تبليغاتX
روزانه
جمعه 30 اسفند1387

 

اگر الان یعنی شب جمعه که ظهرش سال تحویل شده یک سوال کنکوری تنظیم بکنند که چه زمانیست چه می گویید؟!

الف: 30 اسفند87 / ب: 1فروردین 88 / ج: هیچ کدام / د: گزینه الف و ب

 خلاصه اینکه زمان جالبیست.در واقع الان توی تقویم نیستیم! آمده ایم بیرون تقویم و برای خودمان داریم آجیل و شیرینیمان را می خوریم.هرکاری هم بکنیم نمی توانیم بعدا برای کسی تعریف کنیم که چه زمانی این کار راکردیم و چون سال نو است و الی احسن الحالیم می توانیم کارهای خیر و نیکوی گمنام انجام دهیم و کسی نتواند بعدا ثابت کند که این کار انجام شده چرا که زمان نداشته!!

ازپشت صحنه به من اشاره می کنند که اول سالی زیادی بانمک شده ام!پس بهتر است بروم باقی ساعات بی تقویمی ام را خوش بگذرانم.سال نو همگی خیلی مبارک

*عکس از مریم زندی

++
     سارا  | 

پنجشنبه 29 اسفند1387

و اول اینکه بهار فصل من است.همه جایش بوی عید و عود، تازگی و تولد، شادی و شیرینی، سبزی و سمنو و بوس و بغل می دهد.درفروردینش تقویم به دنیا می آید و نوزده روزبعدش در جشن فروردینگانش خودم!

و دوم اینکه در این چند ساعت باقی مانده از سالِ موشی 87 و مانده به سالِ گاوی 88 دلتنگم برای هفت سین خانه پدری ام که اولین سالیست که بی بی نبات- مادربزرگ خوب و دوست داشتنی ام- در کنارش نیست و برای خودم که احتمالا آخرین سالیست که کنارش می نشینم و سال را تحویل می کنم و خوشحالم برای یک عالمه امید و آرزوی مضاعف که امسال پای سفره ی نوروز دارم که از خدای مهربان ِ آب و آیینه و بهار بخواهم.آرزو داشتن چیز کمیاب خوبی است که هر سال شاید نصیب آدمی نشود.

و سوم اینکه یک نفر پارسال همین موقعها قول داد شعر عید که آمد ِحافظ موسوی را تا عید امسال حفظ کند و برایم کامل بخواند! نمی دانم یادش مانده یا نه ولی من برایش اینجا می نویسم – آخه کتاب خودش پیش من است- تا عید سال بعد حفظش کند:

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

 پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

«دوستت دارم» را

می‌خواسته‌ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد

و آخر اینکه از بین همه چیزهایی! که برای تبریک عید می گویند غزل: نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی  ِخواجه را دوست تر می دارم و با آرزوی نوبهاری خوشدل آن را به همه دوستان دیده و ندیده ام تقدیم می کنم .

++
     سارا  | 

سه شنبه 27 اسفند1387

پرده اول

 سیرک ملی کشور ایتالیا خوب است.

دیدن حیوانهای منقرض شده برای ما مثل شیر و ببر آنهم وقتی از روی حلقه ها و ستونها می پرند، از نزدیک دیدن دسته ی گورخرها، شترمرغها،شترها و اسبهایی که می رقصند و تعظیم می کنند برای مایی که از کل طبیعت درخت را می شناسیم و گنجشک جذاب و دیدنی و ستودنی است.بندبازیها، در ارتفاع تاب خوردن دختر چینی، درون حلقه گردان چرخیدن پسراسپانیایی، حرکات بدن نرم و عجیب مرد برزیلی،بازی و خنده ی دلقکها، چرخش موتورسوارها درون یک گوی فلزی و رقص و آواز زیبای آفریقایی و ایتالیایی برای مایی که تفریح و هیجان دسته جمعی نداشته ایم دو ساعت فوق العاده ای فراهم می کند.

 پرده دوم

 شکنجه و آزار حیوانات برای رام شدنشان در سیرک بد است.

حتی بچه ها که بیشترین سهم شادی را از سیرک می برند را به اعتراض وا می دارد.دوستداران حیوانات بر علیه آن وبلاگ می نویسند.آنطور که شنیده ام در اکثر کشورهای اروپایی برنامه حیوانات را از سیرکها حذف کرده اند و فقط نمایش و هنر بی درد آدمها را مجاز گذاشته اند.ما هم که همیشه به همه چیز دیر می رسیم!اینها را که می خوانم خوشی آن دوساعت در گلویم تلخ می شود.

++
     سارا  | 

پنجشنبه 22 اسفند1387

در آن عصرآبی تابستان

فکرش راهم نمی کردم

در این شب سفید زمستان

دستت را در دست من بکارند!

سبز خواهیم شد

می دانم...

++
     سارا  | 

دوشنبه 19 اسفند1387

اهالی دین می گویند شما فرشته اید بی هیچ گناه و خطا و وقتی فرشته ای پرمی کشد جایش، جای روحش بی شک در بهشت یا همان بهترین جای موجود است.نمی دانم فلسفه ی حقیقی این دردی که در بستر بیماری کشیدید چه بود؟ برای پاک شدن کدام گناه یا حکمت و رحمت کدام فرستاده؟!

گرفتاران دنیا می گویند زندگی در این دنیای سراسر سختی و گاهی شادی هرچه کمتر بهترو خوشبخت تر...!

نمی دانم !واقعا نمی دانم

خداحافظی با کودک 8ساله زیادی سخت است، پایان قصه ات زیادی غم انگیز بود و اشک برایش زیادی کم است.اما تنها تسکین درد روح آنها که مانده اند اینست که تو دیگر درد نداری، آرامی،تنت سبز است و زیر درخت انار نشسته ای و درخت انار گل داده است.شاید هم خدا هر روز نوازشت می کند.

شاید هم هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!*

یادت مثل چراغ است.چراغی که بالاست و روشن و هرگز خاموش نمی شود.

 *منبع

++
     سارا  | 

یکشنبه 18 اسفند1387

امروز صبح اولین جمله ای که از کتاب بار هستی کوندرا خوندم پاراگراف چهارم از ص 115 بود:

"سابینا زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه یک انتخاب نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد.او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی پیش گرفت.به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، به اندازه افتخار به زن بودن ابلهانه است"

++
     سارا  | 

شنبه 17 اسفند1387

*(Thelma & Louise (1991

+ تلما و لوئیس فیلمی فمینسیتی به کارگردانی ریدلی اسکات و برنده جایزه اسکار. اولین فیلمی که براد پیت با بازی  15 دقیقه ای در آن مشهور شد و مسیر پیشرفت را بعد از آن در پیش گرفت.داستان دو زن که به قصد گذراندن تعطیلات چند روزه از شهر خارج می شوند ولی اتفاقات بسیار مهیجی گریبان آنها را می گیرد. فیلمی قدیمی و البته بسیار جذاب و خوش ساخت که 129 دقیقه شما را در جاده و در هیجان نگه می دارد. گویا اولین فیلم جاده ای هالیوود نیز بوده است.

* (Domino (2005

+دامینو به کارگردانی تونی اسکات و براساس داستان واقعی زندگی دامینو هاروی که نقشش را کیرا نایتلی بازی می کرد .دختر یک هنرمند و از خانواده ای در طبقه بالاکه با وجود سن کم و زن بودنش یک شکارچی جایزه بگیر (کسانی که خلافکاران حرفه ای و خطرناک رو دنبال می کنند و در قبال پولی که می گیرند به پلیس و یا گاهی یک خلافکار گنده تر تحویل می دهند) شده است.او در یک ماموریت خطرناک توسط FBI دستگیر و وادار به تعریف داستان زندگی خود می شود.فیلم خشن و مهیجی بود.من زیاد خوشم نیومد ازش یعنی اعصاب و روحیه کشت و کشتار ندارم کلا!

*(The Jacket (2005

+ جلیقه(ژاکت) به کارگردانی جان ميبوري با بازی نایتلی و آدرین برودی .همچنین نويسنده‌ي فيلمنامه( تاج‌الدين)و يكي از تهيه كنندگان فيلم ايراني بوده اند.داستان یک گروهبان ارتش آمريكا که در جنگ با عراق در سال 1991 توسط يك كودك از ناحيه‌ي سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته اما از مرگ نجات پیدا کرده و پس از يك سال درمان او را كه دچار فراموشي گشته ، به كشور خود باز مي‌گردانند.در راه بازگشت حادثه قتلی گریبان اورا می گیرد و در دادگاه به خاطر صد‌مات ناشي از جنگ و فراموشي كامل، او را به جاي زندان، راهي آسايشگاه مي‌كنند. در آسايشگاه براي بيماران مجرم روش‌ خاصی دارند که با خوراندن داروهاي مخدر و زنداني كردن بيماران در لباسي جليقه مانند و سپس قراردادن آ‌ن‌ها در يك كشوي غسال‌خانه، قصد دارند كه آنها، خاطرات گذشته‌ را به ياد بياورند و به اين طريق درمان شوند. اما گروهبان قصه ما به جاي يادآوردن خاطرات گذشته‌اش به آينده سفر می کند! فیلم روانپریشی هم دوست ندارم وگرنه در این ژانر فیلم خوبی بود با این پیام که برای زندگی خود ارزش قائل باشیم و به مرگ و زندگی فکر کنیم. تنها مسئله‌ي مهم در زندگي، ايمان داشتن است. اين كه تا وقتي زنده‌اي هنوز دير نشده است.. مهم این است که وقتی بیداری زیباتر از زمانی ست که خوابیده ای وقتی که می میری فقط یک چیز است که می خواهی که بار دیگر اتفاق بیفتد می خواهی که برگردی...(بخشی از فیلم)گویا این فیلم سال گذشته در برنامه سینما ماورا شبکه چهارنیز نمایش داده شده.

(Scent of a Woman (1992

+بوی خوش زن به کارگردانی مارتین برست و بازی بسیار خوب آل پاچینو که جایزه اسکار را برای بازی در این فیلم به دست آورد.داستان یک دانش‌آموز درسخوان بورسیه که از شهری دورافتاده به یک کالج بسیار گرانقیمت باهمکلاسیهایی که مدام اورا تخقیر می کنند آمده و چون جوان و مغرور است ترجیح می‌دهد کار دانشجویی بگیرد و از ناپدریش پولی درخواست نکند. در تعطیلات به او یک کار پیشنهاد می‌شود، مراقبت از مرد پیر و نابینایی که خانواده اش برای تعطیلات می خواهند اورا تنها بگذارند.اما او که یک سرهنگ بازنشسته مغرور با ظاهری خشن و قلبی مهربان، با فلسفه‌های خاص خودش از زندگیست و در دنیا هیچ‌چیزی را به اندازه‌ی زن و ماشین فراری قرمز دوست ندارد،نقشه ای غافلگیرانه برای این تعطیلات دارد و مثل یک مرشد برای این شاگرد بی تجربه اش درسهایی برای آموختن به او.فیلم خیلی خوبی بود.

(The Wedding Date (2005

+قرار عروسی داستان دختری که می خواهد برای شرکت در مراسم ازدواج خواهر کوچکش از نیویورک به لندن برود اما نمیخواهد جلوی نامزد سابقش که اتفاقا برادر داماد نیز هست کم بیاورد یک مرد خوش تيپ را استخدام کند تا در مدت سفرش نقش دوست پسرش را بازی کند . حدس زدن بقیه فیلم هم چندان کار سختی نیست.فیلم سطح پایین و جاست فورفان بود دیگه!

(Pretty Woman (1990

+ زن زیبا با بازی ریچاردگرو و جولیا رابرتز(گویا پردرآمدترين‌ بازيگر زن‌هاليوود در سال‌ 2005 )و برای این فیلم نامزد جایزه اسکار شده است ،داستان مردی که شغلی مهم و جدی دارد به طوری که معمولا بایستی برای رفت و آمد اسکورت شود عاشق زن روسپی و زیبایی می شود که هیچ سنخیتی با او ندارد. یک فیلم کمدی–رمانس بی خودی که در زمان خودش جایزه هم زیاد گرفته و موسیقی متن(با صدای روی اربیسون) خوبی داشته. 

++
     سارا  | 

چهارشنبه 14 اسفند1387

+ راوی وبلاگ فعالی در زمینه تهیه کتاب صوتی برای نابینایان، کم بینایان و البته وقتهای مرده(تاکسی، اتوبوس...) یا قبل از خواب بینایانی است که می توانند از کتابهای صوتی لذت ببرند.حدود یکسال است که اعضای این وبلاگ دوست داشتنی بی هیچ چشمداشت مادی صادقانه فعالیت می کنند.من شخصاچون کتاب خواندنم خیلی آرام است اصلا به راوی کتاب صوتی نمی رسم و مدام ذهنم ازش جا می ماند و گوش دادنش برایم سخت است اما خودم دوست نابینایی داشتم که مدام کتاب صوتی گوش می کرد و می دانم برای آنها چقدر مفید و لذت بخش است و این روزها مشغول ضبط یک کتاب برای این وبلاگ هستم.پیشترها به واسطه دوست خوبم خاطره و صدای قشنگش با کتابخانه گویا و شهر قصه آشنا بودم و همیشه از گوش دادن به شعرهایی که خوانده شده بود لذت می بردم.شما هم اگر صدای خوبی دارید یا به خواندن کتاب علاقه دارید (من خودم فقط مورد دوم رو داشتم!)می توانید دست بچه های این وبلاگ را بفشارید.

 + دیرتش باد نام وبلاگ سربازمعلم کوچک ترین مدرسه دنیا یعنی مدرسه جمال آبادکالو (روستایی در شهرستان دیر استان بوشهر)است که احتمالا تا حالا اسمشان در خبرها و مسابقه های وبلاگی به گوشتان خورده است.برای ایام عید نمایشگاه عکسی برای بازدیدکنندگانشان درنظرگرفته اند.اگر تعطیلات عید رامهمان جنوب کشور هستید دیدنشان را از دست ندهید.

 + از این به بعد وبلاگ اخترچرخ ادب پروین (خواهرم) است که به تازگی شروع به نوشتن کرده و قول داده هرازگاهی هم شعرهای قشنگش را در وبلاگش بگذارد.

++
     سارا  | 

دوشنبه 12 اسفند1387

چندسالیست در اغلب سریالهای تلویزیونی خودمان و در اغلب نماهای داخلی خودشان می بینم که چراغها همه خاموشند!یک آباژور فسقلی یا یکی دوتا هالوژن رو سر اپن فقط روشنه و بازیگرادر تاریکی مطلق مشغول بازی کردن هستند و گاهی واقعا شورش را در می آورند دیگر از بس تاریکند.مثل این سریال ماه رمضان چی بود؟همون که افسانه بایگان می رفت توی بازیهای کامپیوتری و برمی گشت می گفت برزخ بودم و اینا...بعضی سکانسهاش اونقدر تاریک بود که آدم دلشوره می گرفت برای بازیگرا که الان جلو پاشون رو نمی بینند و می خورند زمین وسط دیالوگا!حالا کاش ماجرا به همین سریالها که نمی دونم از ضعف فیلمبرداری و نورپردازی است یا برای تبلیغ خاموشی و گسترش فرهنگ کم مصرفی برق یا شیکی ماجرا و یا مثلا باکلاسی آدم یا چی واقعا؟!ختم می شد!خانه یکی دوتا از فک و فامیل هم که اغلب تهران زندگی می کنند وقتی می روم همین جور ظلمات و بی چراغ و فقط با نورپردازی خانه شان زندگی می کنند.عین خانه خانوم هاویشام ایناست اصلا!آدم احساس خفگی و دق کردگی می کند.هرچی هم کلید برق را می زنی پشت سرتان راه می افتند و خاموشش می کنند.نور مناسب رو به چلچراغ حتی باعث آرامش و نشاط است بخصوص وقتی همه اعضای خانواده در نشمین خانه ای جمعند.بگذارید صورت هم را ببینیم حداقل!نکنید آقا جان!چراغها را خاموش نکنید

++
     سارا  | 

جمعه 9 اسفند1387

آقای نامجو عزیز،ای پسر دماغ دراز مشهدی*که از همان اول بی شیله پیله و با منش خاکیت با وجود سیل مخالفتها و بی مهری ها دنبال چیز تازه ای بودی و هستی و من از همان اول که نه کمی بعدتر از اولش که شناختمتان با اینکه مثل الان نه از ادبیات زیاد می دانستم و نه اصلا از موسیقی چیزی و نه از بازی با کلمه ها و گامهای موسیقی و فرم آواز چیزی می فهمیدم ،شیفته ی تلفیق آلوده به طنز فوق العادتان شدم و همچنان هستم و فکر نمی کنم سبک نویتان حالا حالاها کهنه و ناشنیدنی شود.

 *در ابتدای مستند آرامش بادیازپام ده ساخته سامان سولور (۸۴- ۸۲) که نامجو درآن با صداقت درباره خودش و حال و هوای کارهایش حرف می زند خودش را این طور معرفی می کند.(این مستند در برنامه آپارات بی بی سی فارسی این هفته پخش شد)

++
     سارا  | 

پنجشنبه 8 اسفند1387

++
     سارا  | 

چهارشنبه 7 اسفند1387

داخلی/روز/نشسته پشت پنجره اتاق

 - یه صدایی میاد.بارونه؟

+ بذار ببینم...( روی صندلی چرخونش می چرخه سمت مانیتور،با یه دست رو کیبورد می ره تو سایت Yahoo! Weather،شیراز رو میاره) نه!نوشته هوا ابریه.صدای بارون نیست!

- (خنده) دیوونه چرا از پنجره نگا نمی کنی خب ؟!!

+ ای بابا!کی می ره این همه راهو؟!!

++
     سارا  | 

یکشنبه 4 اسفند1387

در راستای اینکه امروز(فردای ما) یوم الاسکار هست.این بار فقط به معرفی3 تا از  فیلمهای نامزد (در بخشهای مختلف) که من تا امروز موفق به دیدنشون شده ام می پردازم:

*(Slumdog Millionaire (2008

+ ملیونر زاغه نشین به کارگردانی دنی بویل که در گلدن گلاب امسال در هر ۴ رشته‌ای که نامزد جایزه شده بود، برنده شد.(بهترین فیلم درام ، بهترین کارگردان ، بهترین فیلمنامه و بهترین موسیقی متن) و اکنون نامزد 10 جایزه اسکار نیز هست .فیلم فوق العاده ای بر اساس  اقتباسی از رمانی به نام (پرسش و پاسخ) ویکاس سواراپ .داستان جمال نوجوان که کودکی اش در فقری عمیق و زاغه نشینی در بمبئی گذشته است با حضور در یک نمایش تلویزیونی موفق فرصت میلیونر شدن را پیدا می‌کند. وقتی که او به اکثر سوالات این مسابقه تلویزیونی پاسخ می‌دهد پلیس به نحوه دسترسی او به جواب سوالات مشکوک شده و از او درباره گذشته‌اش تحقیق می‌کنند و او داستان زندگی پر فراز و نشیبش و ارتباط آن با دانستن جواب تک تک سوالها برای بردن 20میلیون روپیه( معادل 400 هزار دلار ) را زیر شکنجه پلیس تعریف می کند.خیلی دوستش داشتم .

*(The Curious Case of Benjamin Button (2008

+ مورد عجیب بنجامین باتن به کارگردانی دیوید فینچر و نوشته ی اریک راث (نویسنده ی فارست گامپ) والهام گرفته از یک داستان کوتاه نوشته ی اسکات فیتز جرالد.و رکورددارنامزدی جایزه اسکار امسال(13تا) با بازی براد پیت و کیت بلانشت.داستان مردی که در روز پایانی جنگ جهانی اول به دنیا می آید.سیر تکامل جسمی او برعکس است.او پیر به دنیا می آید و با گذشت سالها هر چه در اطراف اوست، تمام کسانی که می شناسد و دوستشان دارد، رو به پیری می روند و او جوان تر می شود.هرچند فیلم نامزد گرفتن جوایز بسیاری در گلدن گلاب و انجمن منتقدان فیلم آمریکا بود و توفیقی نیافت و خیلی ها داستان فیلم را به خاطر تخیلی بودنش مورد انتقاد قرار داده اند ولی من از دیدنش لذت بردم و خیلی دوستش داشتم.

*(Revolutionary Road (2008

+ جاده انقلابی به کارگردانی سام مندس(همسر فعلی کیت وینسلت) برنده جایزه گلدن گلوب برای بهترین هنرپیشه زن فیلم درام امسال و نامزد 3جایزه اسکار.داستان فیلم بر اساس رمانی به همین نام اثر ریچارد ییتس نوشته شده است.داستان تراژیک یک زوج جوان آمریکایی و دو فرزندشان با بازی لئوناردو دی کاپریو و کیت وینسلت در دهه ۵۰ که با ایده‌آل‌هایی متفاوت با همسایگانشان در منطقه مسکونی «جاده انقلابی» زندگی می‌کنند.آنها که به ظاهر خوشبخت هستند اما در واقع اصلا ً از شرایط زندگی بی هیجان و کسالت آور خود راضی نیستند تصمیم می‌گیرند در اقدامی‌ انقلابی راهی پاریس شوند تا به آرزوهای هنری خود در زندگی دست یابند .به گفته نویسنده اش داستان ادعانامه ای علیه زندگی آمریکایی است. بسیاری از آمریکایی ها در این دوران بر خلاف تمایل عمومی به سازگاری، احساس می کردند به روح خود خیانت کرده اند،زندگی شان وارد بن بست شده بود و نیازمند راه حل های انقلابی بودند. بازی دی کاپریو و وینسلت فوق العاده بود اما فیلم خیلی غم انگیز و ناراحت کننده بود.

بعد از نوشت:

ملیونر زاغه نشین 8 جایزه اسکار(بهترین فیلم، بهترین كارگردانی ،بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین فیلمبرداری، بهترین میكس صدا، بهترین تدوین، بهترین موسیقی متن، بهترین ترانه) و بنجامین باتن 3 جایزه(بهترین طراحی صحنه، بهترین گریم، بهترین جلوه های ویژه) را برنده شدند.

به نام خدا.من پنه لوپه کروز و آن هاتوی را خیلی دوست دارم در مراسم دیشب هم خیلی ناز شده بودند بخصوص آن هاتوی که بهش لقب پری دریایی هم دادند با این لباس نازش. ازاینکه کیت وینسلت و شان پن و کروزهم جایزه گرفتند خوشحال شده ام زیاد. و اینچنین بود بخشی از هیجانات اسکاری من.تمام

 مرتبط:

 سایت رسمی اسکار

برندگان اسکار 2009

میلیونر زاغه نشین جوایز اسکار 2009 را درو کرد

++
     سارا  | 

پنجشنبه 1 اسفند1387

اگر همه چیز برعکس می شد چه؟اگر همه چیز برمی گشت عقب؟ اگر یک نفر از یک جایی، کنترل دنیا دستش بود و یک دفعه هوس می کرد همه چیز را ببرد عقب، چه افتضاحی می شد، همه قوانین جهان عوض می شد.همه مغزهایشان برعکس کار می کرد، زبانشان برعکس می شد.بابا "آب آب" می شد، مادر "ردام" وحتی شاید نان هم همان "نان" نمی ماند.وهمه همین طور که جوان و جوان تر می شدند همه چیزهایی را که می دانستند، همه کلمه ها، همه درسهایی را که یادگرفته بودند، فراموش می کردند.آن قدر فراموش می کردند تا جایی که دیگر هیچ چیزی یادشان نمی آمد.

چه کارت حافظه عجیبی باید داشته باشد، چه کارت گرافیک معرکه ای.چه وضعی می شد.برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم.ولی این دفعه برعکس بود.مردن مان  این جوری می شد که وقتی مادرهایمان می فهمیدند که وقتش رسیده خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند و بروند توی شکمشان .آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقا همه چیز را فراموش کنند.

* ص 27 از داستان "مثلا بازی"از مجموعه داستان "ها کردن" /پيمان هوشمندزاده / نشر چشمه/چاپ ششم-1387/ برنده نخست جایزه ی نخست قلم زرین زمانه

 ها کردن نوشته پیمان هوشمند زاده که علاوه بر نوشتن عکاس چیره دستی نیز هست چهار داستان مالیخولیالی بهم  پیوسته است که به روایت زندگي شهري و دعواهاي زن و شوهري مدرن بی هیچ قصه و ماجرایی خاص می پردازد. زبان داستانها طنز است و بعضی جاها راوی عصبانی و گله مندِ داستانها هرچه از دهانش درمی آید می گوید! با طرح روی جلدی جذاب از اردشیر رستمی دوست داشتنی .روایت ها تکه تکه است. از بعضی تکه هایش خیلی خوشم آمدو با بعضی تکه هایش یک عالمه خندیدم .این کتاب 88 صفحه ای با تیراژ 2000نسخه درطول یکسال(چاپ اول 1386) به چاپ ششم رسیده و این یعنی ما، آدمهای امروزی کتابهای مالیخولیایی و حرف زدن های بی ماجرا از سرگیجه های مدرن را دوست داریم.کتاب رو می تونید از اینجا دانلود کنید.

 مرتبط:

 همين است که هست (درباره ها کردن/ روزنامه اعتماد)

++
     سارا  |