تبليغاتX
روزانه
سه شنبه 29 بهمن1387

به نام خدا

ولنتاین خوب است، اسپندارمذگان از آن خوب تر و عشق از همه ی اینها خوب ترین است!

آدمها از روزی که احساس نوجوانی در رگهایشان قل قل می کند عاشقیتشان شروع می شود.از بقال/خیاط سر کوچه و دختر/پسر همسایه شروع می کنند و از پسرعمو/دختر خاله شان هم حتی نمی گذرند.از دسترس ترین موجودات غیر همنجس در واقع.همه چیز در دلشان وروی لپهای سرخ شده شان مدفون می گردد واگر خیلی جسور باشند می روند برای دخترعمویشان شعر دلتو به هیشکی نسپار لیلا فروهر را می خوانند!آدمها کم کم بزرگ می شوندو به ابراز و افشای عاشقیتشان می پردازند.حتی برایش گل و شکلات می خرند.آدمها بزرگ می شوند اما نمی دانم چرا عشقهایشان به سرعت خودشان رشد نمی کند.خل خلانه اش زیاد است.بچگانه اش بیشتر و یک طرفه اش بیشترتر.به تعداد آدمهاتعریف و تفسیر برای عشق وجود دارد ولی آنچه بر همگان واضح و مبرهن است (است واقعا؟!) هر آدمی اول باید خودش را و دنیای خودش را خوب خوب بشناسد تا بفهمد واقعا چه عشقی را از آدمهای دنیایش می خواهد.مثلا به نظر من عشق فهمیدن است و فهمیده شدن.این به معنای آن نیست که آن آدم پروفسور یا فیلسوف یا به معنای کلمه فهمیده باشد بلکه به این معناست که من نوعی را بلد باشد.من را بتواند خوب یاد بگیرد به عبارتی آدمی که اندازه ام باشد زیاد و کم نباشد.وقتی من می گویم الف او تا ی برود و برگردد و برعکس.این مهمترین نکته اش باید باشد و بعدش اینکه در آن مسیری که همراهش طی می کنی در اول راه و بعدترها هم مطمئنا طعم ذهنت از آن آدم و از آن عشق احتمالی شادی باشد و احترام که اگر غیر از این بود بی شک آن آدم اشتباهی است و الی آخر.با همه اینها همه آدمها در بزرگسالی به روزی می رسند که می گویند آه!همه دردهای من از عشق است و کلا اوضاع که آسان نمود اول پیش می آید.آدمهای اشتباهی یا عشقهای اشتباهی زیاد به سراغ آدمها می آید چراکه اغلب در زمانهای نامناسب عاشق می شوند و خودشان را به کوچه علی چپ می زنند.و باز هم بر همگان ممکن است واضح و البته نه چندان مبرهن باشد که بر روی بسترِ یک عشق درست(عاقلانه/عاشقانه) است که می توان خانه ی آرامش بنا کرد و رشد کرد و ثمر داد و زندگی کرد. سخت است.درد دارد.ترس دارد.اما نباید ترسید.باید شجاع بود و مثل یک سامورایی به دنبال تعریف درست و مناسب خود برای عشق بود و صداقت و ایمان را درین راه از دست نداد و پنجره های دل را به روی شادی ها و آدمها نبست چرا که نتیجه می دهد و روزی در سکوت گران آدم کسی می رسد، کسی که جان به جان خسته اش می دمد.

باشد که همه ی ما به گرمای یک سیب مانوس و محشور شویم و اگر شدیم یادمان باشد قدر آن را بدانیم و نه فقط در ولنتاین و اسپندارمذگان و روزهای مشابه در این کتگوری بلکه در تمام لحظه ها و روزهای زندگی آن را به رخ هم بکشیم و پاس بداریم.

پایان

* منبع عکس

++
     سارا  | 

جمعه 25 بهمن1387

مرگ من روزی فراخواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

درزمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور...*

فروغ تجسم آزادی بود، در محبس. اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را تجسم کنید، فروغ همین بود، و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده‌ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر، وسرانجام این دو در نقطه‌ای به هم برسند، آن نقطه "فروغ" است. فروغ، نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.    (احمدرضا احمدی درباره‌ی فروغ)

 با دیدن برنامه دیشب آپارات بی بی سی فارسی که به مناسبت سالروز مرگ فروغ فرخزاد به فیلم سرد سبز (مستندخوبی از زندگی فروغ ساخته ناصر صفاریان-1381) اختصاص داشت همه عصر جمعه ام به شنیدن دوباره ی تنها صداست که می ماند مخملی و زیبای فروغ گذشت.با خودم فکر می کنم اگر در آن دوشنبه سیاه تصادفی رخ نمی داد فروغ 74 ساله را اکنون برای ادامه فعالیت و نوشتنش به کدام کشور خارجی پناهنده کرده بودند؟!

* شعر "بعدها" از کتاب عصیان

++
     سارا  | 

پنجشنبه 24 بهمن1387

در دنیای اینترنت و لابلای وبلاگها، نوشته ها جای آدمها می نشینند و تو در ذهنت نوشته ها را نمونه هایی از آدمهای بیرون و چه بسا درون ِ آدمهای بیرون می بینی.وقتی نوشته آدمی را می خوانی و دنبال می کنی که می دانی از تو بیشتر کتاب می خواند و فیلم می بیند و...و احتمالا بیشتر فکر می کند و به دنیای اطرافش با جزئیات بیشتر و احتمالا بهتری نگاه می کند و خوب می نویسد و در نوشته هایش حرفهای خوبی می زند در ذهنت برایش  احترام قائلی.ولی گاهی که بخشی از زندگی خصوصی و افکار و عقاید و اعمالش را درباره رابطه با آدمها و بخصوص جنس مخالفش می خوانی همه ذهنت را از خودش تاریک و کدر می کند.با اینکه عقاید و زندگی شخصی هر کسی به خودش مربوط است و مجموعه ای از نظرات مربوط به حوزه ای خاص را نبایستی به کل یک آدم تعمیم داد و اصولا هر کسی را در گور خودش می خوابانند ولی خواندن چنین چیزهایی عمیقا آزارت می دهد وچیزی درونت می شکندو احساس تاریک و کثیفی نسبت به آن آدم بهت دست می دهد.اصلا از دنیای آدمها ناامید می شوی!با خودت فکر می کنی وقتی آدمی که برای اغلب حرفهایش احترام قائلی و حسابش را جزء آدمهای خاص می دانستی این قدر راحت و قشنگ! با دلایل به اصطلاح روشنفکرانه ی بی دلیلی مثل یک چهارپا دارد زندگی می کند وای به حال باقی آدمهای این روزگار که از بابت فهمیدگی شان هیچ انتظاری از آنها نداری...به شدت حالم از روشنفکران تاریک بهم می خورد.

پ.ن یه کم مرتبط:

پیچ را که زیادی بپیچانی هرز می شود،آدم را، هرزه.(از اینجا)

++
     سارا  | 

سه شنبه 22 بهمن1387

خیلی خوب است آدم هر روز والپیپرموبایلش را عوض کند.از لحاظ روحیه و انرژی مثبت در جهت خروج از یکنواختی موبایلی و در راستای همان سخن گوته که می گوید:آدم باید روزانه مقداري موسيقي گوش کند،يک شعر خوب بخواند،يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد است اصلا! از طرفی من خیلی نقاشی دوست دارم و این كارول مارين خانم هم گویا دوست دارد و تنها فرقمان با هم اینست که او دوسال است هر روز نقاشیهای کوچک می کشد و عکسش را در وبلاگش می گذارد و من یک نقاشی نیمه کاره می کشم و دوسال است رهایش کرده ام و در عوض این روزها می روم وبلاگش و سایتش و اینجا که گالری نقاشی آن لاین روزانه است و نقاشیهای کارول و دوستانش را بر می دارم و هر روز یکیشان را والپیپر می کنم و خود را خوشحال و حس نقاشی دوستی خود را نوازش می نمایم.

*با تشکر از آقای اولدفشن در معرفی كارول مارين خانم

 

++
     سارا  | 

شنبه 19 بهمن1387

*(Shakespeare in Love (1998

+ شکسپیرعاشق فیلم شاهکاری با کوله باری از جوایز( ۷جایزه اسکار و ...) با بازیهای فوق العاده جوینت پالترو(همسر واقعی کریس مارتین cold play) و جوزف فاینز .داستان بخشی از زندگی ویلیام شکسپیر که در زمان ملکه الیزابت اول و سال ۱۵۹۳ در لندن اتفاق می افتد. داستان عشق پر شور شکسپیر به واویلا،دختر یک سرمایه دار که شدیدا به تئاتر و ادبیات علاقه دارد در زمانی که تئاتر رمئو و ژولیت را برای اجرا تمرین می کنند. درحالی که زنان اجازه ی بازی در نمایشها را نداشتند و پسران نوجوان با پوشیدن لباس زنانه ایفای نقش می کردند اما واویلا جسارت به خرج می دهد و پنهانی وارد این نمایش می شود ...داستان در واقع برداشتی از واقعیت است و دقیقا در زندگی شکسپیر این اتفاقات نمی افتد اما واقعا از دیدنش لذت بردم و جز فیلمهای بسیار محبوبم است.

*(Awakenings (1990

+ بیداری ها فیلم بسیار خوب و البته تاثیر برانگیزی بر اساس ماجرایی واقعی و کتاب خاطرات اولیور ساکس در مورد تلاش یک پزشک با بازی رابین ویلیامز در مداوای بیماران کاتاتونيايى(نوعی فلج ذهنی )،از جمله لِنارد لوو (با بازی بسیار خوب روبرت دنیرو) که فعالیت های عادی زندگیشان متوقف شده و بقیه پزشکان از درمان آنها قطع امید کرده اند و به آنها به چشم مجسمه هایی زنده نگاه می کنند...اگر شما هم مثل من روحیه ی پزشکی بسیار پایینی دارید و وقتی بدانید داستان واقعی است نمی توانید جلوی خودتان را از غصه خوردن و گریه کردن فراوان بگیرید دیدن فیلم توصیه نمی شود!

*(Crash (2004

+ تصادف فیلم خوبی که برنده 3جایزه اسکار به کارگردانی و نوشته پل هاگیس( فیلمنامه نویس دختر میلیون دلاری) است.موضوع اصلی فیلم چالش فرهنگها، نژادها و گروه‌های مختلف ساکن شهر لوس آنجلس بعد از ۱۱ سپتامبر است. مشکلات آن ها در بسر بردن در یک شهر بزرگ با مهاجران و نژادهای گوناگون که اغلب به طرز آشکاری ناآرام، مضطرب، بدبین و ناراضی هستند.فیلم دارای 8 داستان مختلف و انبوهی از شخصیت هاست که به نوعی بهم مربوط می شوند.دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یک زوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرستش. این داستانهای موازی در مدت زمان کوتاهی (کمتر از دو روز) در شهر لس آنجلس روی می دهد. فیلم قشنگی بود.دوستش داشتم.یک جایی ازفیلم هم آهنگ "دختربویراحمدی" شنیده می شد!

(Zodiac (2007/I

+ زودیاک بر اساس داستانی واقعی که تا بحال 8- 7فیلم بر اساس آن ساخته شده است و البته بهترین آن همین فیلم 158دقیقه ای دیوید فینچر معروف آمریکایی است! فیلم ، ماجرای واقعی یک قاتل زنجیره ای ،  معروف به زودیاک که در سال های 1969 تا 1991 در شمال کالیفرنیا باعث ترس و وحشت مردم شده بود را بررسی می کند.قاتل عجیبی که نامه هایی مرموز به روزنامه ها می فرستاد و شیوه و زیرکی او یا گروه او! برای پلیس تبدیل به معمایی شد که برای همیشه حل نشده باقی ماند و هرگز هویتش کشف نشد. فیلم بر اساس کتاب مستند «جنایت حقیقی» نوشته رابرت گری اسمیت روزنامه نگاری که به موضوع زودیاک علاقه مند شده و تحقیقات زیادی را شخصا در این زمینه انجام داده است ساخته شده است. زودیاک بعد از چاپ نامه ها و نوشتن کتاب از مردم خواسته بود برایش فیلمی بسازند! اینجا هم به مطالب خوبی اشاره کرده است.با اینکه ژانر جنایی دوس ندارم ولی نتوانستم از دیدن این فیلم مهییج و خوش ساخت صرف نظر کنم.

(The Zodiac (2005

+ این هم فیلم دیگری درباره زودیاک به کارگردانی الکساندر بالکلی که بیشتر به ماجراهای کارگاهی که خودش را غرق در حل معمای زودیاک کرده است می پردازد و در مقایسه با فیلم فینچر اصلا فیلم جالبی نبود.

(Black Irish (2007

+ ایرلندی سیاه برنده 10 جایزه مختلف و داستان اصرار نوجوانی 16 ساله اهل جنوب بوستون که براي مستقل شدن در برابر خانواده ايرلندي/کاتوليک خود ‏قرار مي گیرد. برادر بزرگ ترش تري وارد دنياي جنايت و مواد مخدر شده، خواهرش کاتلين که آبستن شده، به جايي ‏دور فرستاده مي شود تا مايه شرمساري خانواده نباشد و پدرش که روزها را با مستي ناشي از الکل و افسوس ‏خوردن سپري مي کند. تنها چيزي که سبب مقاومت او مي شود علاقه به بيس بال و استعدادش در اين زمينه است. او ‏با وجود بي اعتنايي خانواده اش به توانايي هاي وي، سعي دارد تا قهرمان اين رشته ورزشي شود....‏فیلم سیاه و تلخی بود.بد نبود.

++
     سارا  | 

پنجشنبه 17 بهمن1387

...

می پرسم: "زن تنهای مهاجر اگر مطلقه باشه آنجا دوام میاره؟" دکمه آخری به نخ کوتاهی بند است. نمی بندم. می گوید: "مثل آن وقت های فرانک حرف می زنی. بستگی به تعریفت از دوام داره." می گوید: " اگر منظورت زنده بودنه، خب آره."

آستین ها را دوتا می زنم. می گویم: "شاید اگر مادر مرد من هم آمدم."

می گوید: "چه راحت از مرگ حرف می زنی؟"

می گویم: " همین حالا هم مرده."

می گوید: "چه سنگدل شدی؟"

توی آینه به خودم نگاه می کنم. می گویم: "چشم های باز که دلیل حیات نیست." جوراب ها را جفت می کند. جفت سرمه ای را به هم گره می زند می پرسد: "از کجا می فهمی؟"

موهایم را بالا می برم. باز به خودم نگاه می کنم. " نه می خنده نه گریه می کنه، همین بس نیست؟"

چمدان را می بندد.می گوید:"بیا از مرگ حرفی نزنیم"

 *خط تیره، آیلین نوشته ی ماه‌منیر کهباسی،برنده‌ی جایزه‌ی ادبی روزی‌روزگاری 1386،ص 113

 به نظرم رمان روان و دوست نداشتنی ای بود! بازی و جابجایی زمان و مکان رویدادها آن را روان ساخته بود.فضای سرد وساکتی داشت با زنانی که انگار هیچ کدام حرفهایی از درونشان برای گفتن ندارند.دلیل سکوت و پرحرفیشان واضح و عمیق نبود اگر زنها بیشتر از درونشان و آنچه بر احساسشان می گذشت می گفتند و بیشتر حرف می زدند داستان زنانه تر و بهتری می شد همچنین واکنش مهرانگیز نسبت به خیانت در زندگیش و اینکه اعتراض محسوس و پررنگی ازاو به چشم نمی آمد خیلی تصنعی بود.کلا دوستش نداشتم!

 پ.ن:

مادری که «عین مجسمه‌های گلی» خیره شده به روبرو، خواهری که لام تا کام حرف نمی‌زند و فقط و فقط به دنبال رهایی از زندگی؛ خودکشی است، برادری که دور و گم، نگاهی ماتریالیستی به قضایا دارد، همسری که تنوع طلب است، آیلینی که بعد از خط تیره، مشخص و واضح در این زندگی حضور دارد، بی آن که سهمی از آن داشته باشد، مهر انگیز؛ شخصیت اول رمان که خسته و منفعل روزگار غریبش را در زندگی با بوی ادرار، تعفن، ماندگی و کهنگی سر می‌کند؛ دنیای این رمان را می‌سازند: دنیایی خاکستری، سرد که آدم ها به دنبال گرمی های پوچ و گذرا به دنبال رنگی هستند تا بر آن بزنند، اما نا موفق و خسته به فردای کم رنگ تر از امروزشان می رسند! (2)

 مرتبط:

۱. مصاحبه‌ی ماه‌منیر کهباسی با روزنامه‌ی اعتماد درباره رمان

۲.مروری کوتاه بر رمان (یادداشت و نقد ادبی در هفتان)

۳.رمان خط تيره آيلين نوعي اقتدارگرايي را مطرح مي کند(کانون ادبيات ايران)

۴.نقد کتاب در نشر ققنوس : "خط تیره آیلین" دومین رمان پست مدرن ایرانی است(خبرگزاری مهر)

۵. پنجره ای رو به کلیشه ها

++
     سارا  | 

دوشنبه 14 بهمن1387

دیشب بعد از سه چهارسال خواب حمیرا رو دیدم! اهلش نبودم هیچ وقت آخه اعتقادی هم نداشتم.فال رو می گم ;فال قهوه .سه چهار سال پیش یه عصر پنج شنبه ی بیکار و بی حوصله تو خوابگاه یکی از بچه ها یه عالمه تعریف کرد از زنی به اسم حمیرا که خیلی تو اهواز معروفه و مشتریاش بیشتر زنهای مسن اند از بس که از قدیم بهش معتقد بودن و گاه گداری هم واسه جوونا فال می گیره و من آشنا دارم و بیا بریم و ...خلاصه اغفال بود یا کنجکاوی یا جاست فور فان باهاش رفتم!

خونش تو یکی از فرعیهای کیانپارس بود، یه در دودهنه سفید و بزرگ با یه حیاط پردار و درخت و تاریک ، تو خونه غلغله بود از شلوغی.همه مشتریا توی وسایل شخصی زندگیش وول می خوردن.بچه هاش دنبال هم می کردن. یادمه یکیشون هم داشت وسط جمعیت مشق می نوشت!از پیرزن هفتاد ساله و عصا به دست  اونجا بود تا دختر 14 ساله.یه خانم جوونی با بلوز سفید و دامن کوتاه خاکستری اومد جلو راهنماییمون کرد بشینیم رومبلهای حال.تو اتاق خواب هم حتی آدم نشسته بود!اول اسم معرف رو پرسید بعد گفت:ورق، تاروت یا قهوه.من گفتم قهوه.یه استکان کوچیک داد دستم، یه قهوه ترک تلخ بود، خوردم برگردوندم انگشت زدم...نشستم تا نوبتم شد.حمیرا 40 سال رو داشت.تپل بود .موهای بافته ی زیتونی و چشمای عسلی.یه بلوز دامن سبز تیره پوشیده بود.یه گلدون خالی کنارش بود که پولها رو می انداخت توش یادمه یه بچه 5-6 ساله داشت اومد تو بغلش نشست وقتی می خواست با من حرف بزنه .از شکلایی که می دید گفت، خیلی حرف زد یادم نیست چه شکلایی بود.اوضاع زندگی اون موقعم رو دقیق و درست گفت، اینکه غمگینم و تنها، کسی دور و برمه که من فک می کنم دوسم داره ولی اون گیج و آشفته است، آدم مهمیه از نظر اجتماعی و شغلی، سه ماه ازم بزرگتره و ...و فقط دو جمله از آینده گفت که یادمه: تا اردیبهشت آینده ازدواج می کنی چون یه حلقه واضح می بینم اینجا (زمستون بود اون موقع گمونم) اینی که الان دور و برته هم مثل یه طاووسه از دستش نده....سه چهار تا اردیبهشت گذشته و اون آدم آشفته مرغ هم نبود واسه من و گذاشتم بره...بگذریم.نمی دونم چرا خواب حمیرا رادیدم.همون موهای زیتونی و چشمهای عسلی همون بلوزدامن سبز تیره.بازم از شکلای ته فنجون می گفت ولی فنجونی دستش نبود.شاید این خواب بخاطر جلد کتاب ماه منیر کهباسی باشه که این روزها می خونمش و قبل خواب بالای سرم می ذارمش عجیب دستهاش شبیه دستهای حمیراست...!

++
     سارا  | 

یکشنبه 13 بهمن1387

روز سنگینیه.بیرون هوا بارونیه، شیشه پنجره ها کثیفه، گلهای نرگس توی لیوان خشک شده و پژمرده، یه دختری فستیوال بو راه انداخته، اول یه شیشه بزرگ آویشن شکسته بعد سیب زمینی ها رو سوزونده بعد عود افیون هندی روشن کرده که بوی آویشن سوخته بره، بوی اندوه همه جا پیچیده ،اندوهی شبیه بیقراری های عصرهای جمعه، یه دختری از صبح با نامجو شعر شاملو خونده:

بیابان را

سراسر

مه گرفته‌ست

آآآآه آآآه آآآآه آآآه

*منبع عکس

++
     سارا  | 

پنجشنبه 10 بهمن1387

+ نامه خوب است بخصوص اگر نامه ای کاغذی باشد و بوی جوهر بدهد که انگار کلماتش از جوهر آدم می آید و کلماتِ جوهر آدم صادقانه است و به دل نشستنی.آدمها را اگر در نامه هاشان دنبال کنی به اونچه همیشه در زندگی یا رابطه شان مهم بوده می رسی اونچه که در زندگی برایشان بولد و پررنگ بوده توی نوشته هاشان هم جز کلمات کلیدی و پررنگ است.به نظر من نامه های نیما یوشیج به عالیه پراز تمنای بخشیده شدن و توضیح خودش و افکارش برای همسرش بوده تا از دستش رنجیده نباشد.نامه های فروغ به پرویز پر از خواستن برای درک شدن و فهمیده شدن خودش، زن بودنش و عشقش است و نامه های نادر ابراهیمی به فرزانه پر از خواستن به شاد زندگی کردن به خوشبخت بودن و به لذت بردن از زیبایی های دنیاست.نامه های خلیل جبران به ماری پر از درک مفهوم عشق خالص، عشقی که ابدیست و مناسبات این دنیا کم و زیادش نمی کند، است.نامه خوب است.نامه قشنگ است.نامه سهم دل تنگ است اصلا!نامه آدم را ملموس تر می کند.آدم را عاشق تر می کند موقع نوشتن و خواندنش.تعلقات و عزیزم هایش چیز دیگری است.حتی اگر نامه ای فقط یک جمله باشد حتی اگر یادداشتی باشد که مردی قبل از بیرون رفتن روی یخچال خانه ای چسبانده باشد یا زنی آن را با رژلبی روی آینه ای نوشته باشد!

+ اخیرا نامه های نادر ابراهیمی را می خواندم و  از تعریفش از خوشبختی و زندگی لذت می بردم. در نامه ی چهلم و آخرش نوشته :

...مي دانم كه به هر حال، يك روز، قلبت را خواهم شكست _ يك روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگويم كه به حال بسياري از ظاهرا زندگان مي تواني زار زار گريه كني اما نه به حال مرده يي چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته يي چون من.
مگر انسان از يك مهماني دو روزه چه مي خواهد؟
مگر انسان از يك بهار، يك تابستان، يك پاييز، و يك زمستان، چيز بيشتر از چهار فصل دلنشين پر خاطره ي خوش خاطره آرزو دارد؟ ...

مرتبط:

+ نامه های نیما به همسرش( نامه های نیما یوشیج به عالیه جهانگیر)

+ اولین تپش های عاشقانه قلبم (نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور)

+ نامه های عاشقانه ی یک پیامبر( نامه های خلیل جبران به ماری هسکل)

+ چهل نامه کوتاه به همسرم ( نامه های نادر ابراهیمی به فرزانه منصوری)

++
     سارا  | 

چهارشنبه 9 بهمن1387

وقتی ساعت از 2 نیمه شب گذشته باشه و تلاش واسه خوابیدن بی فایده و بی خوابیه با گرزش افتاده باشه دنبالت، مجبوری پتو پیچ ، مودرهوا، لباس خواب به تن، مانیتورگوشی روشن به دست توی تاریکی خونه سرگردون بشی .اونوقته که نه زیر و رو کردن یخچال دردتو دوا می کنه نه رفتن توی تراس و هوای یخ توی گلوکردن نه واسه ابرا دست تکون دادن.اگه ییهو در این حین چشمت به یه جفت سی دی بیافته که مدتهاست کنار پلیر خاک می خوره و معلوم نیست صاحبش کیه تو خونه!با دوتا دکمه سبز و نارنجی ریموت، پلیر رو آتیش می کنی و هدفون به گوش می شینی به نگاه کردنِ انیمیشن "والاس وگرومیت:نفرین موجود خرگوش نما"و دقایقی مث یه بچه ریز ریزمی خندی و بعدش مث یه بچه آسوده توی گلوله ی پتوت خوابت می بره...!

مرتبط:

+ سایت رسمی والاس و گرومیت

+ مجسمه والاس و گرومیت در بریستون نصب می شود!

++
     سارا  | 

شنبه 5 بهمن1387

   

Léon (1994)*

+ لئون(حرفه ای) فیلم شاهکاری است از لوك بسون فرانسوی درباره داستان زندگی یک قاتل حرفه ای به نام لئون(با بازی فوق العاده ژان رنو ی فرانسوی)مردی عجیب و خاص، به ظاهر فاقد احساس و محبت که غذای اصلی او شیر است و شبها با یک چشم باز و در حالت نشسته می خوابد!در همسایگی او خانواده ای با 3 فرزند زندگی می کند که پدر و مادر قاچاقچی مواد مخدر هستند و بجز دختر کوچک خانواده که ماتیلدا (با بازی خوب ناتالی پورتمن که آن زمان خیلی کوچولو بوده!)نام دارد توسط پليس فاسدي كه در معاملات مواد مخدر خود را صاحب سهم مي داند كشته مي شوند.ماتیلدا با پناه آوردن به لئون و یادگرفتن حرفه آدم کشی قصد گرفتن انتقام را دارد...اختلاف زيادي كه بين ظاهر و شخصيت يك آدمكش حرفه اي و يك دختربچه 12 ساله وجود دارد و ارتباط فوق العاده لطیف و جالبی که این دو باهم برقرار می کنند و عشق و احساس عمیقی که در آن جریان دارد باعث می شود در آخر فیلمی جنایی که سراسر اکشن هایی خشن و مهیج دارد در حالی که ترانه فوق العاده Shape of my heart استینگ خوانده می شود نتوانید جلوی ریختن اشکهایتان را بگیرید!(اینجا می تونید دانلود کنید و اینجا ببینید)

Vita è bella, La (Life is Beautiful) (1997)*

+ زندگی زیباست یک درام کمدی فوق العاده ایتالیایی از روبرتو بنینی که خودش نیز نقش اول فیلم را بازی کرده و برنده جایزهٔ اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان، اسکار بهترین موسیقی متن و همچنین اسکار بهترین بازیگر مرد (روبرتو بنینی) را در سال ۱۹۹۸ کسب کرده است. داستان زندگی مرد یهودی شوخی به نام گوئیدو که ابتدا درگیر ماجرایی عشقی است که سرانجام به ازدواج ختم می شود و صاحب پسری می شوند.پنج سال بعد در زمان جنگ جهانی دوم این زوج و پسرشان به یک اردوگاه کار اجباری یهودیان تبعید میشوندو اسیر زندگی وحشتناک کمپهای آدم سوزی میشوند که نازیها برای کشتار یهودیها به راه انداخته اند. گوئیدو به کمک تخیل و طنز فوق العاده قویش تمام سعیش را میکند تا این اوضاع را برای پسرش تحمل پذیر کند و سختیهای جنگ را از وی پنهان کند، بدین صورت که چنان وانمود میکند که همه این کارها فقط یک بازی است برای بدست آوردن یک جایزه که تانک جنگی واقعی که پسرپنج ساله اش عاشق آن است...بنینی درمصاحبه ای درباره این فیلم گفته است: بعضی از مردم فکر میکنند با این موضوع(هولوکاست) نمیتوان به صورت کمدی برخورد کرد، اما به نظر من تنها کمدینها میتوانند به اوج یک تراژدی برسند.

The Lives of Others (German: Das Leben der Anderen) (2006)*

+ زندگی دیگران برنده جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان، درامی مهیج و بسیار تاثیرگذار انسانی آلمانی که وقایعش مربوط به سال 1984آلمان است(پنج سال پیش از فرو ریختن دیوار برلین) ویسلر (بابازی خوب اولریش موهه که یکسال بعد از این فیلم بر اثر سرطان معده در گذشت و نام خودش هم در لیست سیاه اشتازی(سازمان امنیت ملی آلمان شرقی) بوده است!) یک مامور خونسرد و حرفه‌ای اشتازی است که با کنترل وحشتناک و استراق سمع‌های وسیع ترس و نفرتی عمیق را در مخالفین دولت آلمان شرقی می‌کارند او ماموریت می یابد زندگی یک زوج هنرمند را که گمان می‌رود به فعالیت‌های ضد دولت مشغول‌اند زیر نظر بگیرد، وی در ابتدا کار استراق سمع را کامل و بی‌نقص انجام می‌دهد اما کم کم این کاوش در زندگی دیگران او را به باورها و احساسات جدیدی می‌رساند، این ماموریت تازه آن طور که باید پیش نمی‌رود و ویسلر گرفتار در وضعیتی بغرنج میان احساسات درونی و وظیفه‌اش دست به فداکاری و گذشت بزرگی می زند... فیلم فوق العاده دوست داشتنی و تاثیرگذاری که تامدتها فکر منو به خودش مشغول کرده بود.

من علاوه بر اینکه فیلم ترسناک بین خوبی نیستم فیلم موزیکال بین خوبی هم نیستم و کلا این ژانربه دلم نمی چسبد و همش فکر می کنم بیشتر مناسب گروه سنی الف باید باشد و ازاینکه این جور فیلمها این همه اسکار و جایزه می گیرند و فروش می کنند واقعاتعجب می کنم! این دفعه از سه تافیلم موزیکال می خوام بنویسم:

Chicago (2002)*

+ شیکاگو نامزد دریافت 13 جایزه اسکار و برنده 6 جایزه اسکار.داستان وکیل طماعی که با هر ترفندی می خواهد زندانی و موکل خود را بی گناه جلوه دهدو اورا معروف کند با بازی ریچارد گرِ،کاترینا زتا جونز و رنی زلوگر.گویا بهترین فیلم موزیکالی است که در دهه اخیر ساخته شده و سراسر موسیقی ارکسترال، موسیقی با کلام و حتی مملو از کلام موسیقایی و شخصا اگر کسی آدم فیلم موزیکال دوستی را ببینم این فیلم راحتما به آن توصیه می کنم و جاست فور فان خوبی بود!

Moulin Rouge (2001)

+ مولن روژ محصول مشترک آمریکا و استرالیا داستان نویسنده ی جوانی (با بازی ايوان مك گرگور )در اواخر قرن نوزدهم که با یک گروه از هنرمندان مونت مارته پاریس آشنا میشود و برای ارائه کارشان به مولن روژ میرود و بطور اتفاقی عاشق زیباترین زن اونجا میشود . ساتین (با بازی نیکول کیدمن) زنی درباری که از نهایت زیبایی به الماس درخشان معروفه و دمخور دوک های ثروتمند و مشهور...یه فیلم خیلی رنگی و فانتزی.

 Mamma Mia (2008)

+ ماما میا محصول مشترک بریتانیا و آمریکاو گویا پرفروش‌ترین فیلم تاریخ بریتانیا!! ‏داستان سوفي ٢٠ ساله که سرگرم تدارک جشن ازدواجش در هتل مادرش دانا (مریل استریپ) ‏در جزيره ای يوناني است،او تصمیم گرفته قبل از ازدواجش پدرواقعیش را کشف کند!! دفتر خاطرات مادرش را يافته، بعد از مطالعه قسمت هايي که مربوط به ٢٠ سال قبل مي شود، درمي يابد که ‏دانا در آن مقطع با سه مرد دوست بوده است. او که شک دارد کدام يک از مردها پدر واقعي اش باشند، نامه هايي به ‏هر سه نفر نوشته و آنها را به جزيره دعوت مي کند...من که از دیدنش سردرد گرفتم!

 ادامه دارد...

با ربط:

۱ و ۲و ۳

 بی ربط!:

فهرست نامزدهاي اسكار 2009

++
     سارا  | 

سه شنبه 1 بهمن1387

* منبع عکس

++
     سارا  |