آيا چه کس تو را،
از مهربان شدن ِ با من،
مأيوس می کند؟
*مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
ز بامي كه برخاست با شناختي كه ازش دارم ،
مشكل نشيند... شايد هم اصلا ديگه ننشيند!
*يا اباصالح!
یا هر اسم دیگری که داری
ای نجات دهنده ی انسانها...
گاهی... دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن !
*مشغول هستی ايم
در حالی که اين نيستی است که به کار می آيد .
++
  سارا
زندگيم شبيه تناليته ي خاكستري شماره يكه ...سياهِ سياه
و مرگ برام تناليته ي شماره 12 است ....سفيد ، زيبا و خواستني !
_ اگه بخواي موقع آپديت كردن هم گريه كني، نمي ذارم ديگه بنويسيا!
بسه ديگه ...باشه؟!
++
  سارا
چقدر غمگينه ....
ديدن ِ عروس ودامادِ شادي كه همه از ديدن شاديشون غمگينن!
++
  سارا
واسه كسي بمير كه برات تب كنه !
حتما بايد اون سنگ كذايي شخصا با سرت اصابت كنه تا يه چيزهايي رو بفهمي؟!!
++
  سارا
صبحي با 4-5 تا عطسه خفن از خواب بيدار شدم
يه نگاهي تو آينه انداختم
طبق معمول بيني پف كرده و قرمز
مويرگهاي گوشه چشم راستم نشتي داده بود و يه طرف چشمم قرمز شده بود
ابروهام بهم ريخته و از فرم خارج شده
يه عالمه جوش ِ ريزتازه روييده
پوستم در اثر مسافرت سياه سوخته
موهاي سفيدم كه هر بار كوتاهشون مي كنم در اومده
با خودم گفتم خدارو شكر يه دوسه روزي جايي نمي خوام برم با اين قيافه ضايع!
هنوز يه ثانيه نگذشته بود كه دللللنگ...
عمه جان : سلام ساراجان ........................................................................
....................................................................................
.........................................................
فردا شب نامزدي فريباست!
بقيه حرفاش يادم نيست ......چشام سياهي رفت جدا !
تازه لباس هم ندارم !
:((((((((((((((((((((((((((((((((((((
++
  سارا
به قول دادشمون سهراب ؛
وسیع باش ، و تنها ،
و سر به زیر ، و سخت !
++
  سارا
خيلي خيلي توي يكي دو روز اخير خسته و سوخته و مُرده شدم !
ولي الان كه برگشتم ...
نه اون كوفتگي گردن و زانوهام از بس توي قطار و اتوبوس نشستم...برام باقي مونده
نه اون يك ساعت و نيمي كه يه ني ني تو كوپه ي قطار به طور ممتد جيغ كشيد و همه ي ني ني ها رو بسيج كرد تا همراهيش كنن و از سر درد كلافه شدم...
نه اون هوايي كه انگار سشوار 1800 گرفتن تو صورتت....
نه اون حرصايي كه از دست آقاي برادر كه يا دنبال آدامس خرسي مي گشت يا داشت واسه خودش اس ام اس بازي مي كرد ، خوردم ...
نه اون امتحان مزخرف و سختي كه دادم ...
فقط مث بچه ها يه ذوقي ته دلم وول مي خوره كه باز مي تونم چندتا دوست كنار خودم داشته باشم
فكر كنم يه سال و نيمي ميشه كه يه دوست ِ نزديك و در دسترس نداشته ام !
مائده ، پونه، سهيلا و....
پ.ن: اولين جايي كه رفتم سر و گوش آب دادم و خوب و دقيق محلش رو ياد گرفتم كافي نت نسبتا خوب دانشكده بود !:دي و همان موقع بود كه دانستم آدم شدن من كاريست بس دشوار!
++
  سارا
شاعر مي فرمايد :
_ سيوريتا...سينوريتا....(يا يه چيزي تو همين مايه ها !)
نترس از عاشق شدن ، بيا اون با من !
يكي نيست بهش بفرمايد :
_ آررره! جون عمه ات !
++
  سارا
اگه از صبح تا حالا همش كنار يه مزرعه ذرت بودي و كلي بهت خوش گذشته...
اگه يه عالمه وسط يه جاده خاكي قدم زدي و هواي عالي دادي تو ريه هات و كِيف كردي...
اگه با بچه ها رفتي سر تلمبه و تا تونستين همديگه رو خيس كردين و از شادي داد و هوار كردي...
اگه يه گوجه فرنگي كاملا واقعي از يه بوته ي كاملا طبيعي كندي و همونجا با لذت گاز زدي...
اگه بعد ازظهر رفتي تخت جمشيد و از صنايع دستي اونجا يه دستبند چوبي جديد خريدي و كلي خوشحال شدي...
اگه دم غروب مثل عادت هميشگي و بعد از يه سال با سر و وضع خاكي رفتي تپه تلويزيون و اون بستني معروفشو خوردي ...
دليل نمي شه به محض اينكه رسيدي خونه
يادت نياد كه زندگي مدتهاست برات بي مزه شده
كه لذت هاي زندگي بي ارزش تر از اوني هستن كه بتوني تصورشو بكني...
و بازبغض نكني !
++
  سارا
آخه كدوم آدم افسرده ي عاقلي(!) كه فقط يه دونه نورتريپتيلين 10 ميلي در روز مي خوره
اولين تپش هاي عاشقانه ي قلب ِ فروغ رو مي گيره دستشو و مي خونه!
واقعا غم انگيزه و آدمو توي يه غم ِسياه فرو مي بره !
وقتي ميدوني...
همه ي نوشته ها ،همه ي احساسي كه نوشته شده ،
همه ظلمي كه در حق احساسش و زندگيش شده حقيقت داشته!
خيلي دلم مي خواست نامه هاي پرويز هم موجود بودن و چاپشون مي كردن
فكر كنم ، فهميدن و درك كردن دردي كه فروغ مي كشيده براي هر زني عميقا قابل لمسه
انگار همه ي زنها مثل هم عاشق مي شن...
فقط درجه ابراز اين احساس ممكنه فرق كنه!
انگار همه ي زنها مثل هم از عشق و زندگي نا اميد مي شن!
چرا بايد روحي به اين حساسي به انسان كه اين قدر ازش توقع رشد و كمال و مقاومت داري بدي ...خدايا؟!
روح ِ حساس! چه چيز زائد و به درد نخوري!
فكر كنم بايد قرصامو تجديد كنم.... البته با دوز ِخيلي بالاتر !
++
  سارا
و این منم زنی حساااس
در آستانه فصلی سرد !
با يك آلرژي هميشگي به بوي نميدونم كدوم درخت ِ (بيب) !
بازم آخر شهريور شد تا من از شدت خارش دماغمو بكنم!
++
  سارا
زندگیم گاهي شبیه یه چاه تاریکه که تنها دلخوشيم حلقه ي روشن بالاي اون چاه ِ
به اميد رسيدن ِ پرنده اي ،ستاره ي چشمك زني ،دست مهربوني ، لب خندوني ، ريسمون نجاتي
افسوس كه گاهي مي رسه
پرنده اي ،ستاره ي چشمك زني ،دست مهربوني ، لب خندوني ، ريسمون نجاتي
ولي نمي دونم چرا بعد از مدتي
يه تخته سنگ بزرگ مي ذاره رو سر اون حلقه ي روشن!
++
  سارا
اهواز
شهري كه كاملا حس مي كني يه سقف رو سرش گذاشتن و
همه جا هوا مه آلوده !
بايد يه امتحان زبان هم بدم
انگار اينجا سر كوچه مونه هي ميگن بياين و برين!
دختر عمو جان به شوخي مي گه حتما امتحان عربي مي خوان بگيرن ازتون چون اونجا خيلي لازمت مي شه!:))
++
  سارا
وقتي 9 ساعت و خورده اي يه جا بشيني
وفقط سنگهاي جاده رو ببيني كه سريع از كنارت رد مي شن...
وقتي مث سابق حوصله واكمن و قر و قر ِ موسيقي توي راه رو نداشته باشي
وقتي مث سابق نتوني همه ي راه توي خواب خوش فرو بري
وقتي حتي باباي ناز و با مزه ات هم خوابش برده و كسي نيست باش كل كل كني
همه ي راه فكرايي كه نبايد بكني ...مياد سراغت!
درد....اندوه ...درد ....
چرا اين قدر بايد درد بكشيم ؟! ميدونم اگه از بالا به زندگي نگاه كنيم و اونچه شايد در اصل ،در ابديت مي خوائيم بهش برسيم اونقدر ارزشمنده كه اين چيزهايي كه الان اسمشو درد گذاشتيم
شايد اصلابه چشم نياد ...
ولي آدم كه پايينه...آدم كه هميشه نمي تونه از بالا نگاه كنه!
از لحظه اي كه به اين دنيا مياييم براي هر نيازمون
براي هر بزرگ شدنمون
بايد درد بكشيم !!!
تو هر سني به دليلهاي خاص ِ اون سن !!
چرا يه نوزاد هم بايد گريه كنه!
اونم هم در حد خودش درد مي كشه...
خدايا ...چرا ؟!!!!!
++
  سارا
دوباره جاده آغوششو باز كرده برام ...
و دوباره از امشب شروع مي شه ........
ساعت هشت و سي دقيقه ..................
و دوباره مسافرم ..........................................
و صد باره دلتنگ ...................................................
++
  سارا
گاهي يه چيز خيلي كوچولو ممكنه اونقدر شادم كنه كه تا آخر روز احساس خوبي داشته باشم
روحمو سرشار مي كنه و باعث مي شه بي خيال همه چيز شم
مث وقتي يه بچه خيلي كوچولو از ته دل مي خنده، يه خنده واقعي محض
مث وقتي يه عكس جديد مي گيرم و خوب در مياد
مث وقتي اون لاك ياسي رنگمو مي زنم
بعد كتاب "يه دسته گل بنفشه " رو كه تازه خريدم وجلدش بنفش تيره است رو مي گيرم دستمو
و از تركيب رنگ ياسي و بنفش ،يا حتي فرم قشنگ انگشتام رو صفحه كتاب لذت مي برم!
مث وقتي كشف مي كنم گوشه ي اناري كه كشيدم دقيقا چه تركيب رنگي مي خواد
مث......
گاهي يه چيز خيلي كوچولو ممكنه اونقدر ناراحتم كنه كه تا آخر روز فقط دلم مي خواد بميرم
همه غمهاي دنيا رو دلم مي شينه
مث چك كردن يه ميل باكس هميشه خالي
مث جمله بي معني me 2 وقتي دلت مي خواد اون حرف قشنگي كه زدي تكرار بشه
مث يه حركت يا حرف خيلي ساده ولي شايد كنايه آميز از اطرافيانت
مث وقتي گلهاي رز خشك شده تو اتاق دوستت رو مي بيني
و با حسرت باز يادت مياد كه پاي هيچ گل رزي به اتاقت تا حالا باز نشده
مث ....
به هر حال من اينجام ...با غمها و شاديهاي كوچكم...
الان به شدت غمگينم
و هر لحظه ممنكه مث بارون با آهنگ آلاله من ...گل لاله ی من ...تو چرا نمی شنوی ... گريه كنم
فردا شايد آف لايني ...حرفي...رنگي شادم كند!
++
  سارا
فكر كنم اين روزا فصل قاصدكاست كه رها بشن، آخه هر روز كه ميرم توي حياط يه عالمشونو مي بينم كه گوشه ي باغچه گير افتادن...
من هم دوس دارم سوار يكيشون بشم و برم .... ولي جايي گير نيفتم !
به اندازه دو سال اينجا خاطره دارم ...اشك دارم ...لبخند دارم
به اندازه دو سال اينجا دوستايي پيدا كردم كه اگه اينجا نمي اومدم تو دنياي واقعي شايد هيچ وقت اين فرصت بهم دست نمي داد.
تيتر وبلاگم، قالبش، آهنگش، لينكاش ...همشونو دوس دارم
ولي هميشه گفتم بازم تكرار مي كنم توي يه قالب مشخص رفتن رو دوس ندارم!
ترانه دختري با بهار در چشمانش كريس دي برگ رو خيلي وقته گوش ندادم...
خيلي وقته حال و هوام عوض شده...
شايد هر چيزي دوراني داره...
خسته ام ...
نوشتن جزئي از وجود منه،نميتونم ننويسم ولي ميدونم نوشته هايي كه از خودم مينويسم شايد به درد كسي جز خودم نخورن...
نمي دونم ...
شايد وقتي ديگر
شايد جايي ديگر
شايد شكلي ديگر...
كفشهايم كو
چه كسي بود صدا زد سارا؟!
بايد بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم ...
پ.ن: این آخرین پست از وبلاگ قبلیمه(دختری با بهار در چشمانش) که به اینجا منتقلش کردم !
++
  سارا
اينا رو بايد همون اول مي نوشتم...
حالا هم خيالي نيست همون جريان ماهي و آب و اين حرفاست!
شايد يه خورده مسخره به نظر برسه،وبلاگ بي نظر و عنوان وتا حدودي متروكه!
آدم اگه بخواد واسه دل خودش بنويسه كه نمي ياد وبلاگ بنويسه مي ره دفتر خاطرات مي خره !
به چند دليل اينجا مي نويسم :
من هم حق دارم واسه دلِ خودم يه جايي داشته باشم كه خود ِ خودم باشم...
خود واقعیم..بدون ترس و سرپوش... مي خوام اينجا از فشار بيرون خلاص باشم ...
اون ساراي دروني كه شايد شكلش با اون ساراي بيروني خيلي فرق كنه!
بيرون هر كس اون چيزيه كه دوس داره باشه و بيشتر براش تلاش مي كنه و درونش شخصيتی
كه شايد خيلي هم دوسش نداره ولي داخلش فرو رفته و باهاش درگيره !
دوس دارم گاهي از نظر فكري تخليه شم.هميشه معتقدم تخليه خلاء توليد مي كنه،
و خلاء باعث جذب چيز ديگه اي مي شه ...شايد اگر تلخي هامو اينجا تخليه كنم بعد
بتونم احساس بهتري رو جايگزينش بكنم.
نوشتنو دوس دارم اين جوري سعي مي كنم حتي به حرفايي كه مي زنم شكل و ريتم بهتري
بدم وخودش يه جور تمرين نوشتنه!
اينجا فقط حرف دلمو مي زنم ،نمي خوام هم كسي آرامشمو بهم بزنه يا اسير وبلاگ بازي
بشم ، يا بشينم غصه بخورم كه كي نظر مي ذاره كي نمي ذاره ! شايد گاهي نظردوني روباز بذارم هر وقت دلم كشيد!
ويزيتورم نشون مي ده اگه حرفي مي زنم ،دردليه كه ميدونم چند تا دوست مي خونن همين
برام كافيه، در حالي كه خواننده ام رو معذب نمي كنم كه بخواد دلداري بده يا راه حل پيدا كنه
يا از نوشتن اين حرفا پشيمونم كنه !
آدرس اينجا رو هر كسي داره يا دوست واقعيمه و من چيزي ندارم كه بخوام ازش قايم كنم و
سال تا سال نمي بينمشون و چشمم تو چشمشون نمي افته كه سختم باشه! يا دوست
مجازيمه كه من براش يه لينكم و همين آدمی كه مي نويسه رو دوست داشته و حالا هم
نوشته هامومی خونه .
و ديگه اينكه :
هميشه تو يا او يا هر ضمير ديگه اي اينجا مرجع يكساني نداره كسي به خودش نگيره يا خدايي نكرده ناراحت نشه هر دفعه ممكنه مخاطبم فرق كنه ،اينجا فقط مي خوام احساسمو منتقل كرده باشم.همین.
هر كسي دوست داشت مي تونه به اينجا لينك بده فقط بهم خبر بدين تا اگه صلاحيت وبلاگتون تاييد شد منم لينك بدم !;)
ديگه حرفي ندارم !
والسلام... نامه تمام!
قول هم مي دم ازين به بعد حتي المقدور مينيمال وار وراجي كنم! :D
++
  سارا
خيلي وقت بود نرفته بودم تو دل طبيعت
برگهاي سبز روشن، درختاي قديمي و محكم،هواي پاك و نمدار
صداي قشنگ شر شر و قل قل و جاري شدن...
از روي پل فلزي كه رد مي شدم ..
يه لحظه
به زير پام نگاه كردم...
يه لحظه
آرزو كردم ...
از لاي ميله هاش فرو برم و همراه آب رودخونه جاري بشم...
نگام به سنگهاي بزرگ وسط رود كه افتاد ...
آشغالها و پوستهاي خوشرنگ خوراكيها كه خالي ان و ديگه به درد نمي خورن گير كرده بودن وسط سنگها
از آرزويي كه كردم منصرف شدم...
چون مي دونم من هم گير مي كنم
هميشه
وسط سنگها!
++
  سارا
مگه مي شه يه آدمي اين قدر شبيه يه آدم ديگه باشه؟!
مثل سيبي كه از وسط دو نيمه اش كردن!
شايدم به قول خودش همزادشه و خودش خبر نداره.
خلاصه اون نيمه قلابيه وسط جمعيت گم شد
و من وسط يه خيال كوچيك ِ شيرين ...
++
  سارا
من ازين لباسا مي خوام كه توكا و آتيه تو فيلم ماهيا عاشق مي شن پوشيده بودن...
و ازين آشپز خونه هاي رنگي كه توش پُره شيشه هاي ترشي و ادويه ست....
و ازين خنده ها كه به خاطر چند تا پرتقال از ته دل مياد....
و ازين غصه هاي عاشقونه كه تموم مي شه ...
يه جمله آتيه هنوز تو گوشمه ....نمي دوني انتظار چه بلايي سر آدم مياره !
و ديگه اينكه رویا نونهالی از بعضي زاويه ها بخصوص حالت چشماش چقدر شبيه مدوناست!
++
  سارا
ديدين وقتي دستمون با لبه ي كاغذ مي بُره چقدر بده !
يه خراش خيلي كوچيكه ، تقريبا زود هم خوب مي شه
و جز يه خط كوچيك ازش چيزي به جا نمي مونه...
ولي حالت بدي داره و خيلي آدمو اذيت مي كنه!
روحم ، قلبم پره ازاين خط هاي كوچيك كه با لبه كاغذ بريده !
++
  سارا
امروز دو ساله كه از حرف اول اين وبلاگ مي گذره .
بچه ام واسه خودش خانومي شده!
پ.ن:الان به شدت با ضيق وقت مواجهم و دل و دماغ ندارم ...سر فرصت ميام جشن تولد مي گيرم! 
++
  سارا
اولين بار كه از نزديك مي ديدم دو نفر دارن از هم طلاق مي گيرن
6 سال پيش بود ...
خاله و ياسمن براي هميشه رفتن آمريكا
و ديگه هيچ وقت عمو داريوش رو نديدم
اونقدر سريع اتفاق افتاد كه هيچ وقت نتونستم قضيه رو برا خودم هضم كنم !
بعدش ديگه اونا رو نديديم ...
نفهميديم چه احساسي داشتن...نفهميديم چي كشيدن ...
اما اين بار ...
اصلا نمي تونم باور كنم ...
هميشه فكر مي كردم يه خانواده محكم و شادن ...
اين همه خاطره با هم داريم !
باورم نمي شه ممكنه يه روزي وحيد و بهاره رو هم مثل ياسمن بسپاريم به خاطره ها ...
به گوشه ي مانيتور يا عكسهاي كوچيكي كه توي پاكتهاي خارجي دراز جا مي گيرن !
باورم نمي شه ...
ممكنه ديگه هيچ وقت اونا رو كنار هم ...كنار خودمون...توي جشنها ...توي غمها نبينيم ...
از وقتي يه چيزهايي شنيدم ...
همه وجودم درد مي كنه
وقتي چشماي پف كرده ي سهيلا در حالي كه دستاش مي لرزيد و مي خواست عكسايي كه تو مهموني با ما گرفته رو نگا كنه ، عكسايي كه شايد ديگه هيچ وقت تكرار نشه ، رو يادم مياد...
احساس مي كنم قلبمو دارن رنده مي كنن
خدايا خدايا چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كاش معجزه اي رخ مي داد و پشيمون مي شدن
كاش همه اينا دروغ باشه...كاش فقط كابوسي گذرا باشه
دليلهاي مسخره...زندگيهاي مسخره...عشقهاي مسخره
نمي فهمم...نمي فهمم..نمي فهمم
بيشتر از هميشه از دنياي كثيف و كوچيك آدما متنفرم!
++
  سارا
مامانم يه خونه تكوني اساسي تو همه اتاقها راه انداخته تا اول مهر كه بچه هاش مي رن مدرسه همه چيز سر جاش باشه*:D
امسال هم باز يه كنكوري ديگه داريم!
جدا دهنمون سرويس شده !يه 6_7 ساليه درگير اين سازمان سنجشيم...
من تموم مي كنم ، نوبت خواهره مي شه!
خواهره تموم مي كنه، من ارشد دارم ...كه قبول نمي شم!
بعد دوباره خواهره هوس انصراف مي كنه و باز روز از نو روزي از نو !
اون تموم مي كنه ،بعد من مي خوام باز ارشد بدم !
حالا هم كه برادركوچولوه واسه خودش مردي شده و نوبت اونه!
اونم با اين سوابق درخشانش احتمالا يه دو سه سال ديگه هستيم در خدمتشون!:))
* چشمم به چمدونام كه افتاد ....دلم خيلي گرفت !
دوباره دوري و خوابگاه ...
ولي فكر كنم از وضعيت الانم خيلي بهتر باشه !
اين دفعه خيلي فرق مي كنه ...مطمئنم
ولي خودمونيم ،خدا هم جهنماي اين دنيا رو گذاشته سر راه ما!
احتمالا اون دنيا با هم حساب مي كنيم :D
++
  سارا
اين پست يه كم نحس مي زنه...
ولي حاوي خبر خوبيه برام...
نكنه نشونه ي يه خبر بد باشه!
نكنه بد شگونه !
من در دانشگاه آزاد اهواز واحد علوم تحقيقات دچار قبول شدگي شدم!
نكنه نبايد برم!
++
  سارا
ديشب كشف كردم كه :
++
  سارا