تبليغاتX
روزانه
روزانه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 18 آبان1385 توسط سارا

ابرهاي همه عالم در دلم مي گريند...

 

 

اخوان

 

نگارش در تاريخ دوشنبه 15 آبان1385 توسط سارا
دیروز رفته بودم چغازنبیل

خیییلی خوشمان آمد!

 در قرن ۱۳ پیش از میلاد هر کسی به عقاید خداپرستی دیگری احترام می ذاشته  و هرکسی یه پرستشگاهی داشته!!بابا خیلی متمدن بودن...

نگارش در تاريخ یکشنبه 7 آبان1385 توسط سارا

منتظرم

تا دلم به سختي سنگ شود...
نگارش در تاريخ شنبه 6 آبان1385 توسط سارا

گاهي روزهاحس مي كني اونقدر قوي شدي كه وقتي مي خواي غصه هاتو بشماري خنده ات مي گيره

گاهي روزها هم حس مي كني اونقدر ضعيف شدي و سطح تحملت اومده پايين كه وقتي مي خواي نفس بكشي گريه ات مي گيره

ديروز واسه من ازين روزهاي دومي بود!

همش كلافه بودم ،اين همه تعطيلي و هيچي... كتاب داستان تازه اي كه خريدم رو بو مي كردم ،با كتاب سيمي شده درسيم ور مي رفتم ،ديكشنري كپك زده ام _ تابستوني تو انبار خوابگاه خيس شده بوده و كپك زده _ رو بر مي دارم و با گوشه چشم به لغاتي كه بايد در بيارم نگاه مي كنم ...حوصله هيچ كدومشون رو نداشتم، حس مي كردم دارم زير آبي مي رم بدون نور و اكسيژن ...هوا خيلي پاييز شده و دلچسب،يهو هوس كردم برم حافظيه...هوا گرگ وميشه كه مي رم تا وقتي كه چشام مث آسمون تاريك شد نشستم توي حياطش، تا وقتي يه تيكه ابر اومد جلو ماه لاغر رو گرفت...

چقدر شلوغ بود ! يه رز بلند و سفيد گذاشته بودن رو مزارش،چندتايي نشسته بودن و با يه حال و هواي خاصي حافظ مي خوندن...آدم يه جورايي اونجا محزون مي شه،اين حالت رو خيلي دوس دارم ،نه ناراحتي نه خوشحال، مث هواي گرگ و ميشِ حالت! همونجا به حافظ قول دادم هر بار اومدم شيراز برم پيشش، وقتي اومدم خونه به راحتي يه عالمه گريه كردم و بعدش كلي سبك شدم...

 

نگارش در تاريخ جمعه 5 آبان1385 توسط سارا

به سوي تو

به شوق روي تو 

به طرف كوي تو 

سپيده دم آيم

مگر تو را جويم

بگو كجايي؟

 

نشان تو

گه از زمين گاهي ز آسمان جويم

ببين چه بي پروا

ره تو مي پويم

بگو كجايي؟

 

كِي

رود رخ ماهت

از نظرم

به غير نامت

كِي نام دگر ببرم ؟

 

اگر تو را جويم

حديث دل گويم

بگو كجايي؟

 

به دست تو دادم

دل پريشانم

دگر چه خواهي ؟

فُتاد ه ام از پا

بگو كه از جانم

دگر چه خواهي؟

 

يك دم از خيال من

نمي روي اي غزال من

دگر چه پرسي

ز حال من ؟

 

تا هستم من

اسير كوي توام

به آرزوي توام

 

اگر تو را جويم

حديث دل گويم

بگو كجايي؟

 

 

به دست تو دادم

دل پريشانم

دگر چه خواهي ؟!

پ.ن:خیلی شعر غصه داریه ...نه؟

نگارش در تاريخ پنجشنبه 4 آبان1385 توسط سارا

طي يه جستجوي گوگلي كه هم اكنون درباره گلي ترقي _قبلا درباره كتاب دريا پري اش نوشته بودم _ داشتم كاشف به عمل آوردم كه طرح اوليه فيلمنامه فيلم شبهاي روشن(فرزاد مؤتمن) كه به نظرم قشنگترين فيلم عاشقانه ايراني است كه تا به حال ديده ام و از ديدنش هم سير نمي شم _يه روز درباره اش مي نويسم _كار خودش بوده ، همچنين فيلمنامه ي فيلم خيلي خوب درخت گلابي(داريوش مهرجويي) ـ به همچنین !ـ نوشته ترقي ست و از همه اينها گذشته اون اولين فيلمنامه نويس زن ايرانيه كه فيلمنامه اي به اسم «بي‌تا» را نوشته كه در سال 1351 به اكران درآمده.

اولين داستانش " من «چه گوارا» هستم" و يكي ديگه از داستانهاش" انار بانو و پسرهايش" رو هم به تازگي خوندم و خوشم اومده ...خلاصه اينكه يكي ديگه از نويسنده هاي باب دندونم رو كشف كردم!

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 3 آبان1385 توسط سارا

به ديوار كنار تختم توي خوابگاه

فكر مي كنم

بارها برايش  گريه كرده بودم

از رازهايم ،از غصه هايم ، از تو گفته بودم

نكند امسال همه را

براي نفر بعدي كه روي اون تخت زندگي مي كند ،

تعريف كرده باشد...

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 2 آبان1385 توسط سارا

بنازم به بزم محبت ، كه آنجا

گدايي به شاهي مقابل نشيند...

 

درباره وبلاگ

بلند بلند فکر کردنهای روزانه
روزنوشت لحظه های دلتنگی
و روزمرگی هایم
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ