر از عشق سخن بگوييم در آگاهی آدمی جايی ژرفتر می يابد. اگر در انديشيدن به واژه های زيبا اصرار ورزيم و واژه های مهر آميز بر زبان آوريم يقين بداريم که تجربه آن عشق عظيم را که به وصف در نمی آيد: عشق خدا را به عالم درون خود فرا می خوانيم ...

به عشق توکل کنيد که تنها عشق می تواند شما را از مشکلاتتان برون آورد. عشق را فرا بخوانيد تا به حل مسايل شما بنشيند. اگر به عشق اعتماد کنيد انجام دادن هيچ چيز برايتان دشوار نخواهد بود . اگر در هر موقعيتی آگاهانه عشق را فرا خوانيد و از عشق مدد بجوييد عشق برای زايش ثمرات نيکو از راههای بيشمار و گوناگون کار می کند. وقتی به جای جنگيدن با راه زندگيتان بر آن شويد که در يابيد چگونه اين راه را دوست بداريد .عشق اسرار کاميابی بخش خويش را بر شما فاش می نمايد.با آغوش گشاده به پيشواز محبت برويد و در طول راه بگوييد  :  من از دولت عشق زنده ام .من با قانون محبت زندگی می کنم.و محبت از هم اکنون فاتح و پيروز است

                                                                                                چارلز فيلمور

زمانی که دست زندگی سنگين و شب بی ترانه است هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه .آنگاه که به همه عشق می ورزيم و اعتماد داريم آنگاه همه چيز سبکتر می شود و ترانه ها از ميان تاريکی بر می خيزند.

                                                                                            خليل جبران

++
     سارا