از 16سال پيش تا هفته پيش خانه پدري
حياط داشت ،درخت پرتغال ، ازگيل و گاهي گل رز و ياس كبود داشت
گلخونه اي كه رو ديوارش مينياتوري بود
كه درعالم بچگي يكيش من بودم، يكيش داداشم و اون يكي خواهرم !
وسط گلخونه اش حوض بود با يه عالمه ماهي گلي
توي بهار خوابش تابستونا مي خوابيديم و زمستونا فرشي از برف مي شد
ديوار حياطش مكان پياده روي گربه ها بود
پنجره هاي بزرگي داشت و آسمان كوچيكي كه بالاي سر حياطش فرش شده بود
در و ديوارش پر از خاطره بود و همين خاطره ها كهنه اش كرده بودند...
از هفته پيش تا كنون خانه پدري
طبقه 14 ام تو يه بلوك از يك مجتمع 24 بلوكي است
حياط ، گلخونه ، ماهي و گربه نداره
يه عالمه درخت ،آدم ،ماشين و خونه تو سايز كوچيك هميشه از پنجره اش پيداست
انگار از گوگل ارت داري نيگا مي كني
آسانسور ،نگهبان ، باغبان و... داره
پنجره هاي كوچيكي داره با آسماني بزرگ
كه هواپيماها را مي توانيم خوب ِ خوب ببينيم ...
خانه پدري اكنون را دوس دارم ،تنوع جالب و بزرگيه
اما براي خانه پدري قبلي حسابي نوستول شده ام !

