تبليغاتX
روزانه
پنجشنبه 30 آذر1385

گرد آمديم : شبچره اي بود و آتشي،

گفت و شنيد و قصه و نقلي ز سير و گشت...

وقتي كه بر شكفت گل هندوانه، سرخ در اوج سرگذشت

 يلدا، شب بلند، شب بي ستارگي

 لختي به تن طپيد و به هم رفت و در شكست.

با خانه مي شديم كه گَرد سپيده دم بر بام مي نشست.

سياوش كسرايي

++
     سارا 

سه شنبه 28 آذر1385
همیشه حرفهایی هست برای نزدن...

++
     سارا 

یکشنبه 26 آذر1385
بعضی روزا

چه هوای مه آلود و مرموزی داره این اهواز

 مثل هوای لندن !

++
     سارا 

پنجشنبه 16 آذر1385
آقا عجب بارونی داره می باره

روی ناودوون می باره

حیاط خونمون چه محشر شده!

خدایا خیلی حال داد

تی اچ ایکس!

++
     سارا 

چهارشنبه 15 آذر1385

اگه يه روزي مهمون يكي از بستگانت باشي

تو يه خونه 70_80 متري

با يه تلويزيون در سايز 43 اينچ

با يه سيستم عجيب و خفن صوتي _ازونايي كه از هر گوشه خونه مي توني صداي يه قسمتي از فيلم رو بشنوي_

با يه گربه خانگي كه تو تاريكي از سر و كولت بالا مي ره _در حالي كه تو به شدت از گربه ها مي ترسي_

در حالي كه همه چراغها رو خاموش كردن

و ساعت از 1 نيمه شب گذشته

بشيني فيلمهاي ترسناكي مثل

 Half light ,The hills have eyes , The village

رو پشت سر هم ببيني و هنوز زنده باشي و بياي وبلاگ بنويسي خيليه ها!

 

 پ.ن :نظرم هم در مورد فيلمهاي مشاهده شده اينه كه كلا من آدم فيلم ترسناك بيني نيستم و ديدن اين جور فيلمها رو يه جور وقت تلف كردن صرف مي دونم.در ضمن گربه داشتن هم كار مزخرفيه!

 

++
     سارا 

دوشنبه 13 آذر1385

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
...

++
     سارا 

یکشنبه 12 آذر1385

 روحم داره به شدت سرفه ميكنه

بايد ببرمش دكتر...

++
     سارا 

جمعه 10 آذر1385

1.

اينك...

اگر اندك اندك دوستم نداشته باشي

من نيز تو را از دل مي برم

اندك اندك

اگر يكباره

فراموشم كني

در پي من نگرد

زيرا پيش از تو فراموشت كرده ام

اگر توفان بيرق هائي را

كه از ميان زندگيم مي گذرند

بيهوده و ديوانه بخواني

وسر آن داشته باشي

كه مرا در ساحل قلبم

آنجا كه ريشه در آن دوانده ام

رها كني

به ياد داشته باش

يك روز

در لحظه اي

دست هايم را بلند خواهم كرد

ريشه هايم را به دوش خواهم كشيد

در جستجوي زميني ديگر

اما

اگر روزي

ساعتي

احساس كني كه حلاوت جاوداني ات را

براي من ساخته اند

اگر روزي گلي

بر لبانت برويد در جستجوي من

اي عشق من

درمن تمامي شعله ها زبانه خواهد كشيد

زيرا در درونم نه چيزي فسرده است و

نه چيزي خاموش شده

عشق من حيات از عشق تو مي گيرد

وتا روزي كه تو زنده اي در دستان تو خواهد بود

بي اينكه از عشق تو جدا شود

 

از كتاب هوا را از من بگير خنده ات را نه _ پابلو نرودا

به نظرم بد ترجمه شده بود و حال و هواي رووني نداشت شايد هم چون شعرهاش قديمي بودن اين جوري بود،خلاصه كه من از خوندن شعرهاش چندان لذت نبردم!

 

2.

گاو خوني از جعفر مدرس صادقي داستان پسري كه شروع به نوشتن خوابهاش ميكنه.توي يه فضاي ماليخوليايي دغدغه هاي زندگي اش رو مرور مي كنه.دست آخر توي بيداري هم خواب مي بينه.در واقع خوابهاش وارد زندگيش شده ...خيلي از خوندش خوشم اومد

 

 3.

هيچ چيز از آن انسان نيست

 هرگز

نه قدرتش

نه ضعفش

نه دلش حتي

و آن دم كه دست به آغوش مي گشايد

سايه اش سايه صليبي ست ...

و آن دم كه مي پندارد خوشبختي اش را

در آغوش فشرده است

آن را له مي كند

زندگي او طلاقي عجيب و دردناك است...

هيچ عشقي را...

هيچ عشقي را سرانجام خوش نيست...

 

قسمتي از نمايشنامه "داستان خرس هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد "از ماتئي ويسني ويك .اين نمايشنامه از معروف ترين نمايشنامه هاي اين نويسنده رومانيايي ساكن فرانسه است كه در 1998 نوشته شده .فضاي داستان در واقع يه حركتي بين تاريكي و روشناييه.داستان ِ عشق، يه عشق كه از ماديت به معنويت و در نهايت مرگ ختم مي شه.فوق العاده بود به نظرم

 

++
     سارا 

جمعه 3 آذر1385

لعنت بر وبلاگي كه به خاطر آپديت شدنش

كول ديسك نازنينم كه

پلير هم بود رو زدم به اين سيستم لعنتي Mp3

و چنان دودي ازش بلند شد كه كباب شدم!

حيف اون همه چيز كه تايپ كردم...خيلي ناراحتم

حالا من بدون اون چه كار كنم؟:((

 

 

++
     سارا