تبليغاتX
روزانه
جمعه 17 مهر1388

 ساقي به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

 پ.ن:

خداوند متعال را شاکرم که دوام ما به خوبی و آن طور که می خواستیم بر جریده عالم درچنین روزی ثبت شد.ممنون از تبریک و لطف فراوان همه دوستان عزیز و جای همه آنهایی که نبودند سبز و تشکرفراوان از مریم ونازنین ونرگس عزیزم که زحمت آمدن کشیدند و خوشی احوالمان را چندین برابر کردند.

این روزها هم مشغول تدارک جشن عروسی و مرتب کردن خانه جدیدمان هستم وازنوشتن معذور.انشاالله به زودی برمیگردم;)

++
     سارا  | 

جمعه 3 مهر1388

این روزهایم پرازفعالیت، جنب و جوش، تجربه ،خرج، خستگی ، خاطره و خوشحالی است.آماده شدن برای برگزاری دومراسم درکمتراز یک ماه دردوشهر متفاوت و دور و مقدمات شروع یک زندگی جدید رافراهم آوردن دقیقا به اندازه یک پایان نامه فوق لیسانس نیازبه دوندگی، تحقیق و بررسی، صرف هزینه و زمان، همه خانواده یاری کنند تا من بالاخره کاری کنم، انجام کارمداوم و شبانه روزی و سرانجام بهره برداری و گرفتن نتیجه و دفاعیه درمقابل خودم ، خودش و اطرافیانمان دارد و تقریباباید همه رو نسبت به نتایجش راضی نگه داشت تا نمره قابل قبولی گرفت!شیرینی ماجرا به اینست که می دانم زندگیم به قبل و بعد این روزها تقسیم می شوند و تک تک کارهایی که این روزهایم دارم به بخش خاطره ساز زندگی ام می روند.مثل خاطره اولین باری که یک ژپون را پوشیدم!ژپون یک تورِکش دارِفنردارِدامن شکل است که زیر دامن لباسهای عروسی و سایرمراسم می پوشند و دامن آدم را پف دار نشان می دهد(من تا مدتها فکر میکردم این جورلباسها خودشان بالقوه پف دارند تا نگو قضیه چیزدیگرست!)آداب خاصی هم در پوشیدن دارند به این صورت که معمولا در مزونها به یک اتاق پرو با4 الی 6عدد آینه تمام قد رفته روی یک سکو ایستاده و آن ژپون و لباس مذکور رویش را با احترام خاصی به تن کرده و خودرا از همه جهات در آینه دیده و اولین بار که انسان در چنین موقعیتی قرار می گیرد احساس نوستالژیک دخترانه ی رویاهای سیندرلایی و پسرپادشاهی کارتونهای والت دیسنی شدیدی به وی دست داده و دقیقا آن لحظه است که زندگیش یک جورهایی به قبل و بعد پوشیدن ژپون تقسیم می شود!و تجربه حسها و چیزهای بسیاری از این قبیل که برایم دوست داشتنی و جذابند.

++
     سارا  | 

شنبه 14 شهریور1388

در راستای اینکه چند روز پیش روز جهانی وبلاگ بود و چند روز پیش تر ششمین سال تولد وبلاگ نویسیم می خوام بگم برای من وبلاگ نوشتن با اینکه خیلی معمولی و شخصی بوده ولی اتفاق مهم و بزرگی در زندگیم بوده.علاوه بر اینکه مث یک تقویم زنده خلاصه ای از دیده ها، شنیده ها، افکار و احساساتمو تو 6 سال گذشته ثبت کرده، خیلی وقتها از غم و اندوهم کاسته خیلی وقتها به شادیم افزوده، از همه مهمترعشقمو واسم پیدا کرده، مسیر زندگیمو تحت تاثیرقرار داده و یه عالمه دوست و چیزای تازه بهم هدیه داده.دوستش دارم و ازش خیلی ممنونم. هنوز که کوچیکه و تازه وقت مدرسه رفتنشه، ایشالا زنده باشم و دانشگاه رفتن و عروسیشو هم ببینم!

++
     سارا  | 

پنجشنبه 12 شهریور1388

اگه منو خیلی دوست دارین

توکیفتون هم خیلی پول دارین

تهرانی هستین و وقت دارین

برین هممممه چیزای این نمایشگاه رو بخرین و زود واسم بیارین

چشم؟

++
     سارا  | 

یکشنبه 8 شهریور1388

این یک پست شماره ای نق زنانه است و هیچ ارزش وبلاگی دیگری ندارد:

 یک.هرچقدر هم که از تلویزیون دوری کنی و اخبار گوش نکنی و اعتراف نگاه نکنی بازم لای زندگیت یه زجر روحی مداوم در حال نشت کردنه.

 دو. دوس ندارم حرفهای نخ نما بزنم که ماه رمضونه و حال آدم وقت افطاراین طوریه و وقت سحر اون طور و فلان و بیسار ولی خب ماه رمضونه دیگه چکارکنم ؟یه جوریه آدم!محزونه،دلش حزن داره نه شادیه نه غم.یه جورایی بیشتر با خودش و خدای خودشه، یه جورایی بیشتر دلش واسه خودش و خدای خودش تنگ میشه و میسوزه انگار.دلم هم وقت افطار خیلی ربنای استادو میخواد ولی حیف ...

 سه.دچار یه حساسیت مزخرف مزمن سرفه ای خفن شده ام و شب و روز سرفه امونمو بریده.نه خواب دارم نه خوراک.دکترم میگه زود خوب میشم ولی خودم خیلی ناامیدم!فک و فامیلمون هم یه مدتی بعد از اون دوره آلودگی هوای زیاد همینجوری شدن و آخرش کارشون به برونشیت و بیمارستان کشید! من می دونم... (با صدای اون یارو بدبینه تو گالیور بخونید)

 چهار. یه ردیف لثه هام لطف کرده ان و متورم شدن،با درد و عفونت شدید،بی خود و بی جهت!تا اون لحظه هایی که سرفه نمی کنم بیکار نباشم درد دندون بکشم!

 پنج. نمی دونم از استرس قبل از ازدواج و خرید جهیزیه و برگزاری مراسمها و دنگ فنگشون و کلا فکر کردن به فلسفه کل زندگی ام و نقطه حساسی که الان در آن ایستاده ام و ارتباط اونها با هم و راهی که تو نقطه استارتش دارم خودمو گرم می کنم و می دونم با عشق و آگاهی انتخابش کردم و با عشق و آگاهی باید با قدرت و شاد دراون قدم بزارمه یا این مریضیهای بی موقع مزمن مزخرف که احساس می کنم این روزا خیلی ضعیف شدم، گیجم، تمرکز ندارم،نمی تونم زیاد حرف بزنم(از وبلاگ نوشتنم معلومه!)،سایلنت شده ام ، همش جوش می زنم، فشارم همش پایینه، دلتنگم، دلگیرم،دلم همش نومزمو میخواد کلا!

 شش. بعضی آدمها رو که می بینی و چندساعتی رو که مجبوری کنارشون بشینی به اندازه چندهزارکلیو ژول(واحدشمارش انرژی چی بود؟)انرژی از آدم می مکند!اونقدرخسته و افسرده ات می کنند آنقدر حرفهای بی خود می زنند و درباره همه چیز زندگیت و همه تصمیمهای خصوصی زندگیت ازت سوال می کنند و باید برایشان توضیح بدهی و قانعشان کنی که قصد ازبین بردن خودت و آینده ات را نداری که رسما وقتی می روند بیمارستان لازم می شوی و احساس افت فشار و غش و ضعف بهت دست می دهد. آقا جان زندگی خودتان را بکنید.مگر کسی نظرشمارا درباره تصمیمهای زندگیش پرسیده که اظهار فضل می کنید برایش؟اصلا چرا نمی خواهید این مساله واضح و مبرهن را بپذیرید که بعضی آدمهای دور و برتان کمی متفاوت تر از شما هم می تونندفکر کنند تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟دنبال هدفهای متفاوت تری باشند و این متفاوتی معنایش کمتری یا برتری نباشد و فقط معنایش متفاوتی باشد و اونها در این تفاوت زندگی شاد و خوشبختی هم می تونند داشته باشندو دنبال پروانه هایشان هم با شادی بدوند!والا!

++
     سارا  | 

جمعه 30 مرداد1388

آنا گاوالدا

پس می‌گویم، امروز صبح د‌ر بلوار سن‌ژرمن مرد‌ی را د‌ید‌م. من بلوار را بالا می‌رفتم و او د‌رست روبه‌روی من پایین می‌آمد‌. بی‌نظیرترین زوج به نظر می‌آمد‌یم.

 د‌ید‌م از د‌ور می‌آید‌. نمی‌د‌انم، شاید‌ حالت بی‌قید‌ قد‌م‌زد‌نش توجهم را جلب کرد‌ یا لبه‌ی پالتویش که گویی جلوتر از او حرکت می‌کرد‌... خلاصه د‌ر بیست‌متری او بود‌م و خوب می‌د‌انستم که از د‌ستش نخواهم د‌اد‌.

 چند‌ان هم ناکام نماند‌م، به یک‌قد‌می‌ام رسید‌، د‌ید‌م نگاهم می‌کند‌. لبخند‌ی شوخ‌طبعانه زد‌م؛ از نوع لبخند‌های الهه‌ی عشق رومی‌ها که چون تیری از کمان رها می‌شود‌. البته اند‌کی محافظه‌کارانه‌تر.

 او نیز به من لبخند‌ زد‌...

از داستان "د‌ر حال و هوای سن‌ژرمن" از کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد – آنا گاوالدا- ترجمه الهام دارچینیان- نشرقطره

آنا گاوالدا زن فرانسوی نویسنده معتقد است: فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت ، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است. 

کتابی با 12 داستان کوتاه و نسبتا روان و ساده از آدمهایی معمولی.البته برای شخص من زیاد روان نبودند و حس می کنم شاید به خاطر نحوه ترجمه آنها باشد. منتقد مجله‌ادبی بانوان « ماریان » سبک گاوالدا را این‌گونه ارزیابی می‌کند: « نقطه‌قوت آنا گاوالدا در این است که همان‌گونه که آدمی سخن می‌‌گوید، می‌نویسد و این ویژگی، کیفیت کار را تضمین می‌کند. کلام مکتوب از کلام شفاهی پیشی نمی‌گیرد، از آن عقب نمی‌ماند، آن را دوچندان نمی‌نمایاند، بلکه به سادگی جایگزین آن می‌شود. »در فرانسه این کتاب بسیار پرفروش و موفق بوده است.

 - شهامت از آن ِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می گویند، فقط به خودشان:"آیا من حق اشتباه کردن دارم؟"فقط همین چندواژه...

شهامت نگاه کردن به زندگی خود از از روبه رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن.شهامت همه چیزرا شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن....

به خاطر خودخواهی؟خودخواهی ِ محض؟البته که نه، نه به خاطر خودخواهی....پس چه؟غریزه بقا؟میل به زنده ماندن؟روشن بینی؟ترس از مرگ؟

شهامت با خود روبه رو شدن.دست کم یک بار در زندگی.روبه رو با خود.تنها خود.همین."حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟چه کسی جز خودت؟

از کتاب "من او را دوست داشته ام " ص86

بعد از مجموعه داستان بالا رمان «من او را دوست داشتم» با همان مترجم و انتشارات از گاوالدا در ایران منتشر شده است. داستان زنی که شوهرش به خاطر زنی دیگر، زندگی خود را رها کرده و رفته است. او زخم‌خورده و آشفته با افسردگی و عصبانیت همراهِ دو فرزندش پیش پدرشوهرش می‌رود. پدرشوهری که تصویری خشک و عبوس از خودش ساخته و دور خود دیواری کشیده که میان او و خانواده‌اش فاصله انداخته است. او در چند روزی که با پدر شوهرش زندگی می‌کند، در خلال صحبت‌های شبانه‌شان به زوایایی پنهان از زندگی او دست پیدا می‌کند. پدرشوهرش سعی دارد واقعیت پنهان زندگی آدمها را برایش آشکارتر کند و کمی از زخم اورا تسکین بدهد.من این رمان را بیشتر از آن مجموعه داستان دوست داشتم.در کل کتابهای خوبی بودند.ردپای زنانه و ظریفی که در داستانها حس می شد رو دوست داشتم.

مرتبط:

 +درباره آنا گاوالدا

+مروری بر کتاب دوست داشتم کسی جایی... (فرشته نوبخت)

+درباره کتاب دوست داشتم کسی جایی ...(آرش نقیبیان)

*با تشکر ویژه از بهمندخت عزیزم که این کتابهارو به من هدیه کرد

++
     سارا  | 

پنجشنبه 29 مرداد1388

*سایز بزرگ عکس

اگه شما هم نومزه ای داشتین که چشاش رنگ جنگل بود و دلش قد دریا بعد همش گردش می بردتون دیدن جنگل و دریا و کنارماسه ها و موجها و بازارچه های ساحلی آستارا و تله سیژ سواری توی دامنه سبلان و صبحونه توی گردنه حیران و کنار بوی مست کننده آتیش و قطره های مه خوردن سرشیر و عسل و شیربلال و آش دوغ و کباب و لواشک انار و دیدار آشناها و دوستهایی بهتر از آب روان رو واستون فراهم می کردو توی همه جاده ها و مسیرهای سرسبز و دونفره واستون آلبومهای فوق العاده ای از دریا دادور و لی لی افشار و لئونارد کوهن و...می ذاشت که حالشو ببرین دلخوش نبودین که اونو نومزه کردین؟!

*تیتر از ترانه زیبای ماه پیشانو - دریا دادور (در ادامه مطلب کاملش رو آوردم)


ادامه مطلب...

++
     سارا  | 

یکشنبه 11 مرداد1388

استنلی کوبریک کارگردان دگراندیش و بزرگی که فیلمهای خاصش طرفداران زیادی دارند. از بهترین کارگردانان جهان در قرن بیستم به حساب می‌آیدکه بیشتر فیلم‌هایش اقتباسات ادبی هستند. او از افرادی است که اعتقاد دارند که بشر در زندگی زمینی و مادی می تواند به حد کمال برسد وهمه چیز درمورد دغدغه های درونی انسانهاست.چیزهایی که شاید نبایستی به زبان آورده شوند.فیلمهایش فضای غیرعادی و تاحدی منزجرکننده زیادی دارد و کلا به افراد بالای 18 سال پیشنهاد می شوند. من شخصا فیلمهایش را دوست ندارم چرا که تاچندین روز آدم را ناراحت و درگیر و عصبی می کند و با روحیات من اصلا سازگار نیست و همه را تقریبا ناخواسته و به دلیل موفقی کارگردانش دیده ام:Dامروز درباره سه فیلم از او که اخیرا دیده ام می نویسم (فیلمهای لولیتا و غلاف تمام فلزی رو 4-5سال پیش دیدم و زیاد بخاطر ندارمشون)

+A Clockwork Orange (1971)

پرتغال کوکی برنده 4جایزه اسکار(بهترین فیلم،بهترین کارگردانی،بهترین فیلم‌نامۀ اقتباسی و تدوین) داستان جوان ناهنجار و ضد اجتماعی است که رهبری گروهی از جوانان مانند خود را بر عهده دارد او انواع جنایات را مرتکب می شود (واز آنها لذت می برد) و در این بین به خاطر یک مورد قتل دستگیر می شود و به زندان (مرکزی برای درمان خلافکاران) فرستاده می شود تا در آنجا تحت روش های مدرن درمان “احساس تنفر از خشونت” به یکی از افراد مطلوب و معمولی جامعه تبدیل شود.درمانی که بدون انتخاب او رخ می دهد. او فرد خوبی می شود اما غیر ارادی و ماشینی، مانند لقبش: پرتقال کوکی…فیلم پراز خشونت و صحنه های منزجرکننده است و اعصاب برای کسی نمی گذارد. هنگام اکران این فیلم در انگلستان به خاطر تقلید برخی از جوانان از کارهای شخصیت اول فیلم، از پخش آن در انگلستان جلوگیری کردند و این فیلم پس از مرگ کارگردان در آنجا اکران عمومی شد!

+The Shining (1980)

درخشش یا تلألو فیلمی در ژانر وحشت از کوبریک و بر اساس داستانی به همین نام از استیون کینگ .داستان مرد نویسنده‌ای ( با بازی بسیار خوب جك نيكلسون) که به همراه همسر(با بازی خوب شلی دووال)و فرزندش در فصل زمستان به یک هتل کوهستانی بسیار مجلل می رود تا علاوه بر اینکه از آنجا دراین فصل که هیچ رفت و آمدی ندارد مراقبت کند رمانش را نیز بنویسداما حوادثی آنجا رخ می دهد و او را دچار اختلالات روانی عجیبی می کند...اینجا هم می تونید درباره فیلم بخوانید.موسیقی متن فیلم هم بنظرم خیلی خوب فضای وحشت را القا می کردند.فیلمی پر از خون و دیوونگی!

+Eyes Wide Shut (1999)

چشمان كاملا بسته آخرین اثر کوبریک قبل از مرگش با فيلمنامه ای بر اساس داستان معروف (رمان " Traumnovelle  "داستان خیال") آرتور شنيتسلر (يكي از نويسندگان طرفدار فرويد) و در آن بي پرده از ناپاكي ها و پليدي هاي آدمي سخن مي گويد.

کوبریک در مورد اين فيلم مي گويد: « ما همه ، هم خوب و هم بد، هم خير و هم شر هستيم و اگر شما هيچ نا پاكي و پليدي در خودتان نمي بينيد ، دليلش آن است كه خوب به خودتان نگاه نكرده ايد…! »فیلمی کابوس وار با بازی نیکول کیدمن و تام کروز (در آن زمان واقعا زن و شوهر بودند)با موسیقی بسیار مناسبی که شدت درگیری آدم را با کابوس فیلم بیشتر می کند.

شايد زندگي تنها يك مهماني بالماسكه باشد… مهماني اي كه وقتي به پايان مي رسد ، احساس نا خوشايندي ضمير انسان را آزار مي دهد.اینجادرباره فیلم می توانید بخوانید.

 

+The Sixth Sense (1999)

حس ششم نوشته و کارگردانی نايت شيامالان نامزد 6جایزه اسکار و برنده 31جایزه دیگر داستان پسربچه اي است که مي تواند ارواح مرده ها را ببيند اما به دليل اقتضاي سنش از در ميان گذاشتن اين راز با ديگران خودداری می کند و با اين مشکل به تنهايي دست به گريبان است. دکتر روانشناسي که نقش آن را بروس ويليس به خوبی بازي مي کند، در تلاش است پرده از اسرار او بردارد . و همه ی اینها ظاهر این فیلم است و تا دقایق نهایی کاملا نمی فهمید باطن این فیلم از چه قرار است! جایی خواندم که نایت شیالامان درمورد فیلمش گفته است که: "حس ششم بر مبناي ترس انسان هاي واقعي، بچه هاي واقعي و بزرگسالان واقعي ساخته شده است. ترس از دست دادن، ترس از ناشناخته ها، ترس از داشتن توانايي و قدرتي که کمک مي کند با آنچه که در پشت پرده قرار دارد، روبرو شد و در آخر ترس از ندانستن احساسات دروني مان و واقعيات" و او تنها راه فرار از ترسها را رابطه با آنها می داند.قبلا فیلم The Village رو از این کارگردان دیده بودم که خوشم نیومده بوداما این فیلم فوق العاده جذاب و دیدنی بود.

+The Prestige (2006)

پرستیژ(اعتبار/شهرت)فیلم خوش ساخت و جذابی از کريستوفر نولان (کارگردان بتمن) و براساس رمانی با همین نام از کریستوفر پرایست نویسنده انگلیسی داستان زندگی مرموز و پرپیچ و خم دو دوست شعبده بازی (بابازی خوب كريستين بل وهيو جكمن) که در اواخرقرن نوزده در لندن زندگی می کنند و از جواني و اولين برخورد شان همواره به شکلي دوستانه در حال رقابت با هم بوده اند، است. قابليت ها و مهارت هاي اين دو در گذر زمان افزون تر و به همراه آن رقابت شان نيز شديدتر شده و بعد از حادثه ای رنگي از نفرت به خود می گیرد. رقابت اين دو همواره در اين مسير بوده که شعبده تازه و پيچيده تري عرضه کنند که دومي ياراي مقابله با آن را نداشته باشد. ولي اين رقابت به زودي در مسيري تلخ و خطرناک مي افتد و زندگي هر دو و حتي اطرافيان شان را نيز دچار مخاطره مي کند. به قول تیزر تبلیغاتی فیلم :رفاقتی که به رقابت تبديل شد . رقابتی که مبدل شد به يک نبرد

A Friendship, That Became a Rivalry...A Rivalry, That Became a Battle

پرستیژ که به گفته فیلم ضربه نهایی ایست که یک شعبده باز به مخاطبش وارد می کند و اورا غافلگیر می کند به شدت فیلم غافلگیرانه ایست و در آخر برای آدم لذت زیادی از خودش باقی می گذارد.

 فیلم با این توضیح شروع می شود:

 حقه شعبده باز به سه دسته تقسیم می شود:

 1. پیمان: که شعبده باز یک چیز معمولی به تماشاگرانش نشان می دهد.

 2. چرخش: که همان سوژه معمولی کاری فوق العاده انجام میدهد.

 3. پرستیژ: اینجاست که بیننده بحت می زند و نمی تواند راز شعبده باز با بفهمد

+Flightplan (2005)

 نقشه پرواز فیلم مهیج و خوبی از  رابرت شونکت و بازی خیلی خوب جودی فاستر که نقش مادري را بازي مي‌كند كه با دختر خردسالش سوار يك هواپيماي مسافربري از برلين عازم برای حمل جسد شوهرش که از بالای بام سقوط کرده است به سمت آمريكاست و در طول مسافرت متوجه مي‌شود دخترش مفقود شده است، مشكل زماني جدي‌تر مي‌شود كه هيچ كس حرف او را درباره حضور دخترش در هواپيما قبول نمي‌كند! خیلی از دیدنش لذت بردم.فکر کنم تلویزیون خودمون هم اونو پخش کرده ولی مطمئنا دیدن کامل این فیلم  و به زبان اصلی یه چیز دیگه است!

++
     سارا  | 

شنبه 10 مرداد1388

یک.بالاخره یک اینترنت آب باریکه وایرلس به خونمون اضافه کردیم و ازون وضعیت اسف بار و دردناک و شکنجه آور ِخماری بی اینترنتی بدر شدیم گویی ازین جهان به جهان دگر شدیم!

 دو. یاد مهدی آذر یزدی ِکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانانِ بلوار رحمت شرقی نزدیک خونمان و امانت گرفتن ِ اون چندین جلد کتاب رنگی قصه های خوب برای بچه های خوب با اون طرح روی جلد آروم و دوست داشتنی و مهربون باصورتهای گرد و مهربون بخیر.

 سه.یاد اسماعیل فصیح ِ طشت خون که اولین کتابی بود که ازش در پانزده سالگی خوندم با اون قلم فوق العاده تو تصویر و فضاسازی داستانش که تا مدتها کابوس سر بریدن ِ توی یه طشت پرخون شده بود کابوس هر شبم نه بخیر(یاد کابوسه ها) ولی یاد آقاهه چرا.

 چهار.یاد سیف اله دادِ فیلم بازمانده که واقعا اون زمان دوسش داشتم و از دیدنش لذت بردم هم.

 پنج.قبلا وقتی یه باد و گرد و غبارخفنی مشابه اونچه الان مدام توی خوزستان و گاهی طرفهای ما اتفاق می افته اتفاق می افتاد فوری اعلام می کردن نماز آیات واجبه بخونید (مثل خرداد سال 82 وقتی یزد بودم) حالا اما دیدن ضایع است هر روز واسه گرد و باد و غبار بگن نماز آیات بخونین صداشو درنمیارن!شده حکایت همون حرام کردن شطرنج و آلات موسیقی و....

شش.یکی از آرامش بخش ترین موسیقی های دنیا برای من آهنگ این جعبه های جواهر موزیکال است که دخترکی با لباس صورتی روی آن باله می کند و آخرش صدای کلیدش خرچ می آید!یعنی من گشته ی این خرچش هستم بخصوص از بس که حس تخلیه انرژی منفی به آدم دست می دهد.در آلبوم املی یان تیرسن هم یکی مشابه اش را دارد.جدا معجزه و جادو دارند این جور آهنگها.

هفت.وای وای! ازلحاظ ادامه تیتر پست و صنعت قرینه معنوی و استفهام

++
     سارا  | 

سه شنبه 16 تیر1388

درباره الی... آخرین فیلم بسیارخوب اصغرفرهادی است که دیدنش تا چندین روز درگیرت می کند و دلت می خواهد بازهم و بازهم ببینیش و باور کنی که همیشه برای آدمی میان خوشبختی و بدبختی، راست و دروغ و حقیقت و غیرحقیقت مرزی نازک تر از موی قضاوت وجود دارد که به راحتی و به ظاهر با منطق عقلی می تواند مرز را به نفع و سمت خودش تغییر دهد.

مرتبط:

+ یادداشت مهرزاد دانش برای فیلم «درباره الی...» و این اوضاع و احوال پساانتخاباتی

+ اسمش از اول «مجهول الهويه» بود؛ گفت وگو با اصغر فرهادي در اعتماد

+ درباره الی،کشف رازهای زندگی طبقه متوسط

+ قضاوت در كانون تقدير است

+ «درباره الي...» مضمون قضاوت و بزنگاه اخلاق (روزنامه اعتماد)

++
     سارا  |