تبليغاتX
روزانه
چهارشنبه 29 تیر1384

+

زندگی دست از سرم بر نمی داره ...خدایا چه کار کنم رضایت بدی؟!!! هان؟!

 

بعضی وقتها فکر می کنم خدا دستشو گذاشته تو گوشش و بلند بلند می گه لالالالالااااااااااا تا صدامو نشنوه!

پ.ن: گرما هم کلافمون کرد خدا جونم ...بی زحمت این یکی رو بی خیال شو ! مرسی

 

+

دستاتو گرفتم
تا گرمشون بكنم
گرماشونو
با دستاي خودم لمس بكنم
براي خودت
براي خوده خودت
نه براي جبران جنگ جهاني دوم
و نه براي هر چيز ديگه اي زيرش
گرماشونو
براي دستام
يك لحظه به هيچ دليلي
به هيچ بهايي
براي هيچ قولي
براي هيچ انتقامي
فقط براي خوده تو
يك لحظه هم سرد نكن.

 

از اینجا

 +

پست آدم و حوا از این وبلاگ

++
     سارا 

سه شنبه 21 تیر1384

چه شيرين است ، چه شيرين ميتواند باشد.

 

                       افسوس که ما تلخی آنرا احساس ميکنيم.
                                                                

 

                                                                      چشمهايش.بزرگ علوی

 

++
     سارا 

جمعه 17 تیر1384

"حرص و عشق " چقدر طنین این دو واژه در قلبهای ما با هم متفاوت است ! با این حال هر دوی آن ها می توانند بیان کننده یک غریزه واحد تحت دو نام مختلف باشند."عشق به همنوع " آیا میل خودخواهانه مالکیت جدید نیست؟همین طور عشق به دانش و حقیقت؟ و به طور کلی خواست هر چیز جدید؟ما کم کم از چیزهای کهنه و قدیمی و آنچه که یقینا مال ماست خسته و دلزده می شویم و نیاز داریم باز هم دستهای خود را به طرفی نو دراز کنیم ، زیباترین منظره هم اگر سه ماه متوالی جلوی رویمان باشد دیگر برایمان جاذبه ای ندارد و دورنمای آن افق ناشناخته بیشتر ما را جلب می کند و احساس مالکیت به مرور زمان فرسوده می شود . لذتی که از وجود خود می بریم برای دوام و استمرارش همیشه چیز جدیدی را در خود ما تغییر می دهد و همان چیزی است که تملک نام دارد. خسته شدن از یک تملک خسته شدن از یک خویشتن است. بیشتر در عشق به همنوع است که این میل به طور مشخص به صورت یک اشتیاق به تملک ظاهر می شود: کسی که دوست می دارد می خواهد مالک منحصر به فرد طرف مقابل باشد، تسلطی عمیق بر روح و جسم او داشته باشد و به تنهایی مورد توجه و علاقه او باشد و در روح دیگری به عنوان مطلوبترین چیز و با ارزشترین چیز در بالاترین مقام قرار بگیرد و فرمانروایی کند.در واقع میل دارد به سان فاتح بی باک محافظ گنج خویش باشد و هیچ چیز عالم در نظرش رنگ و جلوه و ارزشی ندارد.در این صورت متحیر خواهیم شد که همیشه این عشق در همه اعصار مورد ستایش قرار گرفته و معنایی متضاد با خودخواهی داشته! در حالی که عشق شاید طبیعی ترین و خود جوش ترین تجلی خود خواهی انسان باشد. شاید این برداشت توسط کسانی شده باشد که اشتیاقی جز تملک نداشته اند. اما این جا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که دو موجود نسبت به هم احساس می کنند جای خود را به خواستی جدید، اشتیاقی جدید، عطشی والا و مشترک برای کمالی و آرمانی فراتر از هر دوی آنها داده است. چه کسی این نوع عشق را می شناسد ؟ چه کسی آن را تجربه کرده؟ اسم واقعی آن دوستی است.*

 

* بر گرفته از نشریه دانشجویی ارغوان ( کتاب حکمت شادان از نيچه)

 

به قول یه دوست، نقش های قابل تصور برای یک زن در زندگی مردان از چند حالت خارج نیست: مادر، خواهر، دوست، همسر، دوست دختر. من هم می تونم در مقابل همین نقش ها رو برای آقایون نام ببرم: پدر، برادر، دوست، همسر، دوست پسر. ولی باز به قول همون دوست، چیزی که ایده آله برای یک رابطه ی لذتبخش و نه فقط ارضای نیاز، هیچ کدوم از اینها نیست کاملا. رابطه ی ایده آل نوعی دوستی عمیق تره که اون رو با عنوان دوست ولی با مفهومی Bold شده اسم می بره.

امروز خیلی درباره ی این دوست Bold شده فکر کردم. به نظرم این دوست چیزی از همه ی اون نقش های بالا رو باید داشته باشه در عین حال که هیچ کدوم اونها نباشه. رابطه ای که توی اون تمام حس های والدانه، بالغانه و کودکانه ی آدم فرصت حضور پیدا می کنه در حالی که دو طرف خودشونن به طور کامل. اون دوست باید اینقدر انعطاف پذیر باشه که به راحتی هر کدوم از نقش ها رو ایفا کنه در حالیکه تو هیچ کدومش گیر نیفته. و هر لحظه اراده کرد بتونه همه چی رو رها کنه. شاد و سبک. نمی دونم اصلا تونستم حرفمو خوب بزنم یا نه! شاید هم یکی پیدا شه که بگه اینا خیلی ایده آل گرایانه است. ولی به نظر من هر چقدر هم ایده آل باشه، غیر ممکن نیست.

همه ی این ها رو گفتم که بگم: دارم سعی می کنم باهات دوست باشم! کمکم می کنی؟

++
     سارا 

پنجشنبه 16 تیر1384

ميخوام داستان دلقکی بنام کلانی رو تعريف کنم. اون يه روز همراه سيرکی به شهر ما وارد شد . با کفشهای بزرگ و کلاهی بسيار کوچک . اما کلانی هرچه که بود خنده دار نبود . سگ سبز رنگی همراه داشت و هزار تا بادکنک و سازی که با اون آهنگهای مسخره می زد . کلانی شل و وارفته بود و لاغر. ولی هر چی بود خنده دار نبود. وقتی شعبده بازی می کرد مردم يخ می زدن. وقتی لطيفه ميگفت همه ناراحت می شدن . وقتی کفشش از پاش می افتاد مردم کفرشون در می آمد .
هر وقت روی سرش راه می رفت مردم داد می زدن :« جون مادرت بسه ». کرواتش رو که قورت می داد ، همه خميازه می کشيدن . هيچکس هيچ پولی به کلانی نميداد ، چون اون اصلاً خنده دار نبود .
تا اينکه يه روز کلانی تصميم گرفت که با مردم شهر صحبت کنه و بهشون بگه که دلقک بودن و خنده دار نبودن چقدر دردناکه !
اون وقت براشون تعريف کرد که چرا دلش گرفته و چهره اش چرا هميشه غمگينه . گفت و گفت ، از دردهاش و رنجهاش ، از دل پر غصه اش . آنقدر گفت که قصه زندگیش تموم شد . همه هو کشيدن و از خنده ريسه رفتن . صبح تا شب و تموم هفته می خنديد.
اونقدر که از خنده روده بر شدن و لباسهاشون پاره پاره شد . صدای خنده هاشون فرسنگها فرسنگ آن طرفتر رفت. در کوهها و درياها ، در دشتها و جنگلها پيچيد تا تمام دنيا از خنده پر شد.
آن وقت کلانی با شانه های خميده و سری افکنده به چادر سيرک پناه برد وگفت :
« منظور من اين نبود ، من اتفاقی خنده دار شدم ! بيرون چادر تمام دنيا می خنديدن ، در حاليکه کلانی گوشه ای سرش را بين دو تا دستش گرفته بود و هق هق گريه ميکرد.

 

 

                                                                                          عمو شلبی

پ.ن:

پرم از سايه ی برگی در آب ...
.......................................................
.............................................................
....................................چه درونم تنهاست!

 

++
     سارا 

شنبه 11 تیر1384

فردا بهانه‌ای است برای هدر دادن امروز.

 

                                                              قدسی قاضی‌نور

++
     سارا 

پنجشنبه 9 تیر1384
یکی بود یکی نبود .. زیر گنبد کبود یه خواهری بود که یه 9 ماهی بود از دانشگاهش انصراف داده بود و داشت واسه اون رشته ای که بیشتر دوست داشت درس می خوند...تو این مدت خواهر بزرگترش خیلی غصه دار بود چون نمی تونست با خیال راحت و بدون عذاب وجدان حالشو بگیره یا بزنه لهش کنه، از طرفی همه ظرفا رو خودش تنهایی می شست ،  توهمه کارهای خونه تنهایی به مامانش کمک می کردو معمولا به تفریح و گردش نمی رفت یا همه جا تنهایی می رفت،  چون همه می گفتن خواهرت کنکور داره ، مراعاتشو بکن! و این گونه بود که خواهر بزرگه از حقوق طبیعی خودش می گذشت و  به قول قدیمیادندون رو جیگر میذاشت ! ...حالا فردا بالاخره خواهر کوچیکه کنکور می ده و خواهر بزرگه به بعضی از آرزوهاش می رسه  ! D:

 

پ.ن:

* خدایاشدیدا هواشو داشته باش...خواهش میکنم! :)

** دوستان دعا برای همه کنکوریا یادتون نره.....ممنون :)

++
     سارا 

چهارشنبه 8 تیر1384

گفتم: کاتولیک‌ها مرا عصبانی می‌کنند، چون مردم بی‌انصافی هستند.
خندان پرسید: پروتستان‌ها چی؟
گفتم: آنها با ور رفتن به وجدانشان آدم را ناخوش می‌کنند.
درحالی که هنوز می‌خندید گفت: و کافرها؟
گفتم: آنها حوصله‌ام را سر می‌برند، چون همیشه فقط از خدا حرف می‌زنند.
پرسید: خود شما چطور؟
گفتم: من یک دلقک هستم...

 

 

                                                           عقاید یک دلقک / هانریش بل

 

++
     سارا 

جمعه 3 تیر1384

خدايا، به من قدرت اين را بده که به همان اندازه که دوستش می دارم،

بتوانم نياز به دوست داشتنش را در خود از بين ببرم."

 

 

                                                                    از دعاهای عين القضات

++
     سارا 

چهارشنبه 1 تیر1384

و چه سخت هست تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگي کردن...
.....
.....
مثل تنها مردن.

 

 

"...و اين يك اشتباه بزرگي است كه حتي دانشمندان نيز مي كنند و آن اين غلطي است كه به شكل يك قانون در آمده است كه هر چه عموميت داشته باشد طبيعي است و بر اين اساس حالتي كه اكثريت دارند سلامت است و عكس آن، حالتي كه در موارد معدودي يافت مي شود بيماري . در صورتيكه بيماري وسلامت ، درستي و نادرستي و حقيقت و باطل و طبيعي بودن و غير طبيعي بودن و نقص و كمال را بايد با ملاك ها و ارزش هاي خودش سنجيد نه با شمار و آمار.
...و آنگاه مي بيني، در اين كويري كه به عدم مي ماند، انساني تنها، اين خدا گونه ي تبعيدي، در اعماق دور اين كوير بيكرانه ي پر آفتاب دست اندركار يك توطئه ي بزرگ است! توطئه اي به همدستي خدا و عشق، براي باز آفريني جهان! جهاني كه ساكنان آن سه خويشاوند ازلي اند : خدا، انسان و عشق."
كوير *

 

 

 

حرف هایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفترپاره را کنم
وجلدش را به صاحبش پس بدهم
و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

 

پ.ن :

* دودر شده از اینجا !

  شریعتی پیام آور امید از دوست خوبم مونا هم مطلب جالبیه

 

پدری در قاب عکس ها واین و این و این هم خالی از لطف نیست :)

 

++
     سارا