تبليغاتX
روزانه
شنبه 30 آذر1387

+ آدم گاهی با یک تکه از ترانه ای خیلی احساس تخیلانه و دوست داشتنیت می کند حتی اگر با کل اون ترانه هم چندان احساس نزدیکی و همذات پنداریتی نکند کلا!مثلا اگر ترانه زیبای برگرد به من (با اجرای سعید مدرس وعطابا ترانه سرایی مونا برزویی) را دیده یا شنیده باشید یک جایش می گوید:

برگرد به من

                     مث پرنده ای که درختشو پیدا کنه....

واین جایش خیلی ی ی ناز است .دلت را می برد اصلا!فک کن به اینکه پرنده ای درخت مخصوص خودش را داشته باشد و آن را از بین صدها درخت که در دنیا روئیده اند پیدا کند و هر جای دنیا که برود بتواند برگردد به درختش و روی شاخه های آن احساس مالکیت و عاشقیت بکند.من اگر پرنده بودم احتمالا گنجشک بودم و درختم هم بید مجنون بود بی شک! به نظرم گنجشک پرنده ای خیلی معمولی ولی شاد و خوشبختی است یا حداقل سعی می کند باشد! و با هر آب و هوایی می تواند خودش را وفق بدهد.سازگار است کلا! و همیشه تخیلات خل خلانه دارد و عاشقیتش نرم و نازک و نیلی است و بید مجنون بی شک درخت خیال انگیز همچین گنجشکی باید باشد!

+ خاطره ی آن دوسالی که شب یلدایش در اهواز و در جوار بچه های پاساژ* بودم را خیلی دوست دارم و باعث شده اند هر وقت اسم شب یلدا می آید ذهنم مصادف شود با یاد رفقای آن دوسال: مریم، سعیده، سهیلا، همتا، مائده، مرسده، راحیل، طیبه، الهه، زهرا،افسانه و مریم و...

چقدر آن شبها جینگل مستان می کردیم خودمان را، رژهای جیغ به لبهامان می زدیم، آهنگهای دامبولی می گذاشتیم، هل هله به پا می کردیم،دایره ای می رقصیدیم و می رقصیدیم و می رقصیدیم،با حداقل امکانات میزی آنچنانی و درخور مجلس! می چیدیم، خروارها خوراکی دنگی می خریدیم، ساندویچ می پیچیدیم، هندوانه را قاچهای گنده و شتری می زدیم و خرچ خرچ می خوردیم، بجز مریم که همیشه نیت درسی داشت!همه مان برای عاشقیتمان نیت می کردیم و فال حافظ می گرفتیم و حافظ حرفهای دلخوش کنکی و یا ضایع کنکی تحویلمان می داد و آخرش هم عکس یادگاری می انداختیم...هرچقدر هم روحمان بی پناه بود و دلمان خسته و دلتنگ خانواده هامان آن شب را جدا فارغ از هر غمی خوش بودیم.می دانم امشب همه مان که نه ولی بعضی هامان به هم به رسم ایام قدیم میس کالی می زنیم و می دانیم ذهن همه مان مصادف با آن دوسال است و دلمان هوای قاچ شتری هندوانه و فال حافظ و رقصیدنهای دایره ای و بچه های پاساژ را کرده است!

 این بود انشای من...یلدایتان اناری

پ.ن:

 * یک بار این اصطلاح را از زبان یک پسر مو فرفروی جنوبی از اینهایی که تنها رسالت بشریشان ایستادن بر سر پاساژهای پر رفت آمد و مراکز خرید در جهت پلاسیت محض به همراه سایر رفقای نابابشان است، شنیدم که دوستان خود را با این اصطلاح مورد خطاب قرار می داد و من در دم شیفته این عبارت مزخرف خنده دار فرفرو شدم!و به پیشنهاد من و استقبال رفقا این اصطلاح در بین ما متداول گشت!

++
     سارا  | 

سه شنبه 26 آذر1387

ایمان ملکی را از دو پوستر معروفش (فال حافظ و یاد آن خانه) که در نمایشگاههای کتاب یا محصولات فرهنگی بارها دیده بودم می شناختم.امروز گالری نقاشی اش را ورق می زدم، تابلوی نور آفتاب اش چشمم را گرفت.نمی دانم از آرامش عمیق و نازک دخترک بود یا آفتاب ملایم و ملسی که از پنجره رویش خزیده یا لباسش که آنقدر نرم و راحت است که انگار دخترک درون آن لیز خورده یا بالش خنکی که بهش تکیه کرده یا پرده غمگین اتاقش یا رنگ خرمایی تیره موهایش یا دلش که انگار برای کسی خیلی تنگ است یا بغضش را که حس می کنم بین گلو و لب پایینش مانده!شاید هم کمی ترکیده و شیشه عینکش را غبار اشک گرفته یا خیال دخترک که می بافدش که کاش آدمی که دلش تنگش است با دو ضربه انگشت به پنجره بزند یا صدای شعری که در ذهنش زمزمه می کند :سهم من از خودم تویی، سهم من از خدا تویی/ گفتی که دلتنگی نکن، آخ مگه می شه نازنین، حال پریشووون منو، ندیدی و بیا ببین...نمی دانم چرا ولی دخترک تابلو عجیب چشمم را گرفت!

++
     سارا  | 

چهارشنبه 20 آذر1387

در ادامه قسمت اول:

+ Forrest Gump (1994)*

فارست گامپ با بازی فوق العاده تام هنکس داستان مردی با ضریب هوشی 75، که در طول فیلم در حالی که روی یک نیمکت منتظر اتوبوس است، داستان زندگی استثنایی و منحصربه‌فرد خود را برای دیگر رهگذرانی که آنها نیز در ایستگاه نشسته‌اند تعریف می‌کند... فیلم، نامزد 13 اسکار و برنده 6 اسکار شده است : بهترین تصویربرداری، جلوه‌های ویژه، کارگردانی، هنرپیشه‌ی نقش اول، تدوین و بهترین فیلم‌نامه.اونقدر روند و حوادث اتفاقی در این فیلم جذابه که طولانی بودنش رو (141 دقیقه )اصلا احساس نمی کنی و واقعا از دیدنش لذت بردم

 دو فیلم هم از رومن پولانسکی دیدم که شخصا خوشم نیومد ازشون. فیلمهای سرشار از تهوع، ساديسم و تراژدي! :

+ Bitter Moon (1992)*

ماه تلخ داستان زن و شوهری که در عشق و هوس طمع می کنند و سر از یک رابطه ناهنجار و انحراف در می آورند .درنقدی که اینجا درباره فیلم و کارگردان نوشته شده همه چیز به خوبی گنجانده شده است

+ Death and the Maiden (1994)*

مرگ و دوشیزه داستان زنی که در جوانی زندانی سیاسی بوده و قصد دارد از شکنجه کارش که بطور اتفاقی پایش به خانه آنها باز شده است انتقام بگیرد.فیلمی که تقریبا تمام مدت در فضای یک خانه و تنها با 3 بازیگر فیلمبرداری شده بود! نکته جالبش همین بود. فیلم بر اساس نمایشنامه ای از آریل دورفمن، نوشته شده بود و گویا نسخه ای ایرانی نیز از آن ساخته شده است و به عقیده منتقدان کار خوبی از آب در نیامده .

+The Machinist (2004)

ماشینیست فیلمی روانپریشی از نبرد دائمی خیر و شر است. این فیلم می خواهد بگوید وجدان ناراحت آدمی را به کجا که نمی کشاند!روند کند و نسبتا خسته کننده ای داشت اما دیدنش خالی از لطف نیست.جایی خواندم کریستین بل حدود 25 کیلوگرم وزن خودش رو با خوردن روزانه فقط یک کنسرو ماهی به مدت شش ماه برای بازی در این فیلم کم کرده بود!

+ One Night with the King (2006)

يك شب با پادشاه روايت داستان استر از كتاب مقدس است . دختري به نام حداثا كه پدر و مادرش را از دست داده ، با عموي بزرگش زندگي مي كند. در آن زمان پادشاه كشور، خشايارشاه است . يك روز دربار اعلام مي كند كه تمام دختران جوان كشور بايد نزد شاه حضور يابند تا شاه از بين آنها ملكه خود را انتخاب كند. اما از آنجا كه حداثا ايراني نيست و پادشاه ميانه خوبي با خارجيان ندارد، از حداثا به استر تغيير نام مي دهد و نزد خشايار شا حضور مي يابد. استر بيش از سايرين مورد توجه شاه قرار مي گيرد. چندي بعد پادشاه تصميم مي گيرد قلمروي پادشاهي خود را از خارجيان پاك كند. استر براي نجات مردمش قصد مي كند پادشاه را از اين كار منصرف كند و اين مساله جان استر را در معرض خطر مرگ قرار مي دهد. حال و هوای فیلم را دوست داشتم خودش را نه زیاد! (اینجا و اینجا درباره فیلم جالب نوشته اند)

+ Intersection (1994)

تقاطع داستان خیانت مردی به زنش است و تقاطعی که تصادفی را برای مرد به وجود می آورد همه چیز رو در نظر دیگران جور دیگه ای نشون می ده و هم زنش و هم معشوقه اش ازش راضیند!!کلا هندی بود.معمولااز فیلمهایی که ریچارد گرو توش بازی می کنه خوشم نمیاد !

ادامه دارد...

++
     سارا  | 

پنجشنبه 14 آذر1387

اگه یه روزی پنجشنبه بود و خیلی دلتنگ و دلگیر و خالی بود

اگه یه کم سرماخورده بودین

اگه هوا یه کم ابری بود و یه کم آفتابی (که تو اخبار بش می گن نیمه ابری،چرا نمی گن نیمه آفتابی راستی؟چرا نیمه خالی قضیه رو می بینن؟کی گفته ابری خالیه حالا تو هم! خیلی هم پر و توپوله...به من چه اصلا!)

اگه مامانتون لباسهای نیمه خشک مخلوط شده تو یه مایع نرم کننده ی خوشبو رو از توی خشک کن در آورده بود و توی تراس روی طناب پهن کرده بود

اگه یکی از اون لباسا مال شما بود و اتفاقا رنگش قرمز ِخیلی قرمز(قرمز گرم!) بود

اگه اون لباس نیمه خشک تر شده بود

اگه شما در آن پنجشنبه خیلی دلگیر و خالی یه یقه اسکی گرم پوشیده بودین و حالتون گرفته بود و یه کم هم گرمتون بود و تو شک و تردید بودین که بالاخره دلتون تنگه یا گرفته یا سرما خوردین یا همه یا هیچ

طی یه اقدام انتحاری اون لباس قرمز نیمه خشک تر طنابیه رو بردارین و به جای اون یقه اسکیه بپوشین!

احساس خنکی ملس یه لباس گرم...انگار یه لیوان آب هویج بستنی تگری که بستنیش آب شده رو 15 مرداد سر خیابون زیتون کارمندی اهواز (همونجا که یه عالمه باید وایسی تا یه تاکسی بالاخره ببردت داخل زیتون) بدن دستت بگن سربکش!

تاثیرش وحشتناک کیف آور و خوش به حال کن و قلقلکانه خواهد بود و کمی از پنجشنبه دلتنگ و دلگیر و خالی و سرماخوردتان خواهد کاست...Red Hair

++
     سارا  | 

چهارشنبه 13 آذر1387

دی شیخ - که من باشم- با تاکسی!همی گشت گرد شهر به دنبال اثری آلبومی چیزی از یان تیرسن نابغه ی عزیز ولی یافت می نشد که نشد و در عوضش کنسرت آرنا ازانیوموریکونه دوست داشتنی و کنسرت چهارفصل از ویوالدی ( به رهبری ارکستر هربرت فون کارایان )دلنشین را گرفت و کاسه روح و جان شیخ از دیدن و شنیدنشان لبریز لذت و شور و شعف و شادمانی بسیار گشت...

 پ.ن : و شیخ پس از دی با خود گفت :خرید اینترنتی  هم می شود کرد این یان تیرسن را البته!

چه کاریه پ (به فتح پ به شیوه ساسی مانکن فقید!!!)؟!

++
     سارا  | 

سه شنبه 12 آذر1387

سه روز پی در پی بارون باد دار و هوا سرد و خانه محبوس در درازترین نقطه ی یک آپارتمان دراز و او تمام سه روز را در خانه نشسته بود. مادرش در این سه روز شباهت عجیبی به گاج پیدا کرده بود !.وی در طول روز به جای اینکه حرف چندین چیز را بزند یک چیزی را چندین بار حرف می زد! و اون چیز ِدیروز یک تذکر سه خطی بود با این مضمون:"گوش می دی سارا؟ با مرکز درمانی "ش" تماس گرفتم و گفتن اونی که تو می خوای کلا دیگه کار نمی کنه اونجا و فردا وفقط فردا( ودراینجا انگشتش را به نشانه تهدید بالا می برد) استثناعا جای اون یکی که تو نمی خوای می یاد واسه ویزیت! ولی صب ساعت 7و 45 دقیقه باید اونجا باشی" و این ساعت برای یک دختر شیرازی تقریبا شبیه او یعنی نیمه های شب! وکار بسسسیار سختی بود.با هزار نذر و نیاز  که بتواند از پس این ماموریت ناممکن برآید حوالی ساعت 2 نیمه شب خود را خواباند...

ساعت 6 و 45 دقیقه امروز زنگ ساعت موبایلش بیدارش کرد، مادرش یه کاسه آش سبزی دااااغ و یک قاچ نارنج تیز! و یک فلفل پاش با فلفلهای دانه سیاه برایش آورد و او را که نیمه هشیار بود تشویق به توانستن کرد!خواهرش او را تحویل گرفت و همراه خود به خیابان برد تا سر راه دانشگاهش او را یک جایی نزدیک مرکز درمانی "ش" پیاده کند!زیرا او در آن لحظات کاملا خواب بود و البته یک لحظاتی را از خواب می پرید و می دید دارد توی تاکسی با خواهرش برسر انگشتری کل کل می کند یا از حرف آدم توی رادیو که می گفت آدم شروری که برای خودش مجلس ختم گرفته تا از دست پلیس فرار کند و پلیس او را گرفته می خندد ویا توی زیرگذر است و یا آمده اند بیرون بالاخره ...سرانجام او جایی پیاده شد و به راننده گفت خواهرش حساب می کند و یادش رفت یا خوابش برد با خواهرش خداحافظی کند و حدود یک ربع بعد به خودش آمد و به وی اس ام اس زد و چیزی شبیه خداحافظی گفت و خواهرش... بیب!( از آوردن مکالمه به علت حفظ عفت عمومی وبلاگی! معذوریم).وی در مرکز درمانی "ش" درون یک صف طولانی نوبت گیران خزید و از دور یک فامیل ِ دسته دیزی(خیلی دور به زبان شیرازی!) و خیلی پر حرف را دید و از آنجائیکه هنوز خواب بود از دست سلام و احوالپرسان با او با یک روش کاملا نامحسوس فرار کرد و شماره اش شد 17.از ایستگاه پرستاری مرکزدرمانی "ش" اعلام کردند:خانم دکتر م( پزشک مورد نظر) دستشان تا حلقوم در 3عمل جراحی (طبقه بالای این مرکز بیمارستان است)فرو می باشد و حدود 2 ساعت بلکم بیشتر دیگر پیدایش نمی شود...با خود اندیشید اگر بخواهد اینجا بنشیند پس از 5 دقیقه از شدت خواب کف مرکز درمانی "ش" ولو خواهد شد و از ترس این اتفاق قریب الوقوع خود را به خیابان پرتاب کرد... وخداوند چه مهربان است که مرکز درمانی ش را در خیابان زیبای ارم آفرید! هوای عالی یک صبح مطبوع پاییزی بعد از سه روز بارندگی و همه جا نمدار و پر به معنای کلمه از برگهای درختهای زیبا و بیشمار چنار در این خیابان بلند عاشق ! وقتی او به خودش آمد و کمی بیدار شد درورودی باغ ارم را رد کرده بود و بلیطی را که خریده بود در همین فاصله کوتاه گیشه تا آقای نگهبان ورودی،در کیفش گمش کرده بود و داشت دنبالش می گشت تا بدهد پاره اش کنند و زیر لب غر می زد (البته یک غر مهربان) به آقای بطال (کسی که بلیط را باطل یا پاره می کند!) که همون دم گیشه می گرفتی ازم دیگه بابا!

و ناگهان آن اتفاق عجیب نازل شد!اینجا واقعا همان باغ ارم خودشان!بود آیا؟همانی که بارها و بارها آمده بود؟!آخر او همیشه بهار آمده بود و امروز پاییز بود! انگار سریال باغ مخفی رو داده باشند او بازی کند!می خواست برگردد و از آقای بطال بپرسد :واقعا؟؟!!! ولی نرفته بود!

بعد از سه روز خانه نشینی درب راه راه فلزی یک باغ واقعا رویایی با برگها و درختهایی نیمه سبز و نیمه نارنجی در تنالیته ای کاملا پاییزی! در حالی که هاله ای از قطرات باران سه روز پی در پی رویشان نشسته بود و سکوت ملس و قار قار نازک ! و عجیب ِ گاه گاه کلاغها و فواره ی کوچک  آب درون حوض نیلگون وسط باغ و آن سرونازهای بلند و سبز و قوی میان آن همه زردی و آن آفتاب زیبای دیوانه کننده ی کج پاییزی و زمان متوقف شده در این باغ مخفی تازه کشف شده و او و چند باغبان پیر در گوشه کنار آن باغ ،در آن ساعت از روز به رویش باز شده بود....و او خود را به تخته سنگهای نزدیک حوض ماهی دوست داشتنی اش رسانید، همان که ماهی های عیدشان را درونش ریخته بود و نشست و نفس کشید و مرد از مستی و بیهوش شد از این همه رنگ و هوای پاک و صدای کلاغ ! و او صد بار به خودش لعنت داد که چرا واقعا چرا هیچ وقت صبح ِگاه ِ(حدود ساعت 9 صبح!) یک روز پاییزی به این باغ رویایی مخفی نما ! نیامده بود... و او دلش برای خودش سوخت...و البته دیگر خواب کاملا از چشمانش پریده بود و او آماده بود تا به سمت مرکز درمانی "ش" برود و باقی روزش را سپری کند...


* عکس در سایز واقعی

++
     سارا  | 

شنبه 9 آذر1387

همیشه دلم می خواسته بنویسم:زیاد، برخاسته از درون و هر روز! از همان اول راهنمایی که وبلاگ نویس نبودم و دفتر خاطرات بنویس بودم تا همین الان که دیگر از دفتر خاطرات نویسی به آن سبک و تین ایجربازی دست برداشته ام و گاهی وبلاگ می نویسم!

اما وقتی قصد می کنی دفتر خاطراتت را در جایی عمومی بگذاری و مخصوصا وقتی آدم درونگرایی باشی بیشتر سعی می کنی کمتر از خودت بنویسی و درمورد من تقریبا همین اتفاق افتاده است!!

از همان شهریور 82 که با یه قالب ساده بنفش تو پرشین بلاگ با دغدغه نوشتن زیاد، برخاسته از درون و هر روز! شروع کردم تا الانی که 5 سال و اندی است گذشته و هیچ وقت آنطور که می خواستم ننوشته ام! و توی پرانتزاین مشت نمونه خروار زندگی منست که چه کارهای به ظاهر ساده ای که سالها در ذهنم نگه داشتمش  و هیچ وقت جدی بهش نپرداخته ام و این خیلی بد است و آدم ناراحت می شود!

گاهی فکر می کنم وقتی افسرده و غمگینم بهتر می نویسم و کارم برعکس باقی آدمیزادهای دنیا است! هرچند همیشه خودسانسوری و ساکتی ذاتیم همراه نوشته ام آمده است همه جا!

همیشه با خودم می گفتم یک روز ِخوبِ دور اگر درسم را تمام کنم، دغدغه شغلی نداشته باشم، زندگی عاطفی- عشقی روبراهی داشته باشم با دلی آرام و قلبی مطمئن می نشینم و هر روز برای خودم و دل خودم وبلاگ می نویسم.و آن روز ِ خوب ِ دور دو سه ماهی است رسیده است!

همه چیز زندگیم سرجایش است و خدا را شاکرم و اگر هم اندوهی هست از آن مدلیهاست که می گویند نمک زندگیند ،از همانها که می دانی عین امیدواریند، ولی باز هم نمی نویسم و همچنان خودم رو غرق سکوت نگه داشته ام!هدف دومم از داشتن وبلاگ هم شناخت و بیرون ریختن خود واقعیم بوده، جایی برای بلند بلند فکر کردنهای روزانه، روزنوشت لحظه های دلتنگی و روزمرگی هایم بدور از سنگینی و تشویش آدمهای دنیای اطراف! ولی خب از اونجایی که دنیا جای کوچکیست و اصولا کوهها به هم نمی رسند ولی آدمها چرا، نمی شود آنطورکه باید! خیلی آدمهای دنیای اطراف می آیند و وارد دنیای مجازیت می شوند و برعکس مجازی هایی که اطرافی می شوند و تو را دچار همان سنگینی و تشویش می کنند...

ولی این وسط چیزی یا کسی باید تغییر کند و پنیری باید جا به جا شود! و به گمانم آن چیز اعتماد به نفس همه جا خود بودن و راحت بودن و خود را در هر حالتی و فکری دوس داشتن است که باید تغییر کند، تمرین شود و نوشته شود! شاید این طور نوشتنها به درد دنیا و آخرت کسی نخورد ولی اینکه همیشه جایی باشد برای ذهن آشفته ات خیلی خوب است و آدم دوس دارد آنجا را ...

 پ.ن: این یک درددل وبلاگی است و ارزش دیگری ندارد!

++
     سارا  |