
درباره الی... آخرین فیلم بسیارخوب اصغرفرهادی است که دیدنش تا چندین روز درگیرت می کند و دلت می خواهد بازهم و بازهم ببینیش و باور کنی که همیشه برای آدمی میان خوشبختی و بدبختی، راست و دروغ و حقیقت و غیرحقیقت مرزی نازک تر از موی قضاوت وجود دارد که به راحتی و به ظاهر با منطق عقلی می تواند مرز را به نفع و سمت خودش تغییر دهد.
مرتبط:
+ یادداشت مهرزاد دانش برای فیلم «درباره الی...» و این اوضاع و احوال پساانتخاباتی
+ اسمش از اول «مجهول الهويه» بود؛ گفت وگو با اصغر فرهادي در اعتماد
+ درباره الی،کشف رازهای زندگی طبقه متوسط
+ «درباره الي...» مضمون قضاوت و بزنگاه اخلاق (روزنامه اعتماد)

آنتوان درحالی که به هره ی رو به پارک تکیه داده بود گفت:
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبوراست ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان باچنان ولعی روز را آغاز می کردکه انگار با آسمانی آبی و درخشان طرف است.
- امروز یک روز قشنگ بارانی است.
هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد:از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آنها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس. از چتری که آنها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند. از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ. از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد. از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند...
هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است. سعی کرد حرف های آنتوان را باور کند. آن روز هلن تصمیم گرفت که دنیا را از نگاه آنتوان ببیند.ص14
از کتاب یک روزقشنگ بارانی - نوشته اريك- امانوئل اشميت- ترجمه شهلا حائری- انتشارات قطره، چاپ سوم 87
اريك- امانوئل اشميت فرانسوی رابرای نمایشنامه خوبش «خرده جنايتهاي زن و شوهري» که تله تئاتری از آن بابازی محمدرضافروتن و نیکی کریمی را شبکه 4 پخش کرده بود ،می شناختم و ذهن خلاقش را دوست داشتم.این کتاب نیزپرازخلاقیت و شامل پنج داستان کوتاه درباره پنج زن با خصوصیات و خلق و خویی متفاوت و همگی با دیدی فلسفی و انصافا یک سروگردن بالاتر از داستانهای کوتاهی که اخیرا خوانده بودم است.داستانها با سبکی ساده (و البته با ترجمه ای روان و خوب)و درعین حال معمعاگونه اند به طوری که در آخر هر پنج داستان ضربه ای را به آدم وارد می کنند که لذت خواندن کل داستان را چندبرابر می کند.
مرتبط:
در سیاست نه دیوارابدیه نه روزنه.
این یکی از پیامهای اصلی فیلم" تست دموکراسی" ساخته مشترک محسن مخملباف و شهاب الدین فرخ یار بود.فیلمی شعرگونه و پرازاستعاره ازحال و هوای انتخابات در ده سال پیش(1378) و پیش بینی آینده ی آن دوران امیدبرای جنبش اصلاحات.فیلمی که اولش به مخالفانش تقدیم شده بود و آخرش با کشیدن دیواری در اتاق حزب مشارکت به پایان رسید.

وقتی آن ترس می آید من مثل کودکی که جانور وحشتناکی دیده باشد مچاله می شوم توی خودم و در جایی- اغلب توی رخت خواب- پناه می گیرم.از وقتی که افسانه بچه را ناخواسته سقط کرد و من دفنش کردم دائم حس اش می کنم.قبلا نبود.این را مطمئنم.با سقط بچه آمد.نمی فهمم چه ربطی به هم داشتند.نوعی وحشت و ترس و نگرانی و اضطراب شدید است از مردن.از این فکر که ته این زندگی چیست؟از این فکرکه زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگی ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می آید وسط و تو دوپایی می زنی روی ترمز و همه چیزمتوقف می شود. ص34
"دوستی داشتم که صوفی بود.البته نه از اون هایی که صبح تاشب هوهومی کنند و ذکر می گن.اما خوب یه جورایی صوفی بود.یعنی روحش صوفی بود.اسمش...اسمش...اسمش خاطرم نیست.می گفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن می مونه.می گفت مرگ رو درست کرده اند تاباهاش ماروبترسونند.عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند.خوب، مگه توگنجشکی؟گنجشکی؟" ص81
از کتاب من گنجشک نیستم-مصطفی مستور- نشرمرکز-1387
من گنجشك نيستم رمان كمحجم و خوب دیگری است از مستور که به گفته خودش حرفهاي ناتمام شخصيتهاي داستانهاي پيشينش در آن كاملتر ميشود.داستان آدمهایی که دانستن و اندوه دانستن آنها را به آسایشگاه کشانده، جایی که در برزخی میان مرگ و زندگی در استراحت به سر می برند!
مرتبط:
داخلی/روز/پشت درب آسانسور
(من در حال تعریف کردن چیزی مهیج برای خواهرم )دکمه آسانسور رو می زنم تا بیاد پایین.
خواهرم درحالیکه عجله از سر و روش می باره خیلی جدی و با هیجان :
زود بگو آخرش چی میشه الان می ریم تو آسانسور اونجا دیگه آنتن نمیده!
یادش بخیر! اولین علاقه من به ترانه های غربی با یک نوارکاست نارنجی و مشکی از مایکل جکسون که دخترخاله ام به من قرض داده بود شروع شد و با آمدن ویدئو و نوارهای VHS که اون زمان حکم گناه کبیره داشت ، اولین عاشقیت من به رقص و هیجان و جیغ خواننده ای بازهم به مایکل و موسیقی برای رقصش بود.دیوونه ی کلیپ Remember the time و اون رقصش با زنهای مصری و اون لبخند آخرش بودم.همچنین عاشق ترانه های ,They don’t care about us, Black or White, Earth Song,I am not alone Smooth criminalبودم.(اسم دقیق ترانه ها رو یادم نیست البته)
اولین ستاره ی سیاه نسل MTV،سلطان پاپ با همه ی کارهای عجیب و غریبش با قیافه غیرعادی سالهای اخیرش کسی که در تاریخ موسیقی هیچ کس به اندازه او کشته مرده و هوادار نداشت و با داشتن رکورد بیشترین فروش آلبوم موسیقی (آلبوم Thriller ) و ثبت اسمش در کتاب رکوردهای جهانش و 750 میلیون سی دی فروخته شده در سراسر دنیاش در سن 50 سالگی در اثر سکته قلبی که معتقدند دلیلش فشار زیادی که برای دهها کنسرتی که از ماه آینده قرار بود برگزار کنه بوده درگذشته و ازین بابت دلتنگم.
پ.ن:
1.عنوان این پست یکی از پلاکاردهایی بودکه دوستدارانش پشت در بیمارستان با چشم گریان به دست گرفته بودند.کسی که به میلیونها نفر با صداش با موسیقیش با رقصش شادی داد و چه رسالتی بالاتر از شادی و چه پاداشی بالاتر از بهشت.هرچند غیر از شادی همیشه دغدغه هایی مثل مبارزه با فقر، نژادپرستی، جنگ و آلودگی محیط زیست در ترانه هاش به چشم می خورد که قابل ستودنه.
2. می دونم خیلی بی مزه ام ولی به محض شنیدن این خبر یاد یه جوکی که چندسال پیش شنیدم افتادم!
به آبادانیه می گن :شنیدی مایکل جکسون مرد؟
می گه: ها ولک.یکی یکی هممون داریم از دست می ریم!:دی

+مادر و دختر
مادر وارد دانشگاه شد تا بتواند نقش تاریخی خود را در نهضت دانشجویی به خوبی ایفا کند، اما دوران دانشجویی اش تمام شد بدون اینکه شیشه ای بشکند، تحصنی بکند و با پلیس درگیر بشود.نتیجه چهارسال درس خواندن مادر ازدواج با پدر بود.
دختر وارد دانشگاه شد تا بتواند مرد زندگی اش را انتخاب کند.برای نشان دادن خود به پسرجوانی که دلبسته او شده بود، در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد.نتیجه اعتراض، دوترم تعلیق برای او و اخراج پسر از دانشگاه بود.
+ جان آدمها برابر نیست
وقتی فهمید قاتل زنش چه کسی است ،همه خشمش یک جا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید .در پاسخ دیگران گفت : " جان انسانها برابر نیست ، و این توهین به مرده زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند ." همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .
+ ارقام
رئیس جمهور از تلویزیون، درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد.رئیس بانک مرکزی روی دسته مبل کوبید و گفت :باز هم اشتباه کرد، هشت سال است اشتباه می کند.زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن!مگراین هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کده؟رئیس بانک مرکزی گفت: حرف این چیزها نیست، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.
داستانها از کتاب بازی عروس و داماد- بلقیس سلیمانی- نشرچشمه
بازی عروس و داماد در دسته کتابهای flash fiction (داستان كوتاهِ كوتاه يا داستان برقآسا حداکثر 1500 کلمه)قرار داره کهقبلا هم در موردشان نوشته ام. شامل 63 داستان که 45 داستان آن با محوریت مرگ ،قتل ، خودکشی ویا خاطرات افراد مرده است و همگی ازطنزی تلخ و البته خوبی برخوردارند.درواقع به نوعی مرگ در داستانها به بازی گرفته شده و به نظرم علی رغم موضوعشان اکثرا خیلی هم مفرح و جالب بودند.بلقیس سلیمانی که در چهارمین دهه ی عمرش و به گفته منتقدان دیر نویسندگی رو شروع کرده اما گویا کتابهایش خوب و پرطرفدارند.قبل از این کتاب رمان بازی آخربانو و بعد از آن رمان خاله بازی رو نوشته است.طرح روی جلد هم که مشخصه، کاری از اردشیر رستمی ودلیل اصلی من برای خریدن کتاب بود!:دی گویا این کتاب جایزه هم گرفته (آخه تو قفسه کتابای جایزه گرفته بود ولی مطمئن نیستم!) در عرض یکسال به چاپ ششم هم رسیده. دیگه همین.
مرتبط:
1. همه نوع بازی موجود است!(درباره سهگانه بلقیس سلیمانی در همشهری جوان)
2.درباره کتاب در اعتماد
Mother always said my sister Satsu was like wood.
As rooted to the earth like a Sakura tree.
But she told me,I was like water.water can carve its way even through stone.
And when trapped,water maks a new path.
روزهای خوبی نبود.
این خرداد ظالم88.این یک ماه و یک هفته و چندساعتی که دور بودم از اینجا. گذشت اون زمان که کافی نت درست درمون فت و فراوون همه جا پیدا میشد.حالا همشون شدن گیم نت– کافی نت که عملا به تصرف یه مشت بچه مچه ی زیر 15 سال برای بازی با سروصدای دیوانه کننده دراومده و نمیشه دو دقیقه آسوده نشست و چارتا وبلاگ روخوند .اونقدر این در و اون در زدم تا تونستم یه جای آروم با کاربری فقط کافی نت زیر یک خوابگاه دانشجویی پیدا کنم. بسی رنج بردم خلاصه. مشکلم هنوز حل نشده ولی دیگه دلم بیشتر از این طاقت دوری نداره.دلم تنگه برای اون همه نق روزانه ای که اینجا نزده ام .ازون همه حرفی که واسه ثبت تو تاریخ مجازیم نگفتم.واسه وبلاگ دوستامو که نخوندم.از چی بگم؟ازون سفر تهرانم و دیدن دوباره ی بهمندخت عزیزو دردلهایی زنانه با زنی نازنین و غمگین که کلی منو متعجب کرد ازینکه آدم گاهی تاچه حد می تونه غمگین و تنها باشه؟یا اون سفر اهوازم واون هوای افتضاحش و غبار سرخ و سیاهی که با یه بارون شل و گل شدرو سر اون شهر گرم و کثیف و عبوس و اون خوابگاه طویله واری که چند ساعتی مجبور بودم تحملش کنم؟ یا اون انتخابات کوفتی؟از پایکوبیش تا رای گیریش یا درگیریش؟ از وارفتنم که مثه بسکویت ساقه طلایی بودم که زده باشنش تو چایی وقتی نتیجه هاش معلوم شدیا دل خونم و تا حلقوم ترسیدنم که کماکان ادامه داره؟تو هفته اخیرهمش حال کسی رو داشتم که بیماری زیر عمل با حال وخیم داره،ممکنه بمیره ممکنه به کما بره ...ازترس و اضطرابش که برام جدید بود و تاحالا تجربه اش نکرده بودم یا غم و اندوهش که شبیه زلزله بم بود؟یا ناخن جویدنام و شب بیداریا و دنبال کردن خبرا و تصویر کشته شدن آدمابه همین راحتی مثل ندا آقا سلطان(اگر اشتباه نکنم) با آن حالت فجیع که کابوس همه ی این روز و شبام بودن؟ و یا تاثری که برای همه چیز،مدام سرازیر می شه توی تنم ؟از همه خردادعجیب و غریب و باورنکردنی 88 یه نوار سبز مونده برام که مایوسانه به کلید کمدم بستمش. دلم عجیب گرفته.
روزهای خوبی نیست.
