تبليغاتX
روزانه
دوشنبه 23 بهمن1385
روي ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور

خیلی گیرا و باسوالهای همیشگی فلسفی جذاب شروع می شه

 اما آخرش انگار خواسته همه چیز رو به اونجایی ختم کنه که نویسنده خودش دوس داره ...

به دلمان نچسبید!

پ.ن : نقدهایی که واسه این کتاب نوشتن

++
     سارا 

چهارشنبه 11 بهمن1385

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


عرفان نظرآهاری

++
     سارا 

سه شنبه 10 بهمن1385

و چه بسا چیزی را ناخوش داشته باشید و آن به سود شما باشد،

و چه بسا چیزی را خوش داشته باشید و آن به زیان شما باشد،

و خداوند می داند و شما نمی دانید......(بقره 216)

++
     سارا 

سه شنبه 3 بهمن1385
گیر افتاده است

قلبم

در کنج یک کوچه بن بستِ بن بست ....

++
     سارا