تبليغاتX
روزانه
روزانه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 11 مهر1386 توسط سارا

دنيا عينهو گوشت خرگوش مي‌مونه. نصف حلال، نصف حرام. زن نصفة حلال دنياست. هرچي كثافت‌كاري و گندكاري هست توي مردهاست. هركي قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاريخ رو بخونه. تلويزيون تماشا كنه. اگه زني در كار نباشه، عشقي هم در كار نيست...
(استخوان خوك و دست‌هاي جذامي، ص 39)

 این كتاب مستور داستان آپارتمان 14 طبقه اي است كه در هر طبقه داستاني اتفاق      مي افتد و داستان از طبقه 14 اُم و مردي كه به فلسفه زندگي آدما بدبين شده شروع مي شه ...

خدا رو چه ديدين شايد من هم اولين داستانم رو از همين طبقه شروع كردم !در همين راستا هم كتاب مباني داستان كوتاه مستور رو خوندم كه كليات مفيدي از داستان نويسي كوتاه بود هرچند براي مني كه هيچ آشنايي با اين مفاهيم نداشتم كمي گيج كننده بود .

گفتي دوستت دارم و رفتي . من حيرت كردم . از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم . رفتم تا پايان هر چه كه بود و گم شدم . و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود.. .

(چند روايت معتبر، چند روايت معتبر درباره‌ي عشق)

 

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. ...

 

حكايت عشقي بي شين بي قاف و بي نقطه

 

چيزي كه توي اكثر نوشته هاي مستور برام جالب بود اعتقاد به نرسيدن در عشق  بود !
در داستان‌هاي مستور، مرد زن را پيدا مي‌كند، عاشق مي‌شود و در اوج هيجان‌هاي عشق تصميم مي‌گيرد از او دور شود. اين تقابل متافيزيك و فيزيك عشق فلسفة عشق را دچار تناقض و گيجي و سرگرداني مي‌كنه. نمي‌توان منكر زيباييِ رمانتيكِ اين درك و فلسفه از عشق بود. اما در همين واقعيت داستاني، عشق و عشق ورزيدن كه آمده‌اند پناهگاهي امن و ايمن براي انسان و جدا بودن يا افتادنش در هستي باشند، در گريزِ متافيزيك از آلوده شدن به گندِ فيزيك، به ناامني، جنون، خودكشي و طلاق مي‌انجامند و نه به رستگاري انسان.مستور در جايي گفته بود :
آن عشقي كه به وصال منتهی می شود گرچه ممكن است در كوتاه‌مدت بسيار هم شيرين باشد اما در درازمدت به‌دليل اينكه ما «انسان» هستيم و نمي‌توانيم تا ابد عاشق هم باشيم به سرعت از بین می رود. تحلیل می رود و نابود می شود....من شخصا همچين چيزي رو قبوي ندارم و به نظرم اعتقاد درستي نيست.وچيزي كه در مصاحبه هايش بارها گفته است" هيچ وقت از نوشتن لذت نمي‌برم...!"برايم خيلي عجيب است اينكه نويسنده ي خوبي همچين حسي داشته باشد!

در هر حال كتابهاي كوچك و گيرايش را دوس دارم.حسابي ذهن و حسم را در گير كردند و فوق العاده از خوندنشون لذت بردم ...

 

مرتبط:

۱.گفتگويي با مستور پيرامون داستانهايش

۲.نگاهي به چهره زنان در آثار مستور

۳.درباره آثار مستور

۴.ساخت فيلمي از كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي

۵.ترجمه برخي از داستانها ي مستوربه زبان تركي

نگارش در تاريخ سه شنبه 10 مهر1386 توسط سارا

يَا خَيْرَ مُجِيبٍ وَ مُجَابٍ

يَا خَيْرَ مُونِسٍ وَ أَنِيسٍ

يَا خَيْرَ صَاحِبٍ وَ جَلِيسٍ

يَا خَيْرَ مَقْصُودٍ وَ مَطْلُوبٍ

يَا خَيْرَ حَبِيبٍ وَ مَحْبُوبٍ

جوشن كبير  ۹۵    

نگارش در تاريخ پنجشنبه 5 مهر1386 توسط سارا

"Hey There Delilah" 

 ...    

Hey there Delilah
Don't you worry about the distance
I'm right there if you get lonely
Give this song another listen
Close your eyes
Listen to my voice it's my disguise
I'm by your side

Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
Oh it's what you do to me
What you do to me

.....

 

وقتي بدجوري دلت گرفته

وقتي واسه اينكه دلتنگي يادت بره مجبوري پله نوردي كني

وقتي رو نيمكت مي شيني و اين آهنگه  رو واسه خودت گوش ميدي

وقتی كه

يه نسيم خنك پاييزي ، صداي جيرجيرك و بوي اكاليپتوس باهاش قاطي مي شه

.

.

.

حس مي كني داري غرق مي شي

توي صداي فوق العاده گيتار و ترانه

و دلتنگي اي كه هر لحظه داره بزرگتر مي شه .......

 

درباره وبلاگ

بلند بلند فکر کردنهای روزانه
روزنوشت لحظه های دلتنگی
و روزمرگی هایم
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ