
وقتی آن ترس می آید من مثل کودکی که جانور وحشتناکی دیده باشد مچاله می شوم توی خودم و در جایی- اغلب توی رخت خواب- پناه می گیرم.از وقتی که افسانه بچه را ناخواسته سقط کرد و من دفنش کردم دائم حس اش می کنم.قبلا نبود.این را مطمئنم.با سقط بچه آمد.نمی فهمم چه ربطی به هم داشتند.نوعی وحشت و ترس و نگرانی و اضطراب شدید است از مردن.از این فکر که ته این زندگی چیست؟از این فکرکه زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی و وقتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگی ات سرعت گرفته و ریشه دوانده و بزرگ شده، ناگهان چیزی می آید وسط و تو دوپایی می زنی روی ترمز و همه چیزمتوقف می شود. ص34
"دوستی داشتم که صوفی بود.البته نه از اون هایی که صبح تاشب هوهومی کنند و ذکر می گن.اما خوب یه جورایی صوفی بود.یعنی روحش صوفی بود.اسمش...اسمش...اسمش خاطرم نیست.می گفت مرگ عینهو لولوی سرخرمن می مونه.می گفت مرگ رو درست کرده اند تاباهاش ماروبترسونند.عین لولوی سرخرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند.خوب، مگه توگنجشکی؟گنجشکی؟" ص81
از کتاب من گنجشک نیستم-مصطفی مستور- نشرمرکز-1387
من گنجشك نيستم رمان كمحجم و خوب دیگری است از مستور که به گفته خودش حرفهاي ناتمام شخصيتهاي داستانهاي پيشينش در آن كاملتر ميشود.داستان آدمهایی که دانستن و اندوه دانستن آنها را به آسایشگاه کشانده، جایی که در برزخی میان مرگ و زندگی در استراحت به سر می برند!
مرتبط:



