تبليغاتX
روزانه
روزانه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 29 تیر1385 توسط سارا

بعد ازظهرها ساعت 2 شبكه دو منو مي بره به 8سال پيش جمعه شب ها شبكه دو ....

 

سريال جاده اي به آونلي محصول كانادا كه مدت ساخت  آن (1997 ـ 1989)بود و ما به اسم قصه هاي جزيره اونو مي ديديم.كارگردان اون  مونتگمري تعداد زيادي شخصيت  به اندازه افراد يك شهر كوچك خلق كرده  كه هر كسي به راحتي مي تونه حداقل با يكي از چهره ها، احساس همذات پنداري كنه. اين سريال گوياچند سال پياپي جوايز اِمي را كه به اسكار سريال هاي تلويزيوني مشهور است رو هم گرفته.

سارااستنلي ، خاله هتي ، گاس پايك ، فيليسيتي...خيلي دوسشون داشتم .هميشه خودمو جاي فيليسيتي تصور مي كردم و دلم واسه گاس تنگ مي شد! :))اون موقع به نظرم خيلي ناز بودن ولي نميدونم چرا الان اين قدر رنگ و رو رفته به نظر مي رسن !

 

__________________________

 

يه عالمه كتاب  ،     كار        ،     درس       ،  فيلم   ،  موسيقي     و  دوستِ

           نخونده ، انجام نداده ، مطالعه نشده ،  نديده  ،  گوش نكرده و   تلفن نكرده ....

 

   هي سارا كام آن پليز !

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 28 تیر1385 توسط سارا

زندگي سپري شد تا آن شوم كه اكنون هستم!

آيا ارزشش را داشت؟!

ريچارد باخ

 

در يكماه اخير حداقل 44 ساعت توي جاده بودم، به غير از اون 34 ساعتي كه خواب بودم ! يه 10 ساعتي رو به فكر كردن و مرور همه ي دور و برم گذروندم ناخود آگاه!( اصولا خاصيت توي جاده بودن و نداشتن همسفري كه بخواي باهاش حرف بزني همينه)

القصه …

به خودم مي گفتم دغدغه هاي اصلي زندگيم چيه؟آيا واقعا چيزهايي هستن كه بشه بهشون گفت دغدغه…آيا ارزششو داره؟ يعني آيا اين دغدغه در قالب اين زندگي كه برام تعريف شده واقعا اسمش دغدغه است ؟

خيلي وقتها زندگيم مثل پيچكي بوده كه دور يه چيزي پيچيده و بالا رفته …به يه چيزي تكيه كرده

يه حس  يه آدم يه موقعيت …و اغلب در نهايت احساس شكست كرده …يا حداقل راضيش نكرده!

هيچ وقت زندگيم متكي به خودش نبوده ،نمي دونم شايد اصلا خاصيت زندگي همينه!

 ولي از زندگي پيچكي خوشم نمياد دلم زندگي سروي مي خواد

 آزاد و رها و محكم …

واقعا نمي دونم چه چيزي يا چه كاري منو به خودم بر مي گردونه ؟

 مسئله ديگه اي كه اغلب بهش فكر مي كنم اينه كه نكنه دارم جوونيمو حروم مي كنم ؟!

 اگه تو 24 سالگي نرم تو دل طبيعت و يه عشق خوبو تجربه نكنم و به ساز دلم نرقصم و خوش نگذرونم پس كي مي خوام ؟! 4 سال ديگه كه حوصله همه چيزو از دست دادم؟! سرمو كردم تو 4 تا كتاب و روزمرگي كه هيچ لذتي نداره …

دل بستم به چيزهايي كه تو آينده مي خواد اتفاق بيفته …

از طرفي هم مي گم نميشه هم اين جوري قضاوت كرد .  من هنوز نمي دونم از چه چيزي واقعا لذت مي برم كه برم دنبالش  و بگم اين ديگه خودشه، در حد خودم از درس خوندن خوشم مياد شايد اگه با حوصله تر به قضيه نگاه كنم  لذت هم ببرم

شايد هم فقط بايد تو لحظه اكنون آبتني كنم …

نمي دونم ولي دلم لك زده واسه يه زندگي پايدار كه روح و جسمم به يه آرامش نسبي برسه …

چيزي كه الان خيلي باهاش فاصله دارم !

خب حالا اينا رو نوشتم كه چي؟! دنبال يه تغييرات اساسيم …ولي نمي دونم از كجا ؟!:(

 

تکه های یخ
در پارچ ذوب می شود
مثل جوانی ما
و جوانی ما
ذوب می شود
مثل تکه های یخ در پارچ
چقدر طول کشیده این ظهر تابستان!
این ساعت دیواری باید خوابیده باشد
کار، جایی می لنگد
می لنگد پای خورشید در آسمان

 

                                                 رسول یونان 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 22 تیر1385 توسط سارا
امشب دارم می رم سفر و چند روزی می مونم قول می دم وقتی برگشتم یه دست حسابی به سر و روی اینجا بکشم و ازین وضعیت اسفناک درش بیارم !

.

.

.

خیلی دلم شور می زنه ...برام دعا کنین کارام خوب پیش بره و بهم خوش بگذره و خسته نشم و هوا خنک تر بشه و یه خورده از این پررویی ام کاسته بشه !p:

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 13 تیر1385 توسط سارا
هیچ چیز لذت بخش تر از این نمی تونه باشه

 که امتحان آخر رو حذف کنن و بگن به سلامت تا ترم بعد!

من آزاد شدم ...هورااااااااااا

ولی خیلی ترم بدی بود...

نگارش در تاريخ یکشنبه 11 تیر1385 توسط سارا
به

ج

ه

ن

م

!

پ.ن:دلم می خواد با تموم وجود تو تموم طول روز اینو با خودم تکرار کنم....

درباره وبلاگ

بلند بلند فکر کردنهای روزانه
روزنوشت لحظه های دلتنگی
و روزمرگی هایم
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ