تبليغاتX
روزانه
شنبه 14 شهریور1388

در راستای اینکه چند روز پیش روز جهانی وبلاگ بود و چند روز پیش تر ششمین سال تولد وبلاگ نویسیم می خوام بگم برای من وبلاگ نوشتن با اینکه خیلی معمولی و شخصی بوده ولی اتفاق مهم و بزرگی در زندگیم بوده.علاوه بر اینکه مث یک تقویم زنده خلاصه ای از دیده ها، شنیده ها، افکار و احساساتمو تو 6 سال گذشته ثبت کرده، خیلی وقتها از غم و اندوهم کاسته خیلی وقتها به شادیم افزوده، از همه مهمترعشقمو واسم پیدا کرده، مسیر زندگیمو تحت تاثیرقرار داده و یه عالمه دوست و چیزای تازه بهم هدیه داده.دوستش دارم و ازش خیلی ممنونم. هنوز که کوچیکه و تازه وقت مدرسه رفتنشه، ایشالا زنده باشم و دانشگاه رفتن و عروسیشو هم ببینم!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 12 شهریور1388

اگه منو خیلی دوست دارین

توکیفتون هم خیلی پول دارین

تهرانی هستین و وقت دارین

برین هممممه چیزای این نمایشگاه رو بخرین و زود واسم بیارین

چشم؟

++
     سارا  | 

یکشنبه 8 شهریور1388

این یک پست شماره ای نق زنانه است و هیچ ارزش وبلاگی دیگری ندارد:

 یک.هرچقدر هم که از تلویزیون دوری کنی و اخبار گوش نکنی و اعتراف نگاه نکنی بازم لای زندگیت یه زجر روحی مداوم در حال نشت کردنه.

 دو. دوس ندارم حرفهای نخ نما بزنم که ماه رمضونه و حال آدم وقت افطاراین طوریه و وقت سحر اون طور و فلان و بیسار ولی خب ماه رمضونه دیگه چکارکنم ؟یه جوریه آدم!محزونه،دلش حزن داره نه شادیه نه غم.یه جورایی بیشتر با خودش و خدای خودشه، یه جورایی بیشتر دلش واسه خودش و خدای خودش تنگ میشه و میسوزه انگار.دلم هم وقت افطار خیلی ربنای استادو میخواد ولی حیف ...

 سه.دچار یه حساسیت مزخرف مزمن سرفه ای خفن شده ام و شب و روز سرفه امونمو بریده.نه خواب دارم نه خوراک.دکترم میگه زود خوب میشم ولی خودم خیلی ناامیدم!فک و فامیلمون هم یه مدتی بعد از اون دوره آلودگی هوای زیاد همینجوری شدن و آخرش کارشون به برونشیت و بیمارستان کشید! من می دونم... (با صدای اون یارو بدبینه تو گالیور بخونید)

 چهار. یه ردیف لثه هام لطف کرده ان و متورم شدن،با درد و عفونت شدید،بی خود و بی جهت!تا اون لحظه هایی که سرفه نمی کنم بیکار نباشم درد دندون بکشم!

 پنج. نمی دونم از استرس قبل از ازدواج و خرید جهیزیه و برگزاری مراسمها و دنگ فنگشون و کلا فکر کردن به فلسفه کل زندگی ام و نقطه حساسی که الان در آن ایستاده ام و ارتباط اونها با هم و راهی که تو نقطه استارتش دارم خودمو گرم می کنم و می دونم با عشق و آگاهی انتخابش کردم و با عشق و آگاهی باید با قدرت و شاد دراون قدم بزارمه یا این مریضیهای بی موقع مزمن مزخرف که احساس می کنم این روزا خیلی ضعیف شدم، گیجم، تمرکز ندارم،نمی تونم زیاد حرف بزنم(از وبلاگ نوشتنم معلومه!)،سایلنت شده ام ، همش جوش می زنم، فشارم همش پایینه، دلتنگم، دلگیرم،دلم همش نومزمو میخواد کلا!

 شش. بعضی آدمها رو که می بینی و چندساعتی رو که مجبوری کنارشون بشینی به اندازه چندهزارکلیو ژول(واحدشمارش انرژی چی بود؟)انرژی از آدم می مکند!اونقدرخسته و افسرده ات می کنند آنقدر حرفهای بی خود می زنند و درباره همه چیز زندگیت و همه تصمیمهای خصوصی زندگیت ازت سوال می کنند و باید برایشان توضیح بدهی و قانعشان کنی که قصد ازبین بردن خودت و آینده ات را نداری که رسما وقتی می روند بیمارستان لازم می شوی و احساس افت فشار و غش و ضعف بهت دست می دهد. آقا جان زندگی خودتان را بکنید.مگر کسی نظرشمارا درباره تصمیمهای زندگیش پرسیده که اظهار فضل می کنید برایش؟اصلا چرا نمی خواهید این مساله واضح و مبرهن را بپذیرید که بعضی آدمهای دور و برتان کمی متفاوت تر از شما هم می تونندفکر کنند تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟دنبال هدفهای متفاوت تری باشند و این متفاوتی معنایش کمتری یا برتری نباشد و فقط معنایش متفاوتی باشد و اونها در این تفاوت زندگی شاد و خوشبختی هم می تونند داشته باشندو دنبال پروانه هایشان هم با شادی بدوند!والا!

++
     سارا  |