
و اول اینکه بهار فصل من است.همه جایش بوی عید و عود، تازگی و تولد، شادی و شیرینی، سبزی و سمنو و بوس و بغل می دهد.درفروردینش تقویم به دنیا می آید و نوزده روزبعدش در جشن فروردینگانش خودم!
و دوم اینکه در این چند ساعت باقی مانده از سالِ موشی 87 و مانده به سالِ گاوی 88 دلتنگم برای هفت سین خانه پدری ام که اولین سالیست که بی بی نبات- مادربزرگ خوب و دوست داشتنی ام- در کنارش نیست و برای خودم که احتمالا آخرین سالیست که کنارش می نشینم و سال را تحویل می کنم و خوشحالم برای یک عالمه امید و آرزوی مضاعف که امسال پای سفره ی نوروز دارم که از خدای مهربان ِ آب و آیینه و بهار بخواهم.آرزو داشتن چیز کمیاب خوبی است که هر سال شاید نصیب آدمی نشود.
و سوم اینکه یک نفر پارسال همین موقعها قول داد شعر عید که آمد ِحافظ موسوی را تا عید امسال حفظ کند و برایم کامل بخواند! نمی دانم یادش مانده یا نه ولی من برایش اینجا می نویسم – آخه کتاب خودش پیش من است- تا عید سال بعد حفظش کند:
عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد
روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستارههایت بکشم
و گلدانی
کنار ماهت بگذارم
زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
بایستی کنار پنجره
و با درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمیکنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را
میخواستهام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد
و آخر اینکه از بین همه چیزهایی! که برای تبریک عید می گویند غزل: نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی ِخواجه را دوست تر می دارم و با آرزوی نوبهاری خوشدل آن را به همه دوستان دیده و ندیده ام تقدیم می کنم .