تبليغاتX
روزانه
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388

بالاخره حكايت زندگي لك لك ها بر بام ما هم در طبقه 14 به پايان رسيد و به خانه اي جديد در حال اثاث كشون مي باشيم وتا مدت نامعلومي دسترسي به تلفن و اينترنت نخواهيم داشت و نيستيم بنابراين از خوانندگان هميشه در صحنه از لحاظ ادب وبلاگي پوزش طلبيده و خانواده اي رو از نگراني در مي آوريم و تا ما بر گرديم پيشنهاد مي كنيم برويد بنيامين 88 و ساعت 9 سيروان خسروي و زانيار خسروي و هفت سياوش شمس و ضربان شهاب تيام و فصل تازه احسان خواجه اميري ورضا صادقي 88 و ...شونصدتا چيز جينگول تازه به بازار رسيده ي به قول آقاي سي دي فروش محله را بگيريد و گوش بدهيد تا حوصله تان سرنرود.ما خودمان آلبوم ارجينال سيروان و بنيامين را از لحاظ قاچاق غير مجاز سي دي و فيلم و سيا ساكتي اينا به جاي همه اينها در يك سي دي ام پي تري شده را گرفته ايم مثلا! چندان چنگي به دل نمي زنند اما راضي هستيم از لحاظ رفع كوتي و در حين كارتون پيچيدن كه تمركز و دقت و لذت چنداني براي گوشيدن نمي خواهد جواب داده.تا يك پست جديد در يك خونه جديد با يك قالب جديد(به مخاطب خاص:آقا جان من بيا و آقايي كن و اين قالب جديدو تموم كن تابزارم دم كوزه م!خيلي چاكريم) خدافس

++
     سارا  | 

سه شنبه 22 اردیبهشت1388

هر بار كه بار هستي *را مي خوانم انگار سبكي تحمل ناپذير هستي رو بيشتر روي شانه هايم احساس مي كنم.چند پاراگراف از كتاب:

...شخصیت های رمانی که نوشته ام ، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند . بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام . آنچه مرا مجذوب می کند ، مرزی است که از آن گذشته ام مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.آن سوي ديگر راز و رمزي كه رمان در پي آن است، آشكار مي شود.رمان اعترافات نويسنده نيست، بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد...( ص 238)

...زندگي فقط يكبار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از نادرست تميز دهيم، زيرا ما در هر وضعي فقط مي توانيم يكبار تصميم بگيريم.زندگي دوباره، سه باره و چهارباره به ما عطا نمي شود كه اين را براي ما امكان پذير سازد تا تصميم هاي مختلف خود را مقايسه كنيم...(ص 240)

...همه ما نياز به پرتو نگاه داريم و بر حسب نوعي نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم، مي توان ما را به چهارگروه تقيسم كرد.

نخستين گروه، تعداد بيشماري از چشمان ناشناس را مي طلبند و به عبارت ديگر خواستار نگاه عموم مردمند....

در گروه دوم كساني هستند كه اگر در پرتو نگاه جمع كثيري از آشنايان نباشند، هرگز نمي توانند زندگي كنند.اين افراد بدون احساس خستگي ميهماني هاي عصرانه، شام و ناهار مي دهند.اين ها خوشبخت تر از گروه اول هستند، زيرا افراد گروه اول اگر مستمعين خودرا ازدست بدهند، تصور مي كنند كه روشنايي در هستي آنان خاموش شده است.و اين چيزي است كه دير يا زود تقريبا براي همه آنان اتفاق مي افتد.اما اشخاص گروه دوم هميشه موفق مي شوند براي خود نگاههايي به دست آورند....

گروه سوم گروه كساني كه نياز دارند در پرتو چشمان ياردلخواه خودزندگي كنند.وضع آنها به اندازه گروه اول خطرناك است.كافيست كه چشمان يار دلخواه بسته شودتا عرصه هستي آنها نيزدر تاريكي فرو رود....

سرانجام گروه چهارم (يعني نادرترين گروه) كساني كه در پرتو نگاه هاي خيالي موجودات غايب زندگي مي كنند.افراد اين گروه اغلب در رويا به سر مي برند...(ص284)

...ما هرگز نمي توانيم با قاطعيت بگوييم كه روابط ما با ديگران تا چه حدي از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهرباني ما ويا از كينه و نفرت ما، سرچشمه مي گيرد و تاچه حد از قدرت و ضعف در ميان افراد تاثير مي پذيرد...(ص304) 

پ.ن:

*ميلان كوندرا_ ترجمه دكتر پرويز همايون پور_ چاپ شانزدهم 1384_ نشر قطره

 نگاهی به رمان- روزنامه اعتماد

++
     سارا  | 

دوشنبه 21 اردیبهشت1388

سنگ مزار آدمها ايستگاهي بين زندگي و فراموشي است. كاري به سردي و گرمي خاك ندارم كه ياد زنده بودن آدمها هميشه گرم است و خلا نبودنشان هميشه سرد. يكسالي از رفتن مادربزرگ گذشته فايلهاي عكس و فيلمي كه ازش داريم را بالا و پايين مي روم و هي بيشتر لجم مي گيرد از اين فلسفه زندگي و مرگ كه انگارتازگيها برايم درك و فهمش سخت تر شده است. از آدمي كه از بچگي دور و برت بوده و هزار خاطره و حس و رنگ و صدا داشته اي همان يك تكه سنگ باقي بماند!سنگي كه همه چيز آدم را مثل جاروبرقي پرسرو صدايي درون خودش كشيده و يكباره براي هميشه ي زندگي تو خاموش شده! كاش تصوير بيشتري ازش داشتيم. شايد به جادوي عكسها و فيلمهايي كه از هم مي گيريم چندان توجه نكنيم اما اينها براي آنها كه مي مانند و دستشان جز به همان مرز سنگي سخت و آن ايستگاه سرد به جايي بند نيست تسلي دهنده موقت خوبي است.چند دقيقه اي ياد آدم مي رود كه نيستند. انگار چيزي از فراموشي را كم مي كند...

++
     سارا  | 

دوشنبه 14 اردیبهشت1388

آدم از دندانپزشكي رفتنش بيشتر لجش مي گيرد در اين روزهاي چاغاله بادومي ِگوجه سبزدار ِسيب ترش خور.چرا كه تا چندين روز بعدش محروميت خرچ خرچ خوردن ِ هر چيز خرچ خرچي خوشمزه را دارد. ناله هم كه مي كند به وضعيتش به يارو دندانپزشكش، مي گويد اينها محروميت نيست مصونيت است!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 10 اردیبهشت1388

ای شهر شاعر پَروَرو، شیراز از گل بهترو / کو شاعرو، کو دلبرو، کو ساقیو، کو ساغرو؟

کو پَرگلو، کو بلبلو، کو دشتِ یاسم و سمبلو / کو نهرِ آبو، کو پُلو، کو زمزمۀ شاخۀ تَرو

جُمعوی تابسون داغ ِ داغ، شیرازیای گُل، هم ایاغ / دلخوش زیرِ بُنگاه تو باغ، یار ئی بَرو، تار او بَرو

باغ ارم باغ صفا باغ خلیلی دلگشا / پربودباغوی شهرمااز عطرعاشق پروَرو

ای شهر ازعالم سَرو، شیرازِ چون گل پَرپَرو / کو عاشقت، عاشق تَرو، کو بیژن سمندرو؟

بهار 1375/بخشي از شعر "شيراز از گل بهترو" از كتاب ياد شيراز/ دكتر بيژن سمندر

پيشترها در روزنامه اعتماد خوانده بودم كه دکتر بیژن سمندر متولد 1316 و فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی برخلاف اغلب شاعران بومی سرا که افرادی عامی و اغلب فاقد سواد و دانش آکادامیک هستند و شعرهاي‌شان را بیش‌تر به قصد ترویج واژگان و لهجه‌ی محلی خود می‌سرایند، شعرهای شیرازی خود را با جدیت و تسلطی که بر شعر و قوانین و قواعد کلاسیک آن دارد سروده است .او ترانه سراست و ترانه‌ی مشهور "گل سنگ" نيزاز سروده های اوست. او در دانشگاه‌های شیراز و واشینگتن تحصیل کرده، سال‌ها در رادیو در شورای شعر و ترانه بوده، سردبیر کمیته‌های نمایش و جوانان رادیو ایران بوده و در دهه‌ی 50 نیز مجله‌ی "فرهنگ و مردم" را سردبیری کرده است. او تار نیز می‌نوازد و دو آلبوم با ساز و شعر خوانی‌اش منتشر شده. کتاب‌هایش پرندوش، شعر شهر، شعر شیراز، شیراز از گل بهترو و به یاد شیراز نام دارند. به اضافه‌ی فرهنگ کوچکی از لغات و اصطلاحات شیرازی. سمندر که از سال‌های پیش از انقلاب در آمریکا زندگی می‌کند و اکنون به سبب بیماری پارکینسون در بيمارستاني در لس انجلس بستري است.

پارسال هم در چنين روزهاي بهاري اي يكي ديگر از شعرهاي زيبايش به نام "از شهر چه خبر؟ " را در وبلاگم گذاشته بودم.

پ.ن:

به قول فريدون مشيري:

هرکه بیند همچو من شیراز را فصل بهار / می‌زند بی‌شک از این‌جا پشت پا بر هر دیار

آن بهشت جاودان شیراز می‌باشد که باد / مشک تر می‌آورد با خود ز هرسو بار بار

در لطافت، در طراوت، در صفا، در تازگی / بر سر گیتی بود شیراز تاج افتخار

راحت جانست الحق این هوای روح بخش / سرو شیراز است بی‌شک قامت دلجوی یار...

خلاصه كه اين روزها شيراز و بهار و قامت دلجوي يار فرصتي براي وبلاگ نوشتنم نگذاشته اند!

++
     سارا  | 

چهارشنبه 2 اردیبهشت1388

++
     سارا  | 

سه شنبه 1 اردیبهشت1388

به قول يك يارويي در يك فيلمي (الان يادم نيست كدام يارو در كدام فيلم بود!) هر آدمي از سوراخ كليد خودش به دنيا نگاه  مي كند و زندگي مي كند و اگر هنري داشته باشد در هنرش اين سوراخ كليد را نشان مي دهد.حالا تصور كن كسي مثل سهراب سپهري چه سوراخ كليد روشن و بزرگ و سبزي داشته است.هميشه دور و بر همه ي آدما در هر جاي دنيا پر از زشتي و زيبايي بوده و هست و خواهد بود و برايم خيلي زنده و دوست داشتني اند كساني كه چند سال محدود عمرشان را ترجيحا پشت سوراخ كليدي مي گذرانند كه بيشتر زيبايي را نشان مي دهد و دائم چشمشان دنبال ستايش چيزهاي ستودني دور و برشان است.اصلا به نظرم آدم ها عادت مي كنند به سوراخ كليدشان!مثلا اگه در نوجواني دفترچه خاطرات داشته باشيم و بعداز10 سال بخوانيمش مي بينيم با اينكه يك عالمه از نظر خودمان بزرگتر و چيزيادگرفته تر و چه و چه تر شده ايم دغدغه و ديدمان به دور و بر و حس كلييمان به زندگي يا همان سوراخ كليدمان در كمال تعجب و بهت و ناباوري تغيير چنداني نكرده است!!!و اين خيلي مهم است كه آدم سوراخ كليدش را كشف كند و خيلي خوب است سوراخ كليد كسي به درك راه نبرديم به اكسيژن آب، برق از پولک ما رفت که رفت، ولی آن نور بزرگ،که اگر باد میامد پشت چین های تغافل میزد،چشم ما بود، روزنی بود به اقرار بهشت، باشد! خوش به حالت سهراب كه سوراخ كليدت رو به عمق زيباي مفهوم هر كلمه و واژه بود و دستت را هميشه در گردن حست انداخته بودي و به مهماني دنيا رفته بودي.

پ.ن:

مي خواستم يك چيز نرم و آهسته ي مرگ پايان كبوتر داري براي امروز بنويسم كه ماجراي سوراخ كليد يادم افتاد و نشد.انشالا اول ارديبهشت سال بعد.

++
     سارا  |