دیشب که از سینما یک برای چندمین بار فیلم بسیار زیبای ران هاوارد رو می دیدم گذشته از تموم جنبه های شاهکار فیلم که مملو از لایه های روانشناسی و هنر شناسی بود دو سکانس فیلم خیلی روم تاثیر گذاشت. یکیش جایی بود که جان نش با بغض و غمی عمیق برای آخرین بار با دوست و هم اتاقی خیالیش حرف می زنه و صادقانه بهش می گه:
" ...تو بهترین دوست دوران زندگی من بودی و هیچ وقت نمی تونم فراموشت کنم ولی دیگه نمی تونم ادامه بدم و ازین به بعد هیچ وقت نمی تونم با تو حرف بزنم..."
خیلی غم انگیزه که گاهی ما توی دنیای واقعیت هم مجبوریم همین کار رو بکنیم ، در حالی که همه چیز واقعی واقعیه! گاهی مجبوریم با تموم وجود این درد رو تحمل کنیم چون زندگی این تصمیم رو برای ما می گیره! همین طور که جان برای زندگی در کنار مردم و عزیزانش مجبور بود این کار رو بکنه! و دیگری سکانس پایانی فیلم که جان در مراسم دریافت جایزه نوبل بعد از اینکه ما رو توی رنج و درد زندگی همسفر خودش کرده در حالی که به آلیشیا نگاه می کنه پیام اصلی فیلم و یا شاید پیام اصلی زندگی همه ی آدمها رو این طور بیان می کنه:
"...این همه در منطق و فلسفه رفتم و به دلیلی نرسیدم به جز دلیل بودن تو! فقط در معادله های مرموز عشق می شه دلایل منطقی رو یافت. بودن من فقط به دلیل بودن توئه ! "
عشق ، شور و ایمان تنها چیزهائیه که می شه ما رو از دیوار ذهن و خیال عبور بده و ما رو توی زندگی با همه کسالت و یکنواختی اش زنده نگه داره :)
