تبليغاتX
روزانه
یکشنبه 22 آبان1384
همیشه همه چیز دلیل مهم و بزرگی نمی خواد
مثل اون آدمی که می خواست خودشو از یه درخت توت حلق آویز کنه
بعد یه توت درشت دید و مشغول خوردنش شد
زندگی گاهی هیچ دلیل منطقی بزرگی نمی خواد....
و احساس بدی نداشتن...
و وبلاگ نویسی...
وهمه چیز....

++
     سارا 

دوشنبه 16 آبان1384

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

                                       به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

چومیتوان به صبوری کشید جور عدو

                                       چرا صبور نباشم که جور یار کشم! 

اميد

همون چيزي كه باهاش زنده مي مونيم

تو يكيشون هستي و او و آنها...نمي دونم ، شايد هم نبايد باشين ...  

ولي اگه يه روز برين ...كه حتما هم مي رين ...حتي عزيزترينهاي آدم هم ممكنه برن ....

اضطراب،غم ،درد،نمي تونم فكرايي مثبت بدون درد بكنم ! بلد نيستم ، يادم رفته ...نمي دونم ؟!!

عقربه اميد به زندگيم روي 23 مونده ، حركت نمي كنه...

اينكه می گم واسه دل خودم مي نويسم و ... اصلا حرف درستي نيست ، وقتي چيزي رو تو وب مي نويسي هر چند بدون نظر ،بدون هدف ولي مي نويسي كه كسي بخونه !

چرا بايد حرفايي كه هيچي ندارن واسه گفتن، ناله هايي كه تمومي نداره ،مزخرفاتي كه بايد تموم بشه رو ميام اينجا مينويسم ؟

چرا مي خوام تو ، او ، آنها بخونين؟!!!!

شايد اين خودش يه ضعف بزرگي باشه برام ...چي رو مي خوام نشون بدم ؟چي رو مي خوام بگم؟

تا كي مي خوام مث دختراي 18 ساله شكننده باشم و اشك بريزم و حرف مفت بزنم ...

وبلاگ نويسي من دقيقا از منزوي بودنم نشات مي گيره ، جوري شده كه ديگه دنياي واقعي و دوستاي واقعي برام شدن درجه ي دوم...

حرف مي زنم باهاشون ، مي خندم ، سوار آسانسور مي شم ، توي كلاساي سبز مي شينم، تو سلف غذا مي خورم ...

ولي به شدت حالم گرفته، به واقعي ها فكر نمي كنم، همش درگير چيزايي هستم كه يا تو فكرمه يا تو ذهنم يا تو قلبم ...ولي واقعي نيستن !

نمي تونم همپاي بقيه آرايش كنم ، تو نخ اين و اون باشم ، مدل مو و درجه خنده داري پسراي كلاسو بسنجم ، كي امروز سر كلاس اومد ؟كي رفت ؟كي چي گفت؟ كي چي نگفت؟  من اصلا كسي رو نمي بينم ! واقعا نمي بينم ...

اصلا برام مهم نيست ، چرا بايد باشه؟! مهم چي هست اصلا ؟

حس مي كنم واسه نزديك شدن به هر كسي چون نمي خوام درد درونيمو نشون كسي بدم واسش يه دوست دروغگو ام ...

مدتهاست يه دوست واقعي نداشتم ، يه كسي كه راحت بتونم همه ي درونمو براش بگم ، هر دوستي فقط از يه نقطه منو مي بينه ...انگار توي يه ظرف شيشه اي اسير شدم ...هر كسي از يه زاويه كه مخصوص خودشه  از بيرون شيشه گاهي دستي تكون مي ده ....

چطور بايد بتونم واقعي تر باشم ...

اسير شدم ....

اسير يه حصاري ، يه چارچوبي كه حتما خودم واسه خودم درست كردم !

ولي چطور بايد بيام بيرون؟چطور چارچوبمو خرد كنم ؟

صبح كه از خواب بيدار مي شم تا چند لحظه نفسم بالا نمي ياد، به خودم مي گم: واي بازم يه روز ديگه ، بازم من زنده ام ! دلم داره مي تركه به خدا ....:((

++
     سارا 

یکشنبه 15 آبان1384

 

کنار جاده نشسته ام

راننده چرخی را عوض می کند

از آن جا که می آيم دل خوشی ندارم

به آن جا که می روم نيز ميل چندانی ندارم

پس چرا بی صبرانه

به عوض کردن چرخ نگاه می کنم ؟

 

........................ برتولت برشت ......................

++
     سارا 

سه شنبه 10 آبان1384

 

تو يه كتابي خوندم :

هيچ وقت مشكلات و غصه هاتو واسه بقيه نگو!

 چون 80 درصد اصلا مشكل تو براشون اهميتي نداره و 20 درصد بقيه وقتي بفهمند چه مشكلاتي داري، خوشحال خواهند شد ! 

++
     سارا 

دوشنبه 9 آبان1384

برای خودم...


ادامه مطلب...

++
     سارا 

جمعه 6 آبان1384

 اگه می فهميدم اين سرنوشت من رو چه كسی داره اينجوری می بافه
حتما ازش می خواستم كه همين الان اون رو بشكافه!

 هديه تهرانی ـ خانه ای روی آب

 

++
     سارا 

چهارشنبه 4 آبان1384

 

به قول اون شيطونه كه فرشته شده :

نه اينكه نخوام....

نمي تونم !

من نه شيطونم نه فرشته

فقط يكي از تبعيد شده هام

به خاطر نا فرماني آدم و حوا !!

 

++
     سارا 

دوشنبه 2 آبان1384

روزهایم پر شده از تغییر...

شاید مثل همیشه یه وسوسه ی تغییر...

ولی به شدت عصبیم و مضطرب

دنبال یه همشکل می گردم

یه همرنگ

دلم آرامش می خواد و رویا !

مدتهاست رویایی نداشته ام

خیلی دورم از سارایی که دوستش دارم....

این نقاشیا خیلی آدمو هوایی می کنه !

++
     سارا 

یکشنبه 1 آبان1384
هی زندگی ....

جاست ۲ ورد...

شات آپ!

 

++
     سارا