تبليغاتX
روزانه
جمعه 30 اردیبهشت1384

دیشب که از سینما یک برای چندمین بار فیلم بسیار زیبای ران هاوارد رو می دیدم گذشته از تموم جنبه های شاهکار فیلم که مملو از لایه های روانشناسی و هنر شناسی بود دو سکانس فیلم خیلی روم تاثیر گذاشت. یکیش جایی بود که جان نش با بغض و غمی عمیق برای آخرین بار با دوست و هم اتاقی خیالیش حرف می زنه و صادقانه بهش می گه:

 

" ...تو بهترین دوست دوران زندگی من بودی و هیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم ولی دیگه نمی تونم ادامه بدم و ازین به بعد هیچ وقت نمی تونم با تو حرف بزنم..."

 

خیلی غم انگیزه که گاهی ما توی دنیای واقعیت هم مجبوریم همین کار رو بکنیم ، در حالی که همه چیز واقعی واقعیه! گاهی مجبوریم با تموم وجود این درد رو تحمل کنیم چون زندگی این تصمیم رو برای ما می گیره! همین طور که جان برای زندگی در کنار مردم و عزیزانش مجبور بود این کار رو بکنه! و دیگری سکانس پایانی فیلم که جان در مراسم دریافت جایزه نوبل بعد از اینکه ما رو توی رنج و درد زندگی همسفر خودش کرده در حالی که به آلیشیا نگاه می کنه پیام اصلی فیلم و یا شاید پیام اصلی زندگی همه ی آدمها رو این طور بیان می کنه:

 

"...این همه در منطق و فلسفه رفتم و به دلیلی نرسیدم به جز دلیل بودن تو! فقط در معادله های مرموز عشق می شه دلایل منطقی رو یافت. بودن من فقط به دلیل بودن توئه ! "

 

عشق ، شور و ایمان تنها چیزهائیه که می شه ما رو از دیوار ذهن و خیال عبور بده و ما رو توی زندگی با همه کسالت و یکنواختی اش زنده نگه داره :)

 

 

++
     سارا 

یکشنبه 25 اردیبهشت1384

بعضی از آدمها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی!

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوندو بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند. بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند :

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است!

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند!

بعضی از آدمها رو بایدجلد گرفت ، بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت، بعضی از آدمها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند. بعضی از آدمهافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی آدمها خط خوردگی دارند و بعضی از ادمها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدمهاباید جریمه نوشت.

بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدمهارا باید نخوانده دور انداخت!

بعضی از آدمها مخصوص بچه ها نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان.

بعضی از آدمهایی که مخصوص بزرگسالان نوشته می شوند خیلی محتوای کودکانه دارند!

                                                                            

                                                                                 قیصر امین پور

 

 

پ.ن: شما به نظر خودتون چه جور آدمی هستین؟! من که احتمالا ازونایی هستم که تو جیب جا میشن!:))

++
     سارا 

سه شنبه 20 اردیبهشت1384

ساعت رو کوک کن روی مدار آبی عشق!

 

نميخواهم فردا که بيدار ميشوی

   از چشمهايت بيفتم!

 

ساعت رو کوک کن

            روی زمانی که هميشه عاشق بوده ای!

 

++
     سارا 

جمعه 16 اردیبهشت1384
اوست مقدس که  فناییش نیست

 عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده.

 در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم.

 حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن...

    

 حسین الهی قمشه ای

++
     سارا 

چهارشنبه 14 اردیبهشت1384

ما هم راه خود را ميکنيم آغاز :

 

سه ره پيداست...

 

نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،

 

حديثی که ش نمی خوانی بر آن ديگر.

 

نخستين : راه نوش و راحت و شادی

 

 

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

 

دو ديگر : راه نيمش ننگ، نيمش نام،

 

اگر سر برکنی غوغا، وگر دم درکشی آرام.

 

سه ديگر : راه بی برگشت، بی فرجام.

 

من اينجا بس دلم تنگ است.

و هر سازی که می بينم بد آهنگ است.

بيا ره توشه برداريم،

قدم در راه بی برگشت بگذاريم..................................

 

 

++
     سارا 

پنجشنبه 8 اردیبهشت1384

من نگويـم کـه مـرا از قـفس آزاد کنيد
                                      

                                                   قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد!

++
     سارا