تبليغاتX
روزانه
پنجشنبه 31 فروردین1385
نمی دونم اینو کجا خوندم:

برای به دست آوردن چبزهای با ارزش

باید چیزهای باارزشتری رو از دست داد......!

خیلی غم انگیزه ..نه؟!

*دلم از قالب تاریک می گیره این قالب زیتونی چطوره؟!این بهتره یا اون میخکیه؟

++
     سارا  | 

دوشنبه 28 فروردین1385
هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه ای است متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کردن است.

اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیره های کاغذی بیاموز.

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز ، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من - ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.

عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را امکان پذیر می کند اندیشه پایان آن جدایی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز، از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی. امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی است . اینجا را غباری گرفته است.

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند.

" باردیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی

*دلم میخواد فقط بشینم و زیر صدای کولر گازی کتاب بخونم و به صدای فروغ گوش کنم یا صدای پری خوانی شکیبایی... ولی حیف که مدام خاطره ی بد ترم ۲ دوره لیسانس میاد جلو چشمم!:))

++
     سارا 

یکشنبه 27 فروردین1385
آه...

سهم من اینست..

سهم من از زندگی آدمهای آن نرمالیست که هر روز به تعدادشان اضافه می شود!

++
     سارا 

شنبه 26 فروردین1385
مثل یه لوبیای سحر آمیز احساسم داره رشد میکنه
ولی شاخ و برگهای غول آسا و عجیبی داره
ترسناکه
نمیدونم اون بالا مرغ تخم طلا منتظرمه یا غول آدم خوار!

++
     سارا 

دوشنبه 21 فروردین1385

بعد از 7 ماه توی اهواز بودن دیشب برای اولین بار کنار رود کارون قدم زدم و به تصویر نورانی چراغهایی که عکسشون توی رود افتاده بود با لذت نگاه کردم ...کم کم داره ازین شهر خوشم میاد !هرچند بوی تند گرماشو کم کم دارم حس میکنم....

دیروز یه دوست خیلی خیلی عزیز یه کتاب خیلی خیلی خوب  برام فرستاد که باید بارها خوندش و لذت برد . یه کتابی مث شازده کوچولو , پره فلسفه ی بودن و زیستن و همه اونچه با زیستنمون گره خورده... 

"فقط کسایی که زیاد گریه میکنن میتونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن!

تو آتیش انتظارو ثروت و عشق و آزادی می سوزی و ذوب میشی. واسه گرفت حقت از پا در میای ......ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره!پس هدرش میدی و بی خیالش میشی.دلت میخواد برگردی عقب و دوباره بجنگی و درد بکشی!وقتی به آرزوت میرسی حس میکنی گمش کردی!خوش به حال کسایی که به خودشون میگن :دلم میخواد راه برم...نمی خوام به جایی برسم!بیچاره کسایی که به خودشون میگن:میخوام برسم اون جا!رسیدن یعنی مردن!

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...اوریانا فالاچی

++
     سارا 

شنبه 19 فروردین1385

خوبی روز تولد  اینه که یادت میاد چقدر دوستای خوب و باارزش داری و چقدر تنها نیستی !

ممنون مهربونا!:) 

++
     سارا 

چهارشنبه 16 فروردین1385
از مزایای تشکیل نشدن کلاس و بیکار بودن اینست که فعالیت فیلمی خود را ادامه داده و به اتفاق رفقا به سینما رفته و این فیلم قشنگ اما با داستانی اعصاب خورد کن را ببینیم!

++
     سارا 

یکشنبه 13 فروردین1385
وقتي بچه تريم يه روز واقعا مزه يه روز رو مي ده ولي الان يه سال هم به چشم نمياد از بس زود و سريع مي گذره ! تعطيلات نوروزي كه ديگه جاي خود دارن .باورم نمي شه فردا بايد برگردم اهواز! هيچ كدوم از كارهاي درسيم هم كه قرار بود ...حرفشو نزنم بهتره كه از يادآوريش عرق شرم بر پيشونيم مي شينه !از كتابهايي كه از كتابخونه گرفته بودم(1) هم فقط تونستم يه كتاب رو كامل بخونم و بقيه اش نيمه كاره مونده ! همش پاي تي وي يا پي سي،يه دوباري هم رفتم سينما به اضافه مهمون بازي اجباري !فيلمهاي خوبي هم تو اين مدت ديدم (2) 12 به در و يه كوهنوردي خيلي خوب هم رفتم .يه روز هم با تني چند از باحالهاي فاميل نشستيم و 4_5 ساعت دبلنا بازي كرديم كه همه تعطيلات يه طرف و اون چند ساعت هم يه طرف . آخرش هم هر چي برده بوديم به پيشنهاد بابا گذاشتيم واسه صندوق صدقه!((:
(1 )
گوجه فرنگي هاي سبز ...مينو كريم زاده : داستان پر كششي بود و پر بود از جملات قابل تفكر حتي بعضي جاها گريه ام گرفت !ولي شخصيتهاي داستان خيلي مستقيم و عريان پيام اخلاقي هاي خودشون رو مي دادن و كلا بد نبود ...
مرشد و مارگريتا ....ميخائيل بولگاكف : هنوز تمومش نكردم ولي تا اينجاش خيلي خوشم اومده
دنياي وارونه...50 داستان طنز از عزيزنسين: در دست خوندن !
(2)
حکم : بد نبود اگه پولاد كيميايي اش رو بيشتر مي كردن بهتر بود! D:
چپ دست : موضوعش جديد بود ولي يه چيزي تو مايه هاي شاخه گلي براي عروس بود!
فرش باد : خيلي خوشم اومد

رز زرد:غیر واقعی و بی مزه
خيلي دور خيلي نزديك : خيلي دوس داشتني خيلي خوب
جايي براي زندگي : اي...
تارا و تب توت فرنگي : خيلي بيخود
آنا و كينگ : خيلي ناز
ولنتين : ترسناك ولي قشنگ
ماتريكس : براي بار چندم و باحال!
زادورا :داستان جومانجي احتمالا از اين فيلم به سرقت رفته بود !
دختري با گوشواره مرواريد : بسيار بيوتيفول !
اسنلي و آيريس:قديمي و تكراري بود ولي داستان لطيفي داشت
سرنوشت ناگوار: كمدي و قشنگ
نقشه پرواز:مهيج و پليسي... خوشم اومد
سريال وفا هم مي ديدم ....
نظرات كاملا كارشناسانه بودن !نه؟! )):
 وتعطيلات تمام شد و دلم نمي ياد به اين زودي دل از  عطر اين همه بهار نارنج، هواي عالي و طبيعت پر گل و بلبل شهرم بكنم و برم سر درس و مشقم ...)):

++
     سارا 

شنبه 12 فروردین1385
_ ممكنه يه سوئ تفاهم براي يه واقعيت كه فرصت گفتن خودشو پيدا نكرده ، يه گور ابدي بكند!

_ بعضي اتفاقها فقط در شرق جهان مي تواند بيفتد. جايي كه آدمها چندان عادت به گفتن حرف دلشان را ندارند. يا شرم نمي گذارد يا ترس از نيافتن موقعيتي تازه.گرچه گاهي صداقت بي رحمانه به نظر
مي آيد اما زخم آن اصلا عمق زخمي را كه يك پرده پوشي چندين ساله با خودش مي آورد با خود ندارد.

_ دلبستگي و دلواپسي انسانهايي كه اسير پنهان كاري گذشته و امروز خويش اند... شايدبه خاطر همين رنج خاموش است كه كمتر به پيش داوري گرفتار مي شوند و كمتر ميتوانند از كنار گره مبهم زندگي ديگران بي اعتنا بگذرند.چه انان كه خطاي خود را مي پذيرند و چه انان كه انكارش مي كنند ، همه در سكوتي سنگين به سر مي برند؛ سكوتي كه گاه خنثي و ويرانگر است ؛اما همين كه چرخش زمان پرده ها را پس مي زند ، همه در مي يابند براي رها شدن از اين تنگنايي تاريك ، بايد پنجره اي بگشايند و آن تنها و تنها ، پنجره گفت و گو و بيان حقايقي است كه در پرده ابهام قرار گرفته اند .

رمان گوجه فرنگي هاي سبز ... مینو کریم زاده

++
     سارا 

جمعه 11 فروردین1385

+

آدما هر چي محدودتر باشن ترساشون هم بيشتره ....و بالعكس!

 

+

 کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است!

 

+

يادمان باشد
عشق
معامله اي نيست
که مثل ازدواج
در دفتر ثبت اسناد
ثبت شود ؛
معادله ايست
که از هر طرف حلش کني
بايد جوابش يکي شود...

 

+

 در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

 من چنینم که نمودم،دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سر گردانند
لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان ِچنین مستحق هجرانند
حافظ

++
     سارا 

دوشنبه 7 فروردین1385

لعنت به اين اعلام برنامه هاي تلويزيوني كه ياد آدم ميارن چندمه!

++
     سارا 

یکشنبه 6 فروردین1385

من هم به شيوه رهبر عزيزمون ميخوام واسه امسال يه اسم بذارم....

سال مبارزه با افسردگي! با هر چيزي مي خواي مبارزه كني بايد اول خوب بشناسيش ، باهاش كلنجار بري زواياي مختلفشو ببيني تا بتوني از ضدش استفاده كني ...افسردگي يا به قول روونشناسا سرماخوردگي روحي يه چيز شناخته شده است كه راه حلهاشو با خوندن 4 تا كتاب و يه گپ بي حاصل با يه اينكاره مي شه فهميد ولي خب مشكل از اونجايي شروع مي شه كه هر كسي تو عالم خودش فكر مي كنه با بقيه فرق فوكوله و قضيه چيز ديگه ايه...و ازونجايي هم كه خون من از بقيه رنگين تر نيست دچار يه همچين توهمي شدم !و از طرفي حس ميكنم احساساتم زنداني شده،خودم نيستم ....اينا فقط ترس من از خودم و احساسمه كه دارم روز رو باهاش شب مي كنم .چرا از وبلاگ نويسيم استفاده نكنم ! به نظرم مهمترين چيزي كه هر آدمي تو طول زندگيش مي تونه انجام بده همين خود بودنه ، بدون ترسي از قضاوت و نظر ديگران...فقط خواهش ميكنم كاري به كارم نداشته باشين ،ممنون از نگاه مهربون و نگرانتون ....اجازه بدين خودم بتونم از شبم عبور كنم :)

 

++
     سارا 

شنبه 5 فروردین1385
این قالبه بهتره یا قبلی؟

+بعدالتحرير: يه مدت براي تنوع قالب و نوشته هامو عوض ميكنم ....خودم هم فكر ميكنم قبلي بهتر بود ولي فعلا حسش نيست....

 

 

++
     سارا  | 

پنجشنبه 3 فروردین1385

 سال نو !

اسمش همراهشه ، يه چيز نو...

يه سالي كه تا حالا تجربه نشده!

دوس دارم روزانه هاي امسالم مث روزانه گوته باشه :

 

"آدم بايد روزانه مقداري موسيقي گوش کند،

 يک شعر خوب بخواند،

 يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد! "

 

++
     سارا 

چهارشنبه 2 فروردین1385

++
     سارا