تبليغاتX
روزانه
دوشنبه 25 اردیبهشت1385
نمی دونم چرا وقتی وارد کتابخونه می شم بی اختیار به سمت قفسه کتابهای روانشناسی کشیده

می شم و از کارهای خودم باز می مونم!

جدیدا بدجوری با ماهنامه روانشناسی جامعه حال می کنم

تقریبا تمام مطالبش برام جالب و خواندنیه

اینم وبلاگ سردبیرش!

پ.ن:نمی دونم چرا این لینکها امروز نمیان!ای نامردا!

++
     سارا 

یکشنبه 24 اردیبهشت1385

از اونجایی که شیراز راه آهن نداره تا حالا تجربه ی یه سفر طولانی با قطار رو نداشتم تا اینکه هفته پیش بالاخره در جهت رفع این عقده ی دیرینه اقدام کرده و دست یکی از دوستان پایه ام رو گرفتم و به نیت نمایشگاه کتاب از اهواز راهی تهران شدم!

سفر با قطار لذت خاصی داره , هم میتونی بخوابی,هم میتونی راه بری , هم بهت غذا می دن , هم میتونی مانتو و روسریتو در بیاری,هم منظره های طبیعت توی راه رو به خاطر حرکت و تکانهای نسبتا یکنواخت با یه ریتم عشقولانه و شاعرانه ببینی!فقط شبها سرو صدای زیادی داره,انگار که هویچ تو مغزت رنده می کنن.یه یک ساعتی هم توی تهران تاکسی سواری کردیم که یک آهنگ و ترانه ی خیلی ناز هم به لطف رادیو ضمیمه اش شده بود :

من زنده بودم اما

 انگار مرده بودم

زیرا که روزها را

 با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها

تنها به جرم اینکه

او سرسپرده می خواست

من دل سپرده بودم…

با اینکه نمایشگاه امسال نسبت به سالهای قبل خیلی بدتر بود ولی از همیشه بیشتر خرید کردم!یه عالمه از سازمانها و انتشاراتشون که در رابطه با محیط زیست کتاب داشتن اصلا شرکت نکرده بودن,شماره غرفه ها جابه جا شده بود و به مرکز اطلاع رسانی اطلاع نداده بودن,خیلی از انتشارات با اسمهای دیگه ای شرکت کرده بودن….8 تا کتاب زیست محیطی خریدم + 8 تا کتاب واسه دل خودم + چندتا پوستر از کارهای فرشچیان و …

ساعت 5/5 همون روز هم برگشتیم . موقع برگشتن اونقدر توی قطار اتفاقات و صحنه های خنده دار داشتیم و خندیدیم و خوش گذشت که 15 ساعت راه برام مثل 15 دقیقه به نظر رسید

در کل سفر مختصر ,مفید و خوبی بود :)

++
     سارا 

شنبه 23 اردیبهشت1385
این روزها....

احساسم مث مورچه سردرگمیه

که راه لونشو گم کرده.....

++
     سارا 

جمعه 22 اردیبهشت1385
دو چیز نباید دنبالش بود

وگرنه بدجوری باختی

باید خودش بیاد سراغت

یکی پول

یکی عشق!

++
     سارا 

پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
بعضی آدما ....

مثل در بدون کوبه می مونن

نباید صداشون زد

نباید کوفتشون!

++
     سارا 

شنبه 9 اردیبهشت1385
قانون ۱۳ من!:

هر وقت تصمیم جدی می گیرم کاری , چیزی یا کسی رو ترک کنم
با شدتی توان دار در جهت عکس تصمیمم حرکت می کنم !
پس همانا بر من مستحب و واجب است در این زمینه تصمیمی اتخاذ نکنم تا خود روزگار مرا آدم بنماید !

++
     سارا 

چهارشنبه 6 اردیبهشت1385

دیروز رفتم شوش و بالاخره مقبره دانیال نبی رو دیدم

شهر قشنگیه با یه پیشینه تاریخی جالب و دیدنی ...

++
     سارا 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385
ایول به دوستان که این روزها به قول فروغ گفتنی

همچنان که تو را می بوسند در ذهن طناب دارت را می بافند

یا یه چیزی تو همین مایه ها....

امروز با این ترانه  ابی از خواب بیدار شدم

برای زنده بودن جستجویی تازه می خوام

ای خدایا ای خدایا آرزویی تازه می خوام....

خیلی دلم می خواد چیزهای بیشتر و بهتری اینجا بنویسم ولی هر لحظه یه نفر بالا سرم داره کشیک می ده !:(

++
     سارا