تبليغاتX
روزانه
پنجشنبه 11 تیر1388

وقتی آن ترس می آید من مثل کودکی که جانور وحشتناکی دیده باشد مچاله می شوم توی خودم و در جایی- اغلب توی رخت خواب- پناه می گیرم.از وقتی که افسانه بچه را ناخواسته سقط کرد و من دفنش کردم دائم حس اش می کنم.قبلا نبود.این را مطمئنم.با سقط بچه آمد.نمی فهمم چه ربطی به هم داشتند.نوعی وحشت و ترس و نگرانی و اضطراب شدید است از مردن.از این فکر که ته این زندگی چیست؟از این فکرکه زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگی ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می آید وسط و تو دوپایی می زنی روی ترمز و همه چیزمتوقف می شود. ص34

 "دوستی داشتم که صوفی بود.البته نه از اون هایی که صبح تاشب هوهومی کنند و ذکر می گن.اما خوب یه جورایی صوفی بود.یعنی روحش صوفی بود.اسمش...اسمش...اسمش خاطرم نیست.می گفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن می مونه.می گفت مرگ رو درست کرده اند تاباهاش ماروبترسونند.عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند.خوب، مگه توگنجشکی؟گنجشکی؟" ص81

 از کتاب من گنجشک نیستم-مصطفی مستور- نشرمرکز-1387

 من گنجشك نيستم رمان كم‌حجم و خوب دیگری است از مستور که به گفته خودش حرف‌هاي ناتمام شخصيت‌هاي داستان‌هاي پيشينش در آن كامل‌تر مي‌شود.داستان آدمهایی که دانستن و اندوه دانستن آنها را به آسایشگاه کشانده، جایی که در برزخی میان مرگ و زندگی در استراحت به سر می برند!

 مرتبط:

وداع با آرامش( یادداشتی بر کتاب)

++
     سارا  | 

سه شنبه 9 تیر1388

داخلی/روز/پشت درب آسانسور

 (من در حال تعریف کردن چیزی مهیج برای خواهرم )دکمه آسانسور رو می زنم تا بیاد پایین.

خواهرم درحالیکه عجله از سر و روش می باره خیلی جدی و با هیجان :

زود بگو آخرش چی میشه الان می ریم تو آسانسور اونجا دیگه آنتن نمیده!

++
     سارا  | 

یکشنبه 7 تیر1388

یادش بخیر! اولین علاقه من به ترانه های غربی با  یک نوارکاست نارنجی و مشکی از مایکل جکسون که دخترخاله ام به من قرض داده بود شروع شد و با آمدن ویدئو و نوارهای VHS که اون زمان حکم گناه کبیره داشت ، اولین عاشقیت من به رقص و هیجان و جیغ خواننده ای بازهم به مایکل و موسیقی برای رقصش بود.دیوونه ی کلیپ Remember the time و اون رقصش با زنهای مصری و اون لبخند آخرش بودم.همچنین  عاشق ترانه های All of us say that, black or White,The Earth,I am not alone بودم.(اسم دقیق ترانه ها رو یادم نیست البته)

اولین ستاره ی سیاه نسل MTV،سلطان پاپ با همه ی کارهای عجیب و غریبش با قیافه غیرعادی سالهای اخیرش کسی که در تاریخ موسیقی هیچ کس به اندازه او کشته مرده و هوادار نداشت و با داشتن رکورد بیشترین فروش آلبوم موسیقی (آلبوم Thriller ) و ثبت اسمش در کتاب رکوردهای جهانش و 750 میلیون سی دی فروخته شده در سراسر دنیاش در سن 50 سالگی در اثر سکته قلبی که معتقدند دلیلش فشار زیادی که برای دهها کنسرتی که از ماه آینده قرار بود برگزار کنه بوده درگذشته و ازین بابت دلتنگم.

پ.ن:

1.عنوان این پست یکی از پلاکاردهایی بودکه دوستدارانش پشت در بیمارستان با چشم گریان به دست گرفته بودند.کسی که به میلیونها نفر با صداش با موسیقیش با رقصش شادی داد و چه رسالتی بالاتر از شادی و چه پاداشی بالاتر از بهشت.هرچند غیر از شادی همیشه دغدغه هایی مثل مبارزه با فقر،  نژادپرستی، جنگ و آلودگی محیط زیست در ترانه هاش به چشم می خورد که قابل ستودنه.

2. می دونم خیلی بی مزه ام ولی به محض شنیدن این خبر یاد یه جوکی که چندسال پیش شنیدم افتادم!

به آبادانیه می گن :شنیدی مایکل جکسون مرد؟

می گه: ها ولک.یکی یکی هممون داریم از دست می ریم!:دی

++
     سارا  | 

پنجشنبه 4 تیر1388

+مادر و دختر

مادر وارد دانشگاه شد تا بتواند نقش تاریخی خود را در نهضت دانشجویی به خوبی ایفا کند، اما دوران دانشجویی اش تمام شد بدون اینکه شیشه ای بشکند، تحصنی بکند و با پلیس درگیر بشود.نتیجه چهارسال درس خواندن مادر ازدواج با پدر بود.

دختر وارد دانشگاه شد تا بتواند مرد زندگی اش را انتخاب کند.برای نشان دادن خود به پسرجوانی که دلبسته او شده بود، در اعتراضات دانشجویی شرکت کرد.نتیجه اعتراض، دوترم تعلیق برای او و اخراج پسر از دانشگاه بود.

+ جان آدمها برابر نیست

وقتی فهمید قاتل زنش چه کسی است ،‌همه خشمش یک جا فرو نشست . زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید .در پاسخ دیگران گفت : " جان انسانها برابر نیست ، و این توهین به مرده زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند ." همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .

+ ارقام

رئیس جمهور از تلویزیون، درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد.رئیس بانک مرکزی روی دسته مبل کوبید و گفت :باز هم اشتباه کرد، هشت سال است اشتباه می کند.زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن!مگراین هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کده؟رئیس بانک مرکزی گفت: حرف این چیزها نیست، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.

 داستانها  از کتاب بازی عروس و داماد- بلقیس سلیمانی- نشرچشمه

بازی عروس و داماد در دسته کتابهای flash fiction (داستان كوتاهِ كوتاه يا داستان برق‌آسا حداکثر 1500 کلمه)قرار داره کهقبلا هم در موردشان نوشته ام. شامل 63 داستان که 45 داستان آن با محوریت مرگ ،قتل ، خودکشی ویا خاطرات افراد مرده است و همگی ازطنزی تلخ و البته خوبی برخوردارند.درواقع به نوعی مرگ در داستانها به بازی گرفته شده و به نظرم علی رغم موضوعشان اکثرا خیلی هم مفرح و جالب بودند.بلقیس سلیمانی که در چهارمین دهه ی عمرش و به گفته منتقدان دیر نویسندگی رو شروع کرده اما گویا کتابهایش خوب و پرطرفدارند.قبل از این کتاب رمان بازی آخربانو و بعد از آن رمان خاله بازی رو نوشته است.طرح روی جلد هم که مشخصه، کاری از اردشیر رستمی ودلیل اصلی من برای خریدن کتاب بود!:دی گویا این کتاب جایزه هم گرفته (آخه تو قفسه کتابای جایزه گرفته بود ولی مطمئن نیستم!) در عرض یکسال به چاپ ششم هم رسیده. دیگه همین.

 مرتبط:

1. همه نوع بازی موجود است!(درباره سه‌گانه بلقیس سلیمانی در همشهری جوان)

2.درباره کتاب در اعتماد

++
     سارا  | 

چهارشنبه 3 تیر1388

Mother always said my sister Satsu was like wood.

As rooted to the earth like a Sakura tree.

But she told me,I was like water.water can carve its way even through stone.

And when trapped,water maks a new path.

Memories of a Geisha-

 

++
     سارا  | 

سه شنبه 2 تیر1388

روزهای خوبی نبود.

این خرداد ظالم88.این یک ماه و یک هفته و چندساعتی که دور بودم از اینجا. گذشت اون زمان که کافی نت درست درمون فت و فراوون همه جا پیدا میشد.حالا همشون شدن گیم نت– کافی نت که عملا به تصرف یه مشت بچه مچه ی زیر 15 سال برای بازی با سروصدای دیوانه کننده دراومده و نمیشه دو دقیقه آسوده نشست و چارتا وبلاگ روخوند .اونقدر این در و اون در زدم تا تونستم یه جای آروم با کاربری فقط کافی نت زیر یک خوابگاه دانشجویی پیدا کنم. بسی رنج بردم خلاصه. مشکلم هنوز حل نشده ولی دیگه دلم بیشتر از این طاقت دوری نداره.دلم تنگه برای اون همه نق روزانه ای که اینجا نزده ام .ازون همه حرفی که واسه ثبت تو تاریخ مجازیم نگفتم.واسه وبلاگ دوستامو که نخوندم.از چی بگم؟ازون سفر تهرانم و دیدن دوباره ی بهمندخت عزیزو دردلهایی زنانه با زنی نازنین و غمگین که کلی منو متعجب کرد ازینکه آدم گاهی تاچه حد می تونه غمگین و تنها باشه؟یا اون سفر اهوازم واون هوای افتضاحش و غبار سرخ و سیاهی که با یه بارون شل و گل شدرو سر اون شهر گرم و کثیف و عبوس و اون خوابگاه طویله واری که چند ساعتی مجبور بودم تحملش کنم؟ یا اون انتخابات کوفتی؟از پایکوبیش تا رای گیریش یا درگیریش؟ از وارفتنم که مثه بسکویت ساقه طلایی بودم که زده باشنش تو چایی وقتی نتیجه هاش معلوم شدیا دل خونم و تا حلقوم ترسیدنم که کماکان ادامه داره؟تو هفته اخیرهمش حال کسی رو داشتم که بیماری زیر عمل با حال وخیم داره،ممکنه بمیره ممکنه به کما بره ...ازترس و اضطرابش که برام جدید بود و تاحالا تجربه اش نکرده بودم یا غم و اندوهش که شبیه زلزله بم بود؟یا ناخن جویدنام و شب بیداریا و دنبال کردن خبرا و تصویر کشته شدن آدمابه همین راحتی مثل ندا آقا سلطان(اگر اشتباه نکنم) با آن حالت فجیع که کابوس همه ی این روز و شبام بودن؟ و یا تاثری که برای همه چیز،مدام سرازیر می شه توی تنم ؟از همه خردادعجیب و غریب و باورنکردنی 88 یه نوار سبز مونده برام که مایوسانه به کلید کمدم بستمش. دلم عجیب گرفته.

روزهای خوبی نیست.

++
     سارا  | 

چهارشنبه 23 اردیبهشت1388

بالاخره حكايت زندگي لك لك ها بر بام ما هم در طبقه 14 به پايان رسيد و به خانه اي جديد در حال اثاث كشون مي باشيم وتا مدت نامعلومي دسترسي به تلفن و اينترنت نخواهيم داشت و نيستيم بنابراين از خوانندگان هميشه در صحنه از لحاظ ادب وبلاگي پوزش طلبيده و خانواده اي رو از نگراني در مي آوريم و تا ما بر گرديم پيشنهاد مي كنيم برويد بنيامين 88 و ساعت 9 سيروان خسروي و زانيار خسروي و هفت سياوش شمس و ضربان شهاب تيام و فصل تازه احسان خواجه اميري ورضا صادقي 88 و ...شونصدتا چيز جينگول تازه به بازار رسيده ي به قول آقاي سي دي فروش محله را بگيريد و گوش بدهيد تا حوصله تان سرنرود.ما خودمان آلبوم ارجينال سيروان و بنيامين را از لحاظ قاچاق غير مجاز سي دي و فيلم و سيا ساكتي اينا به جاي همه اينها در يك سي دي ام پي تري شده را گرفته ايم مثلا! چندان چنگي به دل نمي زنند اما راضي هستيم از لحاظ رفع كوتي و در حين كارتون پيچيدن كه تمركز و دقت و لذت چنداني براي گوشيدن نمي خواهد جواب داده.تا يك پست جديد در يك خونه جديد با يك قالب جديد(به مخاطب خاص:آقا جان من بيا و آقايي كن و اين قالب جديدو تموم كن تابزارم دم كوزه م!خيلي چاكريم) خدافس

++
     سارا  | 

سه شنبه 22 اردیبهشت1388

هر بار كه بار هستي *را مي خوانم انگار سبكي تحمل ناپذير هستي رو بيشتر روي شانه هايم احساس مي كنم.چند پاراگراف از كتاب:

...شخصیت های رمانی که نوشته ام ، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند . بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام . آنچه مرا مجذوب می کند ، مرزی است که از آن گذشته ام مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.آن سوي ديگر راز و رمزي كه رمان در پي آن است، آشكار مي شود.رمان اعترافات نويسنده نيست، بلكه كاويدن زندگي بشري در دامي است كه جهان نام دارد...( ص 238)

...زندگي فقط يكبار است و ما هرگز نخواهيم توانست تصميم درست را از نادرست تميز دهيم، زيرا ما در هر وضعي فقط مي توانيم يكبار تصميم بگيريم.زندگي دوباره، سه باره و چهارباره به ما عطا نمي شود كه اين را براي ما امكان پذير سازد تا تصميم هاي مختلف خود را مقايسه كنيم...(ص 240)

...همه ما نياز به پرتو نگاه داريم و بر حسب نوعي نگاهي كه در زندگي خواستار آنيم، مي توان ما را به چهارگروه تقيسم كرد.

نخستين گروه، تعداد بيشماري از چشمان ناشناس را مي طلبند و به عبارت ديگر خواستار نگاه عموم مردمند....

در گروه دوم كساني هستند كه اگر در پرتو نگاه جمع كثيري از آشنايان نباشند، هرگز نمي توانند زندگي كنند.اين افراد بدون احساس خستگي ميهماني هاي عصرانه، شام و ناهار مي دهند.اين ها خوشبخت تر از گروه اول هستند، زيرا افراد گروه اول اگر مستمعين خودرا ازدست بدهند، تصور مي كنند كه روشنايي در هستي آنان خاموش شده است.و اين چيزي است كه دير يا زود تقريبا براي همه آنان اتفاق مي افتد.اما اشخاص گروه دوم هميشه موفق مي شوند براي خود نگاههايي به دست آورند....

گروه سوم گروه كساني كه نياز دارند در پرتو چشمان ياردلخواه خودزندگي كنند.وضع آنها به اندازه گروه اول خطرناك است.كافيست كه چشمان يار دلخواه بسته شودتا عرصه هستي آنها نيزدر تاريكي فرو رود....

سرانجام گروه چهارم (يعني نادرترين گروه) كساني كه در پرتو نگاه هاي خيالي موجودات غايب زندگي مي كنند.افراد اين گروه اغلب در رويا به سر مي برند...(ص284)

...ما هرگز نمي توانيم با قاطعيت بگوييم كه روابط ما با ديگران تا چه حدي از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهرباني ما ويا از كينه و نفرت ما، سرچشمه مي گيرد و تاچه حد از قدرت و ضعف در ميان افراد تاثير مي پذيرد...(ص304) 

پ.ن:

*ميلان كوندرا_ ترجمه دكتر پرويز همايون پور_ چاپ شانزدهم 1384_ نشر قطره

 نگاهی به رمان- روزنامه اعتماد

++
     سارا  | 

دوشنبه 21 اردیبهشت1388

سنگ مزار آدمها ايستگاهي بين زندگي و فراموشي است. كاري به سردي و گرمي خاك ندارم كه ياد زنده بودن آدمها هميشه گرم است و خلا نبودنشان هميشه سرد. يكسالي از رفتن مادربزرگ گذشته فايلهاي عكس و فيلمي كه ازش داريم را بالا و پايين مي روم و هي بيشتر لجم مي گيرد از اين فلسفه زندگي و مرگ كه انگارتازگيها برايم درك و فهمش سخت تر شده است. از آدمي كه از بچگي دور و برت بوده و هزار خاطره و حس و رنگ و صدا داشته اي همان يك تكه سنگ باقي بماند!سنگي كه همه چيز آدم را مثل جاروبرقي پرسرو صدايي درون خودش كشيده و يكباره براي هميشه ي زندگي تو خاموش شده! كاش تصوير بيشتري ازش داشتيم. شايد به جادوي عكسها و فيلمهايي كه از هم مي گيريم چندان توجه نكنيم اما اينها براي آنها كه مي مانند و دستشان جز به همان مرز سنگي سخت و آن ايستگاه سرد به جايي بند نيست تسلي دهنده موقت خوبي است.چند دقيقه اي ياد آدم مي رود كه نيستند. انگار چيزي از فراموشي را كم مي كند...

++
     سارا  | 

دوشنبه 14 اردیبهشت1388

آدم از دندانپزشكي رفتنش بيشتر لجش مي گيرد در اين روزهاي چاغاله بادومي ِگوجه سبزدار ِسيب ترش خور.چرا كه تا چندين روز بعدش محروميت خرچ خرچ خوردن ِ هر چيز خرچ خرچي خوشمزه را دارد. ناله هم كه مي كند به وضعيتش به يارو دندانپزشكش، مي گويد اينها محروميت نيست مصونيت است!

++
     سارا  |